واژه واژه درد می بارد به روی دفترم

واژه واژه درد مــی بارد به روی دفــترم
حال مـن از بد گذشـته از همیشه بدترم

هی شما گفتی که بهترمیشود احوال من
خسـته ام از زنـدگی و زخــمهای پـیکرم

دست در دسـت رقیب نانجـیبم داده ای
باز هم تـکرار آن پشـت و حریف خنـجرم

در کـنارش دیـده ام لبخــند نازی مـیزنی
غافـل از آه منـی و ایـن دو چشـمان تـرم

آســـمان در بـاورم پیـوند دارد با زمیــن
آتشـی افکـنده ای در سـینه و بال و پـرم

سـوختم پرپر زدم بیــهوده جان را باختم
بعد از این راحـت نمیخوابم درون بسـترم

بازهم با چشـم زیبایـت به دل زخـمی بزن
مـن تــمام زخـمهایت را به جانـم میـخرم
دیدگاه ها (۱)

ﺑﺎ ﺣﺲ ﻋﺠﯿﺒﯽ ، ﺑﺎ ﺣﺎﻝ ﻏﺮﯾﺒﯽ ، ﺩﻟﻢ ﺗﻨﮕﺘﻪ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻋﺎﺩﺕ ، ﺑﺪ...

در حضور خارها هم میشود یک یاس بود . . .در هیاهوی مترسکها پر ...

مزه ی این پیک با لبخند تو گل می کندعین رفتاری که گل با قلب ب...

در مسجد و در کعبه به دنبال چه هستی؟اول تو ببین قلب کسی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط