part : ¹²
part : ¹²
از آن روز به بعد، چیزی در قصر تغییر کرده بود.
جونگکوک دیگر فقط یک مهمان ناشناس نبود.
حضورش باعث شده بود شاهزادهای که همیشه فاصلهای میان خود و دیگران نگه میداشت، کمی متفاوت رفتار کند.
و همین موضوع...
برای بعضیها قابل تحمل نبود.
در گوشهای از قصر، خدمتکاری جوان با نگاهی خاموش به حیاط خیره شده بود.
نامش سوآ بود.
سالها در قصر خدمت کرده بود و از کودکی در کنار بکهیون بزرگ شده بود.
او کسی بود که بیشتر از همه تغییرات شاهزاده را میدید.
شاهزادهای که همیشه سرد و بیتفاوت بود...
حالا به خاطر یک غریبه لبخند میزد.
دستهای سوآ آرام مشت شد.
°چطور ممکنه؟
زیر لب گفت.
°چطور یک نفر که حتی گذشتهاش معلوم نیست، تونسته اینقدر به شما نزدیک بشه؟
...
آن شب، سوآ تصمیمی گرفت.
تصمیمی که قرار بود مسیر زندگی همه را تغییر دهد.
روزها گذشت.
و هر بار که جونگکوک و بکهیون کنار هم دیده میشدند، حسادت سوآ بیشتر میشد.
تا اینکه بالاخره...
رازی را پیدا کرد.
یک گفتوگوی کوتاه.
یک جمله که نباید شنیده میشد.
«من از این زمان نیستم.»
همین کافی بود.
سوآ حالا چیزی داشت که میتوانست علیه جونگکوک استفاده کند.
...
در تالار قصر، صدای قدمهای آرامی پیچید.
سوآ مقابل مقامات ایستاد.
°سرورم...
همه نگاهها به سمت او برگشت.
°درباره آن پسر باید چیزی بگویم.
بکهیون که آنجا حضور داشت، اخم کرد.
+چه چیزی؟
سوآ سرش را پایین انداخت.
اما لبخند کوچکی روی لب داشت.
°این پسر آن کسی نیست که نشان میدهد.
سکوت سنگینی تالار را گرفت.
و برای اولین بار...
بکهیون احساس کرد ممکن است چیزی را از دست بدهد که تازه پیدا کرده بود.
چیزی که حتی خودش هنوز نامی برایش نداشت.
در همان لحظه، نگاهش به جونگکوک افتاد.
و فهمید...
گاهی سرنوشت سختترین آزمونها را درست زمانی میفرستد که انسان بالاخره چیزی برای از دست دادن دارد.
~~~
ادامه دارد...
از آن روز به بعد، چیزی در قصر تغییر کرده بود.
جونگکوک دیگر فقط یک مهمان ناشناس نبود.
حضورش باعث شده بود شاهزادهای که همیشه فاصلهای میان خود و دیگران نگه میداشت، کمی متفاوت رفتار کند.
و همین موضوع...
برای بعضیها قابل تحمل نبود.
در گوشهای از قصر، خدمتکاری جوان با نگاهی خاموش به حیاط خیره شده بود.
نامش سوآ بود.
سالها در قصر خدمت کرده بود و از کودکی در کنار بکهیون بزرگ شده بود.
او کسی بود که بیشتر از همه تغییرات شاهزاده را میدید.
شاهزادهای که همیشه سرد و بیتفاوت بود...
حالا به خاطر یک غریبه لبخند میزد.
دستهای سوآ آرام مشت شد.
°چطور ممکنه؟
زیر لب گفت.
°چطور یک نفر که حتی گذشتهاش معلوم نیست، تونسته اینقدر به شما نزدیک بشه؟
...
آن شب، سوآ تصمیمی گرفت.
تصمیمی که قرار بود مسیر زندگی همه را تغییر دهد.
روزها گذشت.
و هر بار که جونگکوک و بکهیون کنار هم دیده میشدند، حسادت سوآ بیشتر میشد.
تا اینکه بالاخره...
رازی را پیدا کرد.
یک گفتوگوی کوتاه.
یک جمله که نباید شنیده میشد.
«من از این زمان نیستم.»
همین کافی بود.
سوآ حالا چیزی داشت که میتوانست علیه جونگکوک استفاده کند.
...
در تالار قصر، صدای قدمهای آرامی پیچید.
سوآ مقابل مقامات ایستاد.
°سرورم...
همه نگاهها به سمت او برگشت.
°درباره آن پسر باید چیزی بگویم.
بکهیون که آنجا حضور داشت، اخم کرد.
+چه چیزی؟
سوآ سرش را پایین انداخت.
اما لبخند کوچکی روی لب داشت.
°این پسر آن کسی نیست که نشان میدهد.
سکوت سنگینی تالار را گرفت.
و برای اولین بار...
بکهیون احساس کرد ممکن است چیزی را از دست بدهد که تازه پیدا کرده بود.
چیزی که حتی خودش هنوز نامی برایش نداشت.
در همان لحظه، نگاهش به جونگکوک افتاد.
و فهمید...
گاهی سرنوشت سختترین آزمونها را درست زمانی میفرستد که انسان بالاخره چیزی برای از دست دادن دارد.
~~~
ادامه دارد...
- ۱.۰k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط