ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 126 (๑˙❥˙๑)
کشتی هر لحظه از اسکله دور تر میشد لحظه ای ترس تمام وجودش رو فرا گرفت اما به عصبانیت که سعی داشت
ترسش رو پشتش پنهان کنه داد زد : اینجا چه خبره کی اینجاست اگه این یه شوخی اصلا خنده دار نیست
فریادش به قدری بلند بود که لحظهای احساس کرد حنجره اش پاره شد اما با صدای آشنایی که شنیدن شوکه برگشت به سمته صدا : قبلاً آنقدر انقدر جیغ جیغو نبودی
جونگکوک دست توی جیب دقیقاً پشت سرش ایستاده بود گفت و به سمتش قدم برداشت مقابلش ایستاده و کمی به سمته صورتش خم شد و ادامه داد : ولی من عاشق این ورژن جیغ جیغو از خود رازیتم هستم پس نگران نباش
با لحنی شیطنت آمیز گفت و چشمکی زد...اما ویوا با هر لحظه توی مرز انفجار از عصبانیت حتا شنیدن واژه «عاشق » از زبون جونگکوک براش غریب بود زمانی که با تمام وجود منتظر شنیدن این واژه بود جوری شکست که ترک هاش هنوزم بجا موندن
و ویوا رو یاد تک تک درد هاب که کشیده بود میانداخت و با جدیت خشک گفت : همه اینا زیره سره توی .. باید میدونستم ...چی از جونم میخواهی چرا منو آوردی اینجا مگه اینکه دستم به اون ایملدا احمق نرسه میدونم باهاش چیکار کنم... زود باش منو برگردون همین الان
جونگکوک با اخم به چشماش خیره شده جوری که دیگه هیچ اثری از اون شیطنت نبود و با جدیت گفت : هیچ جا نمیری تا وقت به تک تک حرفام گوش ندی این کشتی لعنتی برنمیگرده
ویوا با دو انگشت اشاره و وسط اش ضربه ای به شونه جونگکوک زد و با خشم از بین دندون هاش گفت : من هیچ علاقه به شنیدن حرفات ندارم نه میخواهم ببینمت نه صدات رو بشنوم برمگردون همین حالا
جونگکوک دستی به موهاش کشید و کلافه چشماش رو بست و لباش روی هم فشرد و بعد نفسش پر درد بیرون داد ... ویوا تند به سمته نرده ها کشید رفت و با خشم گفت : منو برمیگردونی یا می پرم توی آب خودم برمیگردم شناگر خوبی هستم پس فکر نکن خالی میبدم
جونگکوک لحظه ای شوکه نگاهش کرد و خواست به سمتش قدم برداشت که با فریاد دیگر ویوا سرجایش میخکوب شد : حتا فکرشم نکن یه قدم دیگه برداری قسم میخورم که میپرم
اون دختر مصمم بود و جونگکوک به خوبی اینو میدونست پس ترجیح داد فعلآ سمتش نره اما زره ای از اخم جدیتش کم نکرد و متقابلاً با خشم گفت : چرا بچه بازی در میاری بیا اینجا
دختر با خشم آمیخته با بغض داد زد : تو نمیتونی بهم بگی چیکار کنم...چی فکر کردی که هنوزم با همون دختر احمق ساده لو طرفی نه جئون جونگکوک اشتباه میکنی من دیگه خام حرفات نمیشم
لحظه سکوت سنگینی بین شون حکم فرما شد و با اخم فقد به چشمای هم خیره بودن و فقد صدای باد تندی که میوزید بینشون رو پر میکرد
(๑˙❥˙๑) پارت 126 (๑˙❥˙๑)
کشتی هر لحظه از اسکله دور تر میشد لحظه ای ترس تمام وجودش رو فرا گرفت اما به عصبانیت که سعی داشت
ترسش رو پشتش پنهان کنه داد زد : اینجا چه خبره کی اینجاست اگه این یه شوخی اصلا خنده دار نیست
فریادش به قدری بلند بود که لحظهای احساس کرد حنجره اش پاره شد اما با صدای آشنایی که شنیدن شوکه برگشت به سمته صدا : قبلاً آنقدر انقدر جیغ جیغو نبودی
جونگکوک دست توی جیب دقیقاً پشت سرش ایستاده بود گفت و به سمتش قدم برداشت مقابلش ایستاده و کمی به سمته صورتش خم شد و ادامه داد : ولی من عاشق این ورژن جیغ جیغو از خود رازیتم هستم پس نگران نباش
با لحنی شیطنت آمیز گفت و چشمکی زد...اما ویوا با هر لحظه توی مرز انفجار از عصبانیت حتا شنیدن واژه «عاشق » از زبون جونگکوک براش غریب بود زمانی که با تمام وجود منتظر شنیدن این واژه بود جوری شکست که ترک هاش هنوزم بجا موندن
و ویوا رو یاد تک تک درد هاب که کشیده بود میانداخت و با جدیت خشک گفت : همه اینا زیره سره توی .. باید میدونستم ...چی از جونم میخواهی چرا منو آوردی اینجا مگه اینکه دستم به اون ایملدا احمق نرسه میدونم باهاش چیکار کنم... زود باش منو برگردون همین الان
جونگکوک با اخم به چشماش خیره شده جوری که دیگه هیچ اثری از اون شیطنت نبود و با جدیت گفت : هیچ جا نمیری تا وقت به تک تک حرفام گوش ندی این کشتی لعنتی برنمیگرده
ویوا با دو انگشت اشاره و وسط اش ضربه ای به شونه جونگکوک زد و با خشم از بین دندون هاش گفت : من هیچ علاقه به شنیدن حرفات ندارم نه میخواهم ببینمت نه صدات رو بشنوم برمگردون همین حالا
جونگکوک دستی به موهاش کشید و کلافه چشماش رو بست و لباش روی هم فشرد و بعد نفسش پر درد بیرون داد ... ویوا تند به سمته نرده ها کشید رفت و با خشم گفت : منو برمیگردونی یا می پرم توی آب خودم برمیگردم شناگر خوبی هستم پس فکر نکن خالی میبدم
جونگکوک لحظه ای شوکه نگاهش کرد و خواست به سمتش قدم برداشت که با فریاد دیگر ویوا سرجایش میخکوب شد : حتا فکرشم نکن یه قدم دیگه برداری قسم میخورم که میپرم
اون دختر مصمم بود و جونگکوک به خوبی اینو میدونست پس ترجیح داد فعلآ سمتش نره اما زره ای از اخم جدیتش کم نکرد و متقابلاً با خشم گفت : چرا بچه بازی در میاری بیا اینجا
دختر با خشم آمیخته با بغض داد زد : تو نمیتونی بهم بگی چیکار کنم...چی فکر کردی که هنوزم با همون دختر احمق ساده لو طرفی نه جئون جونگکوک اشتباه میکنی من دیگه خام حرفات نمیشم
لحظه سکوت سنگینی بین شون حکم فرما شد و با اخم فقد به چشمای هم خیره بودن و فقد صدای باد تندی که میوزید بینشون رو پر میکرد
- ۱۵.۱k
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط