p23
p23
صدای پسرش هنوز در گوشش بود.
اما همین که در عمارت بسته شد، خاطراتی که سالها دفنشان کرده بود دوباره زنده شدند.
دوازده سال قبل:
تهیونگ تازه وارد دانشگاه شده بود. پسری هفدهساله که برای اولین بار چیزی را میخواست که پدرش نمیتوانست برایش تعیین کند.
ماریا.
از همان روزهایی که با او آشنا شد، رفتار تهیونگ تغییر کرد. کمتر به خانه میآمد، از جلسات خانوادگی فرار میکرد و هر بار که پدرش درباره آیندهاش حرف میزد، مخالفت میکرد.
× تو پسر منی. آیندهات از قبل مشخص شده.
_ من نمیخوام.
× تو قراره جانشین من بشی. قراره مافیا بشی.
_ من هیچوقت نمیخوام مثل تو زندگی کنم.
پدرش هنوز آن نگاه سرکش پسرش را به یاد داشت.
تهیونگ برای اولین بار جلوی او ایستاده بود.
× این دختر تو رو عوض کرده.
_ ماریا کاری با من نکرده.
× از وقتی وارد زندگیت شده، دیگه حرف هیچکس رو گوش نمیدی.
_ چون برای اولین بار دارم خودم تصمیم میگیرم.
× تصمیم؟
پدرش با خشم خندیده بود.
× تصمیم گرفتی به خاطر یه دختر، آیندهی خانوادهات رو دور بندازی؟
تهیونگ بدون مکث جواب داده بود.
_ آره.
همان یک کلمه کافی بود تا نفرت پدرش از ماریا بیشتر شود.
از آن روز به بعد، هر بار نام ماریا میآمد، چهرهی مرد سردتر میشد.
اما تهیونگ کوتاه نمیآمد.
تا روزی که مقابل پدرش ایستاد و آخرین تصمیمش را گرفت.
_ من نمیخوام مافیا بشم.
× پس چی میخوای بشی؟
تهیونگ برای لحظهای لبخند زد.
_ دکتر.
پدرش با ناباوری نگاهش کرد.
× دکتر؟
_ آره. میخوام جون آدمها رو نجات بدم، نه اینکه ازشون بگیرم.
همان روز، رابطهی پدر و پسر برای همیشه ترک برداشت.
و ماریا...
برای پدر تهیونگ تبدیل شد به دختری که معتقد بود پسرش را از مسیر خانواده خارج کرده.
اما هیچکس نمیدانست سالها بعد، همان دختری که پدرش از او متنفر بود، قرار است با مرگش همهچیز را برای همیشه تغییر دهد.
مرد از خاطرات بیرون آمد.
نگاهش روی در بستهی عمارت ماند.
× تو حتی نمیدونی اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد، تهیونگ...
صدای پسرش هنوز در گوشش بود.
اما همین که در عمارت بسته شد، خاطراتی که سالها دفنشان کرده بود دوباره زنده شدند.
دوازده سال قبل:
تهیونگ تازه وارد دانشگاه شده بود. پسری هفدهساله که برای اولین بار چیزی را میخواست که پدرش نمیتوانست برایش تعیین کند.
ماریا.
از همان روزهایی که با او آشنا شد، رفتار تهیونگ تغییر کرد. کمتر به خانه میآمد، از جلسات خانوادگی فرار میکرد و هر بار که پدرش درباره آیندهاش حرف میزد، مخالفت میکرد.
× تو پسر منی. آیندهات از قبل مشخص شده.
_ من نمیخوام.
× تو قراره جانشین من بشی. قراره مافیا بشی.
_ من هیچوقت نمیخوام مثل تو زندگی کنم.
پدرش هنوز آن نگاه سرکش پسرش را به یاد داشت.
تهیونگ برای اولین بار جلوی او ایستاده بود.
× این دختر تو رو عوض کرده.
_ ماریا کاری با من نکرده.
× از وقتی وارد زندگیت شده، دیگه حرف هیچکس رو گوش نمیدی.
_ چون برای اولین بار دارم خودم تصمیم میگیرم.
× تصمیم؟
پدرش با خشم خندیده بود.
× تصمیم گرفتی به خاطر یه دختر، آیندهی خانوادهات رو دور بندازی؟
تهیونگ بدون مکث جواب داده بود.
_ آره.
همان یک کلمه کافی بود تا نفرت پدرش از ماریا بیشتر شود.
از آن روز به بعد، هر بار نام ماریا میآمد، چهرهی مرد سردتر میشد.
اما تهیونگ کوتاه نمیآمد.
تا روزی که مقابل پدرش ایستاد و آخرین تصمیمش را گرفت.
_ من نمیخوام مافیا بشم.
× پس چی میخوای بشی؟
تهیونگ برای لحظهای لبخند زد.
_ دکتر.
پدرش با ناباوری نگاهش کرد.
× دکتر؟
_ آره. میخوام جون آدمها رو نجات بدم، نه اینکه ازشون بگیرم.
همان روز، رابطهی پدر و پسر برای همیشه ترک برداشت.
و ماریا...
برای پدر تهیونگ تبدیل شد به دختری که معتقد بود پسرش را از مسیر خانواده خارج کرده.
اما هیچکس نمیدانست سالها بعد، همان دختری که پدرش از او متنفر بود، قرار است با مرگش همهچیز را برای همیشه تغییر دهد.
مرد از خاطرات بیرون آمد.
نگاهش روی در بستهی عمارت ماند.
× تو حتی نمیدونی اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد، تهیونگ...
- ۲۲۱
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط