زوجی با زمین تا آسمان تفاوت 👫🌎☁️
زوجی با زمین تا آسمان تفاوت 👫🌎☁️
پارت 🔟
از زبان: نویسنده ✍️(چاتی پاتی یا همون چت جی پی تی بگم بهتره 🥸💖)
گیو: ...مطمئنی چیزی رو ازم قایم نکردی؟
شینوبو: *چند لحظه سکوت کرد.* ...نه...😀💔
گیو: ...
(گیو دیگه چیزی نگفت و آروم رفت سمت آشپزخونه.)
شینوبو: *یه نفس راحت کشید.* اوف...
(چند دقیقه بعد...)
گیو:*با یه لیوان آب برگشت و گذاشت جلوی شینوبو.*
گیو: ...یکم آب بخور.
شینوبو: مرسی...🙂
[شینوبو لیوان رو برداشت، اما همین که یه جرعه خورد، دوباره حالش بد شد.*]
شینوبو: اوه...*سریع دستشو جلوی دهنش گرفت و با عجله رفت سمت دستشویی.*
گیو:*چند لحظه ساکت موند.*
گیو:*تو ذهنش: از صبح رنگش پریده...هی شکمشو لمس میکنه...حالش هم بد میشه...*
(چند دقیقه بعد...)
شینوبو:*آروم برگشت و کنار مبل نشست.*
گیو:*کنارش نشست.*
شینوبو: هه؟...
گیو: ...یه سؤال دارم.
شینوبو: ب...بپرس...
گیو: ...چند روزه حالت همینطوریه؟
شینوبو:*مکث کرد.* ...آره.
گیو: ...
(چند ثانیه سکوت بینشون برقرار شد.)
گیو: ...شینوبو.
شینوبو: هان...؟
گیو: ......نکنه......حاملهای؟
شینوبو:*یه لحظه خشکش زد.*
شینوبو: چ...چی؟!😀💔
گیو: ...حدس زدم.
شینوبو:*سرشو پایین انداخت.*
شینوبو: ...*بعد از چند ثانیه، خیلی آروم سرش رو به نشونه تأیید تکون داد.*
گیو:*چند لحظه ماتش برد.*
گیو: ...واقعا...؟
شینوبو:*لبخند خیلی آرومی زد.*
شینوبو: ...آره.
گیو:*هنوز باورش نمیشد. فقط بیاختیار به شکم شینوبو نگاه کرد.*
ادامه دارد....🗿🎀
نویسنده ✍️:
خوووووووو😨🎀
بلاخرههههه گیو-سان فهمیدددددد🥹💖و بشینین کیف کنید ، امروز ۳پارت جدید از این رمان گذاشتم که یکم کیف کنین🗿💖نظرتون؟🤓 تو کامنت بگین 🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد😀🎀
پارت 🔟
از زبان: نویسنده ✍️(چاتی پاتی یا همون چت جی پی تی بگم بهتره 🥸💖)
گیو: ...مطمئنی چیزی رو ازم قایم نکردی؟
شینوبو: *چند لحظه سکوت کرد.* ...نه...😀💔
گیو: ...
(گیو دیگه چیزی نگفت و آروم رفت سمت آشپزخونه.)
شینوبو: *یه نفس راحت کشید.* اوف...
(چند دقیقه بعد...)
گیو:*با یه لیوان آب برگشت و گذاشت جلوی شینوبو.*
گیو: ...یکم آب بخور.
شینوبو: مرسی...🙂
[شینوبو لیوان رو برداشت، اما همین که یه جرعه خورد، دوباره حالش بد شد.*]
شینوبو: اوه...*سریع دستشو جلوی دهنش گرفت و با عجله رفت سمت دستشویی.*
گیو:*چند لحظه ساکت موند.*
گیو:*تو ذهنش: از صبح رنگش پریده...هی شکمشو لمس میکنه...حالش هم بد میشه...*
(چند دقیقه بعد...)
شینوبو:*آروم برگشت و کنار مبل نشست.*
گیو:*کنارش نشست.*
شینوبو: هه؟...
گیو: ...یه سؤال دارم.
شینوبو: ب...بپرس...
گیو: ...چند روزه حالت همینطوریه؟
شینوبو:*مکث کرد.* ...آره.
گیو: ...
(چند ثانیه سکوت بینشون برقرار شد.)
گیو: ...شینوبو.
شینوبو: هان...؟
گیو: ......نکنه......حاملهای؟
شینوبو:*یه لحظه خشکش زد.*
شینوبو: چ...چی؟!😀💔
گیو: ...حدس زدم.
شینوبو:*سرشو پایین انداخت.*
شینوبو: ...*بعد از چند ثانیه، خیلی آروم سرش رو به نشونه تأیید تکون داد.*
گیو:*چند لحظه ماتش برد.*
گیو: ...واقعا...؟
شینوبو:*لبخند خیلی آرومی زد.*
شینوبو: ...آره.
گیو:*هنوز باورش نمیشد. فقط بیاختیار به شکم شینوبو نگاه کرد.*
ادامه دارد....🗿🎀
نویسنده ✍️:
خوووووووو😨🎀
بلاخرههههه گیو-سان فهمیدددددد🥹💖و بشینین کیف کنید ، امروز ۳پارت جدید از این رمان گذاشتم که یکم کیف کنین🗿💖نظرتون؟🤓 تو کامنت بگین 🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد😀🎀
- ۲۰۴
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط