Part6

Part6
ویو می یون
تقریباً ساعت ۲۲:۰۰ بود(همون ده شب خودمون👍🏻)
از اتاقم رفتم بیرون و مهمون هارو از بالا می‌دیدم که نشسته بودند اما اونها متوجه حضور من نشدند از پله ها به پایین رفتم لحظه ای تمام توجه ها به من جلب شد که قصدم هم همین بود، به پدرم نگاهی کوتاه کردم و پوزخندی زدم و بعد از قصد خودم رو از پله ها انداختم پایین طوری که بنظر بیاد من دست و پا چلفتیم(خب دیوانه ای خواهر من؟🗣️) که به جای سفتی زمین دست هایی رو حس کردم که منو گرفتن.
متعجب شدم چشمام رو باز کردم و به بالای سرم نگاهی انداختم پسری که موهای افشون و در هم ریخته ای داشت من رو گرفت.
الان مثلا مدل موهاشه؟ بیشتر شبیه کسیه که از خواب پاشده.
بهم لبخندی زد و در جواب اخمی کردم سریع بلند شدم و به سمت جمع رفتم، سلامی کردم و نشستم سکوت کرده بودم که آقای می هانگ کاری کرد که مجبور شدم چی بگویم.
¶می بینم که با پسر بزرگم لئو آشنا شدی!
پس اسم پسره اینه؟ اسم عجیبیه.
+درسته!(لبخند اجباری)
*دیدار اول خوبی داشتیم!(لبخند)
+اینطوری فکر نمی‌کنم(زیر لبی)
*چیزی گفتین؟
+گفتم درسته.
داشتم آب می‌خوردم که یهو پدرم گفت:
~خب پس تأیید شد عروسی فردا!(جمله بندی صد از صد✓)
که از شنیدن این جمله آب در گلویم پرید و شروع کردم به سرفه کردن.
لئو دستش رو روی شانه ام گذاشت و لیوان آبی را جلویم آورد.
دستش را کنار زدم و به آشپزخانه رفتم و برای خودم لیوان آبی ریختم.
که متوجه حضور کسی شدم....
—————————اتمام این پارت———————————
خودتون می‌تونین حدس بزنین <:
امیدوارم خوشتون اومده باشه⁦★¡
دوستون دارم بدرود🍓🌱
دیدگاه ها (۰)

Part7ویو می یونبه آشپزخانه رفتم و برای خودم لیوان آبی ریختم....

Part5ویو می یونتوی راه صدای پدرم که با تلفن حرف می زد توجه ا...

Part4ویو می یوندر اتاقم زده شد+کیه؟(آروم)∆منم دخترماولش هل ک...

[برادر ناتنی]Part-۱۱بعد چندین دقیقه ولم کرد-به آرزوم رسیدم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط