«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

پارت : ۵

یک هفته از روز تست گذشته بود.

هایون این چند روز را بین دانشگاه، پروژه‌های درسی و تمرین میکاپ گذرانده بود.
با اینکه سعی می‌کرد خودش را مشغول نگه دارد، اما هر بار که گوشی‌اش زنگ می‌خورد، قلبش از جا کنده می‌شد.
ولی هر بار، فقط یک پیام تبلیغاتی یا تماس اشتباه بود.

صبح آن روز، هایون داخل کلاس طراحی نشسته بود.
استاد درباره ترکیب رنگ‌ها توضیح می‌داد، اما ذهن او جای دیگری بود.
ناخودآگاه به گوشی داخل کیفش نگاه کرد.
سوا آرام زیر گوشش گفت:
«اگه همین‌جوری به گوشیت زل بزنی، خودش زنگ نمی‌زنه!»

هایون خنده کوتاهی کرد.
ـ «نمی‌دونم چرا انقدر استرس دارم.»
سوا دستش را روی شانه او گذاشت.
ـ «چون این، همون رویاییه که سال‌ها براش زحمت کشیدی.»

همان لحظه، گوشی هایون روی حالت ویبره شروع به لرزیدن کرد.
روی صفحه فقط یک جمله دیده می‌شد...

HYBE Labels

چشم‌های هایون گرد شد.
دست‌هایش از شدت استرس می‌لرزید.
با اجازه استاد از کلاس بیرون رفت و تماس را پاسخ داد.

ـ «سلام، خانم جانگ هایون؟»
ـ «ب... بله، خودم هستم.»
ـ «از کمپانی تماس می‌گیرم. نتیجه تست شما آماده شده.»

هایون نفسش را حبس کرد.
صدای قلبش از هر صدایی بلندتر بود.
کارمند ادامه داد:
ـ «تبریک می‌گم. شما با بالاترین امتیاز، برای همکاری با تیم میکاپ انتخاب شدید.»

هایون برای چند ثانیه هیچ حرفی نزد.
اشک بی‌اختیار روی گونه‌هایش سرازیر شد.
فقط توانست آرام بگوید:
«خیلی... خیلی ممنونم.»

بعد از پایان تماس، چند لحظه به دیوار تکیه داد.
انگار هنوز باورش نمی‌شد.
تمام سال‌هایی که برای رسیدن به این رؤیا تلاش کرده بود...
بالاخره نتیجه داده بود.

سوا با عجله از کلاس بیرون دوید.
همین که اشک‌های هایون را دید، نگران شد.
ـ «چی شده؟ رد شدی؟»
هایون بدون اینکه چیزی بگوید، فقط نامه پذیرش را روی گوشی نشانش داد.

سوا چند ثانیه به صفحه خیره ماند.
بعد با صدای بلند جیغ کشید و هایون را در آغوش گرفت.
ـ «قبول شدی! تو قبول شدی!»
صدای خنده هر دو تمام راهرو را پر کرده بود.

آن شب، هایون اولین کسی بود که خبر را به مادرش داد.
سو هی‌جو از پشت تماس تصویری با افتخار به دخترش نگاه می‌کرد.
ـ «بهت گفته بودم یه روز به رویاهات می‌رسی.»
هایون با لبخند اشک‌هایش را پاک کرد.

اما درست قبل از پایان تماس...

مادرش مکثی کرد و گفت:
«هایون... من هم یه خبر مهم برات دارم. هفته آینده به کره برمی‌گردم... و این بار، تنها نیستم.»

هایون با تعجب ابروهایش را بالا برد.

ـ «یعنی...؟»

سو هی‌جو لبخند زد و آرام گفت:

«می‌خوام تو رو با مردی آشنا کنم که قراره همسرم بشه...»

ادامه دارد...

نام مردی که مادر هایون به زبان آورد... قرار بود زندگی او را برای همیشه تغییر دهد.

━━━━━━━━━━━━━━━

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡

همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارند. 🤍
دیدگاه ها (۲)

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۶هایون چند لحظه فقط ب...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۴صبح روز تست، هایون ز...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳یک هفته از آن شب عجی...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۱ صدای زنگ ساعت، سکوت...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۲صبح آن روز برخلاف هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط