چگونه به فرناز میگفتم

چگونه به فرناز میگفتم
پدرم یک خر مقدس مذهبی شده که تنها یک حدیث را که نمیدانم در کتاب کدام شیخ پشم الدین کشکولی خوانده است را کرده تنها اصول ازدواج

مرتب میگوید من اجازه دارم شما را بدون احازه خودتان با هر که بخواهم عقد کنم .
اگر هم به حرف من گوش نکنید
با سر به حهنم می روید
احترام من برای شما واحب است
مدام میگوید
عقد دختر عمو و پسر عمو را در اسمان خوانده اند و تا بچه بزرگ تر هست بچه کوچکتر ازدواج نمیکند
منتظر است درس من تمام شود و بعد که یک نفر از فامیل ترحم کرد و امد و خاستگاری صدیقه
مرا با دختر عمویم عقد کند ....
دختر عمویی که حق سلام و علیک را هم با اونداریم چون عیب است و ننگ است و امان از حرف مردم
دختر عمویم هم دلش نزد یکی دیگر...
مسعود سرش را در میان دستانش گرفت و اه کشید و گفت
مرتضی توقع داری من به فرناز همه اینها را بگویم ؟؟؟
بگویم
که
صدیقه خواهرم
که انقدر پاک است که حاضرم دست روی قران بگذارم و سوگند یاد کنم
دوسال از من برزرگ تر است و
پسری عاشقش شده چهار سال است به پای صدیقه نشسته . هر دو می سوزند و می سازند و تنها منم که از رازشان اگاهم
جواد واقعا بچه خوبی است
هر بار می اید و میگوید آقا مسعود تو را خدا راهی پبدا کن من بدون صدیقه نمیتوانم ادامه دهم

گاهی دور از چشم پدر و مادرم می اید سه تایی باهم قلیان و سیگار و لبخندی و میرود
سه سال گذشته و دلشان به این نشستن ها
خوش کرده اند .چرا چون پدر با ازدواج غریبه مخالف است چون هم زبان نیستیم

مرتضی تنها کسی هستی که این راز را فهمیدی
خیالم راحت است که تو مرا بی غیرت نمی دانی
خودت عاشقی ولی همه وجودم در اضطراب است یک نفر بفهمد من دوست پسر خواهرم را می اورم و با او می نشینم چه میگویند ؟؟؟ مردم احمقی که دختر را ننگ می دانند و روز عروسی خواهر میگویند برادران عروس باید زیر پالان بروند در تویله غذا بخورند و در محلس نباشند که عروسی خواهر نشان بی غیرتی است
مرتضی درست است که روزگار تغییر کرده ولی پیرمردها و مردهایی هستند فسیل شده که بخاطر بیماری قلبی نمیتوان روی حرفشان حرف زد ...
مرتضی وقتی می دیدم صدیقه خواهرم . دچار افسردگی شده اهسته در آشپزخانه پیاز دست میگیرد و گریه میکند تا اگر مادرم دبد بگوید پیاز خورد میکنم و مدام اهنگ های منفی و شکسته عشقی گوش میدهد اتیش میگرفتم
خودم وارد داستان شدم
و رفتنم سراغ پسره
مثل داریوش توفیلم فریاد زیر اب
با پسر خرف زدم ....

دیدم جوان قابل و پاکی است بردمش خانه
با هم نشستیم وقتی صدیقه وارد اتاق شد
باور می کنی از عشقی که به هم داشتن حالشان بد شد و افتادند و بعد از مدتها دوری ....نمی دانستم برای کدامشان اب قند بیاورم
همه را انجام دادم
تا نکند خدایی نکرده صدیقه دلش
پایان ۷۲
دیدگاه ها (۳)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷③_بخش اول_بدترین دردی که می‌توان...

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Season²PART⁵²(نایون+...

از ترس تا اعتمادpart: 9«آخر» ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❸_بخش دوم_می‌نشینم"مامان اون فوق العاده ست باید ...

قسمت ۶

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

پارت دهم ....پدر.ت. می تونید برید توی اتاق جلسه و صحبت کنید ...

Rofile of the wolf...۱۱

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁸مهم نیست که دیگران چی میگنواژها‌ و اندیشه ها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط