پارت ۱۰ "اخر"

پارت ۱۰ "اخر"
حال حاضر_ساعت ۱۰ و ۲۲ دقیقه صبح_جونگکوک:
نشسته بودم کف اتاق سِنا و داشتم براش میگفتم:
جونگکوک:و اره اینجوری شد که زندگی منو بابایی ادامه پیدا کرد تا اینکه تورو از دست لک لکا گرفتیم و اومدی تو زندگیمون تا الان که ۵ سالته
سِنا:چقدر قشنگ با بابا ته ته اشنا شدی
و یکدفعه سنا رو هوا شناور شد چون تهیونگ بلندش کرده بود و گفت:
تهیونگ:بله.اینجوری شد که این اقا خوشتیپه شد زندگیه من و بابای تو
دیدگاه ها (۲۱)

چند پارتی

which onepart 14ویو بعد از سالن ناخنبعد از درست کردن ناخن ها...

جدایی

پارت یک تهیونگ : مامان من اومدممامان ته: خوش اومدی عزیزم تول...

𝑺𝑯𝑬 𝑰𝑺 𝑨 𝑪𝑹𝑰𝑴𝑰𝑵𝑨𝑳シ︎❤︎ 𝕡𝕒𝕣𝕥①②

روزی روزگاری عشق ... part 46 ... فصل 2 ... آخر

وقتی بهشون میگی من بچه میخوامنامجون: بیب؟ مطمعنی؟ شاید یکم د...

وقتی بهشون میگی من بچه میخوامنامجون: بیب؟ مطمعنی؟ شاید یکم د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط