فریب

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁴⁴

جیمین:" این مزخرفات رو بزار کنار... خودتو جمع کن پسر
قطعا جدی نبودی چون میدونی عاقبت این شرکت اگه با این باور ها پیش بری چه خواهد بود"

ادامه داد:" سوال اینه شرکت رو انتخاب میکنی یا..."

با این جمله دیگه جای فکر کردن باقی نزاشته بود.
_______________

با "خانم رسیدیم" به خودش اومد.
پیاده شد و سریع خودشو به خونه رسوند.

خودشو رو تختش پرت کرد." چرا؟"

بالش رو کشید و صورتش رو توش فشرد." اصلا چرا باید دوست دختر داشته باشه.."

لحظات اخیر و اتفاقات چند روز پیش تو ذهنش دوره میشد و جور در نیومدنشون باهم عصبیش میکرد.

با اینکه گلوش میسوخت تو بالش داد زد." توی عوضی که دوست ختر داشتی چرا باهام اونجوری رفتار کردی"

یه لحظه انگار چراغی تو ذهنش روشن شد:
چجوری؟
مگه باهام چجوری رفتار کرد.. یعنی من دارم بزرگش میکنم؟
ولی...

بس کن داهی اون هیچ رفتار خاصی نداشته چرا از خودت داستان میسازی
همش تقصیر خودمه.. من زیادی.. زیادی بهش فکر میکردم

قطره اشکی بالشش رو خیس کرد.

صورتشو از بالش جدا کرد و دست زیر چشماش کشید." عح.. دارم چیکار میکنم"

ساعتی بعد پدرش وارد اتاقش شد." داهی.. نمیخوای حاضر شی؟"

_حاضر؟ حاضر واسه چی؟

پوزخندی زد." عیادت جئون..."

به ساعت و بعد سریع به پنجره نگاه کرد، کی انقدر گذشته بود که هوا تاریک و شب شده بود.

پتو رو رو خودش کشید." ببخشید ولی من اصلا حالم خوب نیست.. نمیتونم بیام"

با اینکه فقط بهانه بود ولی خودش نمیدونست دروغ نبود.
آبریزشش حالا تبدیل به سرما خوردگی اساسی شده بود که خودش متوجه نبود.

از صداش فهمید دروغ نیست و رفت جلو تا دمای صورتشو چک کنه که داهی خودشو بیشتر به پتو فشرد.

چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت.

_آره .. بهتره یادم نره که من دوست داشتنی نیستم

برای گذاشتن چند تا قرص برگشت و حالا داهی از خستگی خوابش برده بود
و این اولین قدمش برای فرار از جونگکوک بود...

____________________________________

دوستان بابت تاخیر معذرت میخوام اینروزا واقعا بگ*ایی بود.
خودتونم دارین درس میخونین دیگه میدونین( بخون🔪)

احتمالا از جمله آخر فهمیده باشین داریم وارد بخش های جدید رمان می‌شیم ولی با اینکه اصلا وقت ندارم 'اگه' حمایتا رو بالا ببرین قطعا رمان رو هم اولویت قرار میدم و مرتب پارت گذاری میکنم🌷




#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
دیدگاه ها (۱۳)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁴³سریع پشت سر هم پلک زد تا از تجمع اشک جل...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁴²اون‌سو:" بخدا من خبر ندارم.. گفتم مامان...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁶"کاری برای آسانسور از دستم بر نمیاد.. ول...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-³⁵برای لحظه ای همه چیز یادش رفت و آروم دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط