#ادامه_پارت_دو_وارث_ده_عنصر.

#ادامه_پارت_دو_وارث_ده_عنصر.
آلیا در تمام مسیر سعی می‌کرد آرام بماند.
اما نمی‌توانست فکر نکند که چرا همه این‌قدر ترسیده‌اند.
یک سنگ شکسته بود، خب که چه؟
چرا نگاه استادها انگار او را نه یک دانش‌آموز، بلکه یک حادثه‌ی زنده می‌دید؟

آیا واقعاً قدرتش چیزی بیشتر از حد معمول بود؟

یا چیزی در او وجود داشت که حتی خودش هم نمی‌دانست؟

آن‌ها به اتاقی رسیدند که درِ چوبی عظیمی داشت و رویش نماد یک دایره‌ی شکسته حک شده بود.
استاد پیر در را باز کرد.

اتاق، کوچک نبود؛ اما سنگین بود.
پر از قفسه‌های قدیمی، شیشه‌های پر از گردِ نقره‌ای، و کتاب‌هایی که انگار سال‌ها کسی لمسشان نکرده بود.
در مرکز اتاق، میز بلندی قرار داشت و روی آن، آینه‌ای گرد با قاب طلایی دیده می‌شد.

استاد پیر رو به آلیا گفت:
«دستت را روی آینه بگذار.»

آلیا اخم کرد.
«چرا؟»

«برای این‌که بفهمیم حقیقت چیست.»

«و اگر نخواهم؟»

استاد جواب نداد.
فقط نگاهش کرد؛ نگاهی که از هزار تهدید واضح‌تر بود.

جیمین زیر لب گفت:
«آلیا…»

او آهی کشید و جلو رفت.
دستش را بالا آورد و کف دستش را روی سطح سرد آینه گذاشت.

چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد.

بعد، آینه لرزید.

نور نقره‌ای از زیر انگشتانش بالا خزید و سطح شیشه مثل آب موج برداشت.
آلیا با تعجب عقب نکشید؛ چون ناگهان حس کرد صدایی بسیار ضعیف از جایی دور می‌آید.
نه صدای واقعی.
چیزی شبیه زمزمه.
شبیه صداهای زیادی که همزمان با هم حرف می‌زنند.

استاد پیر نفسش را آهسته بیرون داد.

«پس درست بود…»

جیمین پرسید:
«درست چی بود؟»

اما استاد پاسخ نداد.
به آینه خیره شده بود، و برای اولین بار، رنگ چهره‌اش کمی تغییر کرده بود.

ترس.

خیلی کم، اما واقعی.

آینه یک‌باره روشن شد.

و در سطح آن، به‌جای تصویر آلیا، ده نماد مختلف با سرعت شروع به چرخیدن کردند:
شعله، موج، باد، خاک، برق، نور، سایه، گیاه، یخ و فلز.

جیمین با صدای خفه گفت:
«نه…»

آلیا پلک زد.
«این دیگه چیه؟»

استاد پیر آرام، خیلی آرام، گفت:
«این یعنی تو یک عنصر نداری، آلیا…
تو همه‌ی آن‌ها را داری.»

سکوت.

بعد، قبل از آن‌که کسی حتی فرصت نفس کشیدن پیدا کند، آینه ناگهان تاریک شد.

و از دل تاریکی، فقط یک جمله شنیده شد؛ جمله‌ای که هیچ‌کس در آن اتاق، هرگز فراموشش نخواهد کرد:

«وارثِ ناقص بیدار شده است.»
دیدگاه ها (۰)

خوشگلمون فالو شه@naby1997

#پارت_دوم_وارث_ده_عنصرصدای شکستن کریستال هنوز در تالار می‌پی...

#پارت_اول_وارث_ده_عنصرشب، مثل پارچه‌ای سیاه و سنگین روی شهر ...

پارت پنجپشت در، کسی منتظرم بودپارچه‌ی سفید، آرام از روی آینه...

پارت نهمپشت در، کسی منتظرم بودتاریکی همه‌جا را بلعید.آرینا د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط