تقدیر چرا خواست بیایی سر راهم؟

تقدیر چرا خواست بیایی سر راهم؟
یعنی چه که افتاد به چشم تو نگاهم؟

چشمان تو دیدم که شدم راهی دریا
از رؤیت رویت شد اگر عاشق ماهم

از حسرت حرفی که نشد با تو بگویم
هر روز در آیینه تو را می کشد آهم

یک سلسله زیبایی و یک رشته نجابت
پیدا شده در نقشه چشمان تو با هم

یا رومی روی تو و یا زنگی زلفت
یک لحظه سفیدم من و یک لحظه سیاهم

ابروی تو با غیرت و گیسوی تو گیرا
آن رانده مرا از در و این داده پناهم

امشب چقدر خوشه پروین شده روشن
انگار نظر کرده به چشم تو خدا هم...
دیدگاه ها (۱)

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیستمی رسم با تو به خانه،از ...

در کوی دلت،کلبه ای از بهر دلم سازتا راه به سوی دل تو باز شود...

کاش چتر مهربانی را به رویم وا کنیدر مسیر خاطراتت باز مرا پید...

راهی به خدا دارد خلوتگه تنهایی...آنجا که روی از خود ، آنجا ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط