حرصش میگیرد...تو را که آنطور می بیند تحقیر میشود!

حرصش میگیرد...تو را که آنطور می بیند تحقیر میشود!



به غرورش برمی خورَد که تو تعیین میکنی، حد و مرزها را....

آنقدر مغرور است که دلش می خواهد هرچه دل خودش خواست انجام شود...

به دل تو هم کاری ندارد!

اصلا برایت ارزشی قائل نیست...

وقتی چادر به سر میکنی،

وقتی همه ی آن زیبایی ها و هدیه های الهی را از چشمان پرطمعش مخفی میکنی،

یعنی تو تعیین میکنی که تو ای بیگانه!

چطور باید به من نگاه کنی و چطور باید درباره ی من حرف بزنی

و حتی چطور درباره ام فکر کنی...

اینجا من مدیرم!

منم که تعیین میکنم همه ی رابطه ها را... حد و مرزها را...

تو هیچ کاره ای...

به غرورت بَربُخورَد ..... چه بهتر!

تو دشمن آن چیزی هستی که خدا به من ارزانی داشته.....
دیدگاه ها (۲)

...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۳✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

My nurse Part 15(ویو نویسنده)هردو به سمت کامیون قدم برداشتند...

با احترام به آن چیزی که کاش داشتی

.#دلیاخــــــــلاقم ...............    حکم ميکــــــنه.........

«نامجون عزیز، تولدت مبارک.امروز در تقویم، روزی‌ست که خورشید ...

آدم‌ها فکر می‌کنند عشق یعنی چیزهای عجیب‌وغریب یا کلماتی که ف...

سایه ای در راهروهای نقره ای

آدمی که منتظره تا یکی وارد زندگیش شه تا بهش بفهمونه که پست‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط