رمان :

رمان :
«پسر عموی جذابم»

part:9
ویو «سلین»
&دخترم میخواستم یه چیزی بگم
+جانم
&پدر بزرگت گفته باید امشب بیای خونه ما یه مهمونی گرفته و میخواد یه چیز مهم رو بگه
+آها باشه میام ولی نگفت چی میخواد بگه
&نه دخترم نگفت فقط گفت مهمه
+اوک ، حالا ساعت چنده مهمونی
&ساعت 9:20 مهمونی برگزار میشه
+آها اوک ، مامی جون کاری نداری من باید برم
&نه دخترم مواظب خودت باش دوست دارم بای
+باش توهم مواظب باش دوست دارم مامی جون بابای
گوشیو قطع کردم گذاشتم کنار میز عسلی کنار تختم، نگاهی به ساعت کردم که ساعت دو بود ساعت پنج آماده میشم ، ساعتمو کوک کردم برای ساعت پنج ، عروسکمو که هم قد خودم بود رو بغل گرفتم و به دنیای دیگه رفتم ......
دیدگاه ها (۰)

رمان :«پسر عموی جذابم»part:10ویو «علی»از دانشگاه اومدم خونه ...

تهکوک 🥺🤗✨

حرفم به هیترا:دقیقا چرا دارین هیت میدین به اون کسایی که میتو...

سلام آرمی های گل ❤️🤗من نمیخام دیگه اسمات از اعضا بنویسم ، فق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط