من امروز، از میی مستم، که در ساغر نمی‌گنجد

من امروز، از میی مستم، که در ساغر نمی‌گنجد
چنان شادم، که از شادی، دلم در بر نمی‌گنجد
ز سودایت برون کردم، کلاه خواجگی، از سر
به سودایت که این افسر، مرا در سر، نمی‌گنجد
دیدگاه ها (۲۹)

حواستان به آدمهای آرامِ زندگیتان باشد!آدمهایی که از صبح تا ش...

پاڪ ترین هواے دنیا هوایے است ڪهدر وجود ماست...چرا ڪه هر لحظه...

هر زنی یک دل گرمیمی خواهد،یک نفر که بگوید من همیشه باتو هستم...

وانمود کن قوی هستی تا قدرت یابی وانمود کن شاد هستی تا شاد شو...

تَنم در وُسعت دنيای پَهناور نمی گنجدروان سَركِشَم در قالب پِ...

🍒🌱من از اقلیم بالایم سر عالم نمی‌دارمنه از آبم نه از خاکم سر...

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنوندلم را دوزخی سازد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط