p
p¹⁰
---
قسمت 10 : وسوسه و خیانت
ویو ا/ت
از وقتی وی رفته بود، دلم یه جور عجیبی بیقرار بود. دستم رو گذاشتم روی جای گازش روی لبم. هنوز یه سوزش ملایم داشت. عجیبتر از همه این بود که حس میکردم... دلم میخواد دوباره تکرار شه.
همش صداش توی ذهنم میپیچید: «بدون اجازهی من جایی نمیری» ...
انقدر این جمله رو مرور کردم که اصلاً نفهمیدم کی شب شد.
یه دفعه صدای قدمهای تند توی حیاط اومد. پرده رو کنار زدم، دیدم چند تا از آدمهای وی دارن عجولانه میدَون سمت در پشتی. قلبم ریخت. یعنی اتفاقی افتاده؟
---
ویو وی
نقشه داشت خوب پیش میرفت. مینهو درست همونجایی بود که انتظار داشتیم. جونگکوک پشت درخت، همه منتظر علامت من بودن.
شوگا آمادهی شلیک بود. فقط کافیه چند ثانیه حواس مینهو پرت بشه تا همهچی تموم شه.
×: "الان وقتشه، وی!"
من اشاره کردم. شوگا نشونه رفت... اما درست توی همون لحظه یه سایه از پشت سرمون ظاهر شد.
کسی که اصلاً فکرشو نمیکردم: جیمین.
_ تو اینجا چیکار میکنی؟!
جیمین: "جلو خودت رو نگاه کن وی... کسی که داری دنبالش میدوی، طعمه نیست... اون خودش تلهست."
لحظهای همهچی یخ زد. صدای تیر فقط چند ثانیه بعدش اومد.
---
ویو ا/ت
تو اتاقم قدم میزدم که ناگهان صدای تیر از جنگل بلند شد. خشکم زد. دستم یهو یخ کرد.
یعنی وی اونجاست؟! قلبم داشت از جاش کنده میشد. یه نیروی عجیب منو به سمت پنجره میکشید. انگار باید میدیدم.
پرده رو کنار زدم و برای لحظهای دیدمش... وی، خونی، چشمهاش قرمزتر از همیشه... و پشت سرش مینهو با لبخند وحشی.
زیر لب فقط تونستم بگم:
"وی... نرو..."
---
ویو وی
مینهو زخمی شده بود ولی هنوز زنده بود. شوگا داشت میجنگید، جونگکوک فریاد میزد، و من... من فقط به یه چیز فکر میکردم.
ا/ت.
لعنتی... حتی توی وسط شکار، تصویر لباش جلوی چشمم بود.
اما وقتی سرمو برگردوندم، توی فاصلهی دور، پشت پنجرهی روشن... دیدمش.
چشمام مستقیم توی چشماش قفل شد.
_ "نه... چرا اینجایی؟!"
مینهو لبخند زد:
"پس نقطه ضعفت رو پیدا کردم، وی..."
---
پایان قسمت ۱۰
🩸 ادامه دارد...
منتظر باش!
حمایت یادت نره❤️
---
قسمت 10 : وسوسه و خیانت
ویو ا/ت
از وقتی وی رفته بود، دلم یه جور عجیبی بیقرار بود. دستم رو گذاشتم روی جای گازش روی لبم. هنوز یه سوزش ملایم داشت. عجیبتر از همه این بود که حس میکردم... دلم میخواد دوباره تکرار شه.
همش صداش توی ذهنم میپیچید: «بدون اجازهی من جایی نمیری» ...
انقدر این جمله رو مرور کردم که اصلاً نفهمیدم کی شب شد.
یه دفعه صدای قدمهای تند توی حیاط اومد. پرده رو کنار زدم، دیدم چند تا از آدمهای وی دارن عجولانه میدَون سمت در پشتی. قلبم ریخت. یعنی اتفاقی افتاده؟
---
ویو وی
نقشه داشت خوب پیش میرفت. مینهو درست همونجایی بود که انتظار داشتیم. جونگکوک پشت درخت، همه منتظر علامت من بودن.
شوگا آمادهی شلیک بود. فقط کافیه چند ثانیه حواس مینهو پرت بشه تا همهچی تموم شه.
×: "الان وقتشه، وی!"
من اشاره کردم. شوگا نشونه رفت... اما درست توی همون لحظه یه سایه از پشت سرمون ظاهر شد.
کسی که اصلاً فکرشو نمیکردم: جیمین.
_ تو اینجا چیکار میکنی؟!
جیمین: "جلو خودت رو نگاه کن وی... کسی که داری دنبالش میدوی، طعمه نیست... اون خودش تلهست."
لحظهای همهچی یخ زد. صدای تیر فقط چند ثانیه بعدش اومد.
---
ویو ا/ت
تو اتاقم قدم میزدم که ناگهان صدای تیر از جنگل بلند شد. خشکم زد. دستم یهو یخ کرد.
یعنی وی اونجاست؟! قلبم داشت از جاش کنده میشد. یه نیروی عجیب منو به سمت پنجره میکشید. انگار باید میدیدم.
پرده رو کنار زدم و برای لحظهای دیدمش... وی، خونی، چشمهاش قرمزتر از همیشه... و پشت سرش مینهو با لبخند وحشی.
زیر لب فقط تونستم بگم:
"وی... نرو..."
---
ویو وی
مینهو زخمی شده بود ولی هنوز زنده بود. شوگا داشت میجنگید، جونگکوک فریاد میزد، و من... من فقط به یه چیز فکر میکردم.
ا/ت.
لعنتی... حتی توی وسط شکار، تصویر لباش جلوی چشمم بود.
اما وقتی سرمو برگردوندم، توی فاصلهی دور، پشت پنجرهی روشن... دیدمش.
چشمام مستقیم توی چشماش قفل شد.
_ "نه... چرا اینجایی؟!"
مینهو لبخند زد:
"پس نقطه ضعفت رو پیدا کردم، وی..."
---
پایان قسمت ۱۰
🩸 ادامه دارد...
منتظر باش!
حمایت یادت نره❤️
- ۲.۰k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط