زنی بر روی عرشه کشتی تفریحیش ایستاده بود, ناگهان انگشتر ا

زنی بر روی عرشه کشتی تفریحیش ایستاده بود, ناگهان انگشتر الماسش در اب افتاد, زن ناراحت شد و به خانه برگشت, بعد از ٢٠سال زن برای شام ماهی خرید وقت خوردن چیزی در دهانش احساس کرد,
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
حتما فک کردی انگشترشه, نه بابا استخون ماهی بوده عزیز
دیدگاه ها (۵)

ایکاش کنارت بودم تا زیباترین لالایی عاشقانه را برایت زمزمه ک...

یه روش ساده.اگه خوشت اومد کامنت بزار

وخداوندزنان رانمک زندگی قراردادتامردان دیرتربگندند.نمک زندگی...

دوست دارم همیشه خنده رو لبات باشه اینجوری(teeth)یا اینجوری(l...

وارث سایه ها

داستان عاشقانه جدید

پارت ۱ ویو ا.ت چهار ماه از بارداریم می‌گذشت و دیروز فهمیده ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط