Kims reign

Kim's reign
PART7


---

اون شب، هانا خوابش نمی‌برد. تو ذهنش فقط صدای اون مشاور تکرار می‌شد: «زمان انتخاب همسر فرا رسیده». قلبش سنگین شده بود. آخه چرا باید براش مهم باشه؟ اون که فقط یه خدمتکاره... یه دختری که پنهونی شمشیر می‌زنه و به زور از توی سایه‌ها بیرون اومده.

اما واقعیت این بود که تهیونگ، دیگه فقط یه شاهزاده‌ی دور از دسترس براش نبود. چیزی تو رفتارهاش، تو نگاهش، تو حرف نزدن‌های خاصش بود... که کم‌کم جای خودش رو توی دل هانا باز کرده بود.

صبح زود، وقتی هانا مثل همیشه رفت تمرین، تهیونگ اونجا نبود. برعکس همیشه، حیاط خالی بود. یه حسی گفت که باید سرک بکشه... باید بفهمه تهیونگ کجاست. با احتیاط از گوشه‌ی راهروها رد شد تا رسید به راهروی منتهی به قصر اصلی. صدای مشاور ملکه می‌اومد.

— شاهزاده، با تمام احترام، شما باید بین دختران اشراف‌زاده انتخاب کنید. مردم منتظرن. خانواده‌ی سلطنتی منتظره.

صدای تهیونگ آروم ولی محکم بود.
— انتخاب من، اونی نیست که شما انتظار دارید.

— یعنی چی؟ شما نمی‌خواید هیچ‌کدوم از اون‌ها رو؟

سکوت. یه سکوت سنگین. بعد تهیونگ گفت:
— من یه نفر رو تو ذهنم دارم... ولی هنوز زوده.

هانا از پشت دیوار خشکش زد. یعنی تهیونگ داشت درباره‌ی اون حرف می‌زد؟ یه خدمتکار؟ یا شاید... نه، محاله. این فکر زیادی دیوونه‌کننده بود.

همون شب، هانا که برگشته بود اتاقش، میرا وارد شد. نگاهش عجیب بود. یه جور نگرانی تو چشم‌هاش بود.

— هانا... یه چیزی باید بدونی.

— چی شده؟ چرا این‌جوری نگاه می‌کنی؟

میرا نزدیک‌تر اومد و صداش رو پایین آورد.
— تو دیگه فقط یه خدمتکار نیستی. ملکه فهمیده که تهیونگ نگاه خاصی بهت داره. و اون از این خوشش نمیاد...

هانا نفسش رو حبس کرد. انگار اتفاقا تازه داشتن شروع می‌شدن. حالا دیگه پای ملکه وسط بود. و این بازی، خیلی بزرگ‌تر از اونی بود که فکرش رو می‌کرد.

بهتون قول میدم اگه لایک کنین هیچ اتفاقی نمیوفته جز اینکه زود به زود پارت بزارم
دیدگاه ها (۴)

Kim's reignPART8---اون شب هوا سنگین بود. انگار حتی باد هم نم...

Kim's reignPART 9---از همون لحظه‌ای که تهیونگ گفت: «تو دیگه ...

Kim's reignPART6---تمرینات ادامه داشت. هر روز بیشتر از روز ق...

Kim's reign---صبح روز بعد، هانا زودتر از همیشه بیدار شد. هنو...

#Part1صدای جیغ ، صدای شلیک ، سپس سکوت!با صدای شلیک جیغی تو ک...

#Part4هانا لیوانا رو یکی‌یکی روی پیشخوان می‌چید. اون روز، عج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط