به آن اشکی که میدانی به حد مرگ دلتنگم

به آن اشکی که میدانی به حد مرگ دلتنگم
هوای گریه دارم من ، ولی با بغض میجنگم

چو یک اشکی که پنهان شد ز ترس ننگ لغزیدن
چنان مفلوک و مغمومم که خود یک لکه ی ننگم

ز حالم برکه میمیرد ز بغضم ماه میگرید
من آن مجنون دیروزم،ولی در ظاهرِ سنگم

به بغضم میزنم طعنه به اشکم میکنم تردید
برای روی پا ماندن ، ببین محتاج نیرنگم

من از آن حال نامعلومِ هر بارم نفهمیدم
که از ابر و کلاه و چتر و آن بارانی ام لنگم
دیدگاه ها (۴)

سر خود را مزن اینگونه به سنگدل دیوانه ی تنها , دل تنگمنشین د...

بغض ها چاره ندارند، گلوگیر شدنداشک ها تاب ندارند، سرازیر شد...

تو چرا می پرسی،خانه دوست کجاست..؟!خانه دوست همانادل توست...گ...

بالهایت را بگشا وقت پرواز دل است وقت با هم بودن وقت دلدادگی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط