تو را آن گونه می خواهم که باغی، باغبانش را
تو را آن گونه می خواهم که باغی، باغبانش را
شبیه مادر پیری که می بوسد جوانش را
.
من آن سرباز دلتنگم که با تردید در میدان
برای هیچ و پوچ از دست خواهد داد «جانش» را
.
پریشانم شبیه پادشاهی خفته در بستر
که بالای سرش می بیند امشب دشمنانش را
.
تو در تقویم من روزی نوشتی: «دوستت دارم!»
از آن پس بارها گم کرده ام فصل خزانش را...
.
شبی در باد می رقصند موهایت... یقین دارم-
شبی بر باد خواهد داد مردی، دودمانش را
.
پرستویی که با تو هم قفس باشد، نمی ترسد
بدزدند آب و نانش را... بگیرند آسمانش را...
.
تو ماهی باش تا دریا برقصد، موج بردارد
تو آهو باش تا صیاد بفروشد کمانش را!
.
من آن مستم که در میخانهای از دست خواهد رفت
اگر دستان_تو پر کرده باشد استکانش را...
علی سلیمانی
شبیه مادر پیری که می بوسد جوانش را
.
من آن سرباز دلتنگم که با تردید در میدان
برای هیچ و پوچ از دست خواهد داد «جانش» را
.
پریشانم شبیه پادشاهی خفته در بستر
که بالای سرش می بیند امشب دشمنانش را
.
تو در تقویم من روزی نوشتی: «دوستت دارم!»
از آن پس بارها گم کرده ام فصل خزانش را...
.
شبی در باد می رقصند موهایت... یقین دارم-
شبی بر باد خواهد داد مردی، دودمانش را
.
پرستویی که با تو هم قفس باشد، نمی ترسد
بدزدند آب و نانش را... بگیرند آسمانش را...
.
تو ماهی باش تا دریا برقصد، موج بردارد
تو آهو باش تا صیاد بفروشد کمانش را!
.
من آن مستم که در میخانهای از دست خواهد رفت
اگر دستان_تو پر کرده باشد استکانش را...
علی سلیمانی
- ۷۹۴
- ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط