«آخرین ایستگاه»
«آخرین ایستگاه»
نیلا اولین بار جیهوپ رو توی ایستگاه قطار دید.
نه اتفاق خاصی افتاد، نه موسیقیای پخش شد، نه حتی نگاه اول عاشقانهای بینشون شکل گرفت.
فقط یه دختر بود که روی صندلی نشسته بود و با انگشتهاش به لبهی بلیت بازی میکرد، و پسری که چند صندلی اونطرفتر، مدام ساعتش رو نگاه میکرد.
تا اینکه بلندگوی ایستگاه اعلام کرد قطار تأخیر داره.
نیلا آه کشید و زیر لب گفت:
ـ انگار امروز قرار نیست هیچچیز طبق برنامه پیش بره.
صدای خندهی آرومی از کنارش اومد.
ـ شاید بعضی چیزای خوب دقیقاً وقتی اتفاق میفتن که طبق برنامه پیش نمیرن.
نیلا برگشت.
جیهوپ لبخند کوچیکی زد.
ـ فلسفهبافی بود. جدی نگیر.
نیلا خندید.
ـ نه، بد نبود.
همین شد شروعش.
یک گفتوگوی ساده که قرار نبود بیشتر از چند دقیقه طول بکشه.
اما قطار باز هم تأخیر داشت.
و اون چند دقیقه تبدیل شد به یک ساعت.
بعد دو ساعت.
حرف زدند، خندیدند و بدون اینکه متوجه گذر زمان بشن، منتظر قطار موندند.
وقتی بالاخره قطار رسید، نیلا فهمید مقصدشون یکی نیست.
جیهوپ قبل از سوار شدن، چند لحظه بهش نگاه کرد و گفت:
ـ احتمالاً دیگه همدیگه رو نمیبینیم.
نیلا شونه بالا انداخت.
ـ شاید.
جیهوپ لبخند زد.
ـ پس خداحافظ، دخترِ ایستگاه.
نیلا هم خندید.
ـ خداحافظ، فیلسوفِ قطار.
و رفتند.
اما سه روز بعد، جیهوپ دوباره همانجا بود.
با دو فنجان قهوه در دست.
نیلا با تعجب نگاهش کرد.
ـ اینجا چی کار میکنی؟
جیهوپ فنجان دوم رو به سمتش گرفت.
ـ نمیدونم.
چند لحظه مکث کرد.
ـ شاید امیدوار بودم «دختر ایستگاه» دوباره اینجا باشه.
نیلا لبخند زد.
و این بار، هیچکدام عجلهای برای رفتن نداشتند.
---
ماهها گذشت.
قرارهای کوچکشان تبدیل شد به خاطرات بزرگ.
قدم زدنهای شبانه.
تماشای فیلمهایی که هیچکدام دوست نداشتند.
دعوا سر اینکه کدامشان بهتر آشپزی میکند.
و تماسهایی که قرار بود پنج دقیقه باشند و سه ساعت طول میکشیدند.
جیهوپ همیشه میگفت:
ـ اگه یه روز نباشم، حداقل یه عالمه خاطره ازم داری.
نیلا هر بار اخم میکرد.
ـ این حرفو نزن.
ـ چرا؟
ـ چون من میخوام خودت باشی، نه خاطراتت.
جیهوپ چیزی نمیگفت.
فقط دستش رو روی سر نیلا میکشید و لبخند میزد.
اما نیلا نمیدانست پشت آن لبخند، چیزی وجود دارد که جیهوپ هیچوقت نتوانسته بود به او بگوید.
و شاید خودش هم نمیخواست هنوز چیزی بدونه.
چون تا وقتی جیهوپ کنارش بود، نیلا فکر میکرد هیچ دلیلی برای ترسیدن وجود نداره.
اما یک روز بارانی، همهچیز تغییر کرد...
نیلا اولین بار جیهوپ رو توی ایستگاه قطار دید.
نه اتفاق خاصی افتاد، نه موسیقیای پخش شد، نه حتی نگاه اول عاشقانهای بینشون شکل گرفت.
فقط یه دختر بود که روی صندلی نشسته بود و با انگشتهاش به لبهی بلیت بازی میکرد، و پسری که چند صندلی اونطرفتر، مدام ساعتش رو نگاه میکرد.
تا اینکه بلندگوی ایستگاه اعلام کرد قطار تأخیر داره.
نیلا آه کشید و زیر لب گفت:
ـ انگار امروز قرار نیست هیچچیز طبق برنامه پیش بره.
صدای خندهی آرومی از کنارش اومد.
ـ شاید بعضی چیزای خوب دقیقاً وقتی اتفاق میفتن که طبق برنامه پیش نمیرن.
نیلا برگشت.
جیهوپ لبخند کوچیکی زد.
ـ فلسفهبافی بود. جدی نگیر.
نیلا خندید.
ـ نه، بد نبود.
همین شد شروعش.
یک گفتوگوی ساده که قرار نبود بیشتر از چند دقیقه طول بکشه.
اما قطار باز هم تأخیر داشت.
و اون چند دقیقه تبدیل شد به یک ساعت.
بعد دو ساعت.
حرف زدند، خندیدند و بدون اینکه متوجه گذر زمان بشن، منتظر قطار موندند.
وقتی بالاخره قطار رسید، نیلا فهمید مقصدشون یکی نیست.
جیهوپ قبل از سوار شدن، چند لحظه بهش نگاه کرد و گفت:
ـ احتمالاً دیگه همدیگه رو نمیبینیم.
نیلا شونه بالا انداخت.
ـ شاید.
جیهوپ لبخند زد.
ـ پس خداحافظ، دخترِ ایستگاه.
نیلا هم خندید.
ـ خداحافظ، فیلسوفِ قطار.
و رفتند.
اما سه روز بعد، جیهوپ دوباره همانجا بود.
با دو فنجان قهوه در دست.
نیلا با تعجب نگاهش کرد.
ـ اینجا چی کار میکنی؟
جیهوپ فنجان دوم رو به سمتش گرفت.
ـ نمیدونم.
چند لحظه مکث کرد.
ـ شاید امیدوار بودم «دختر ایستگاه» دوباره اینجا باشه.
نیلا لبخند زد.
و این بار، هیچکدام عجلهای برای رفتن نداشتند.
---
ماهها گذشت.
قرارهای کوچکشان تبدیل شد به خاطرات بزرگ.
قدم زدنهای شبانه.
تماشای فیلمهایی که هیچکدام دوست نداشتند.
دعوا سر اینکه کدامشان بهتر آشپزی میکند.
و تماسهایی که قرار بود پنج دقیقه باشند و سه ساعت طول میکشیدند.
جیهوپ همیشه میگفت:
ـ اگه یه روز نباشم، حداقل یه عالمه خاطره ازم داری.
نیلا هر بار اخم میکرد.
ـ این حرفو نزن.
ـ چرا؟
ـ چون من میخوام خودت باشی، نه خاطراتت.
جیهوپ چیزی نمیگفت.
فقط دستش رو روی سر نیلا میکشید و لبخند میزد.
اما نیلا نمیدانست پشت آن لبخند، چیزی وجود دارد که جیهوپ هیچوقت نتوانسته بود به او بگوید.
و شاید خودش هم نمیخواست هنوز چیزی بدونه.
چون تا وقتی جیهوپ کنارش بود، نیلا فکر میکرد هیچ دلیلی برای ترسیدن وجود نداره.
اما یک روز بارانی، همهچیز تغییر کرد...
- ۲۰۹
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط