رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)

🎼 پارت هفتم: طنینِ اعتراف
هفته‌های بعد، رابطه بین آن‌ها از یک همکاریِ هنری به یک پیوندِ عمیق‌تر تبدیل شد. آن‌ها دیگر فقط در دانشگاه همدیگر را نمی‌دیدند؛ آن‌ها در پارک‌های خلوت، در پیاده‌روی‌های شبانه زیر نورِ ماه، و حتی در سکوت‌های طولانیِ کتابخانه‌ها، در کنار هم بودند.

اما یک شب، اتفاقی افتاد که همه چیز را تغییر داد.

آن‌ها در آپارتمانِ کوچک و دنجِ جونگکوک بودند. اتاق پر از عکس‌های چاپ شده بود؛ عکس‌هایی از تهیونگ در حالت‌های مختلف: تهیونگ در حال تمرکز، تهیونگ در حال خنده (که به ندرت اتفاق می‌افتاد)، و تهیونگ در حالِ غرق شدن در موسیقی.

تهیونگ، که برای اولین بار در محیطی غیر از دانشگاه بود، کمی احساس اضطراب می‌کرد. او به یکی از عکس‌ها خیره شد؛ عکسی که جونگکوک از او در لحظه‌یِ گریه گرفته بود.

«چرا این عکس رو نگه داشتی؟» تهیونگ با صدایی لرزان پرسید. «این عکس… خیلی زشت و ضعیفه.»

جونگکوک که داشت قهوه درست می‌کرد، به سمت او برگشت. «زشت نیست، تهیونگ. این زیباترین عکسیه که تا حالا گرفتم. چون تو توی این عکس، واقعاً “خودت” هستی. بدون هیچ نقاب و بدون هیچ دفاعی.»

تهیونگ بلند شد و به سمت پنجره رفت. «من همیشه فکر می‌کردم اگه مردم من رو ببینن، اون چیزی که پشتِ این موسیقی پنهان شده رو می‌بینن و ازم متنفر می‌شن. من از تنهاییِ خودم می‌ترسیدم، و از اینکه کسی بفهمه چقدر اون تنهایی برام حیاتیه.»

جونگکوک قدم‌هایش را به سمت تهیونگ برداشت. او پشت سر تهیونگ ایستاد، آنقدر نزدیک که تهیونگ می‌توانست گرمای بدن او را حس کند.

«تهیونگ،» جونگکوک با صدایی که لرزشِ مهربانی و عشق در آن موج می‌زد، گفت. «من از تنهاییِ تو نمی‌ترسم. من می‌خوام اون تنهایی رو با خودم شریک بشم. من نمی‌خوام تو رو تغییر بدم، من فقط می‌خوام کنارت باشم تا دیگه لازم نباشه اون‌قدر تنها باشی.»

تهیونگ چرخید و با جونگکوک روبرو شد. در آن لحظه، تمامِ کلمات، تمامِ نُت‌ها و تمامِ عکس‌ها از بین رفتند. فقط دو نفر بودند که در نورِ کم‌جانِ چراغِ اتاق، به هم نگاه می‌کردند.

تهیونگ دستش را بالا برد و به آرامی، انگار که می‌ترسید یک رویا را بشکند، گونه‌ی جونگکوک را لمس کرد. «تو واقعاً… خیلی عجیبی، جونگکوک. چطور می‌تونی این‌قدر راحت به من نزدیک بشی؟»

جونگکوک دستِ تهیونگ را گرفت و آن را روی قلبش گذاشت. «چون قلب من خیلی وقته که داره با ریتمِ موسیقیِ تو می‌تپه.»

در آن لحظه، تهیونگ دیگر نیازی به دفاع نداشت. او خودش را به آغوشِ گرمِ جونگکوک سپرد. بوسه‌ی اول آن‌ها، نه با طنینِ پیانو، بلکه با طنینِ یک سکوتِ مقدس و پر از معنا آغاز شد؛ سکوتی که دیگر نشانه‌ی تنهایی نبود، بلکه نشانه‌ی رسیدن به خانه بود.

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت هشتم: درخشش در میا...

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت نهم: بازگشتِ سایه‌...

بانوم فالوشه؟ مانلی عزیزم: @v.ta.ta

بانو من فالوشه پیجش عالیه ✨💟آیدی نانازش: @mammy_kalira

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت چهارم: پیشنهادِ غی...

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)»🎼 پارت پنجم: رقصِ سایه‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط