در فراموشی گرفتارم !
در فراموشی گرفتارم !
روز و شبها همچنان در قلب این مرداب بیدارم !
ساکتم ، اما گلویم پر ز فریاد است
بر تنـم اما هزاران زخم بیداد است
زخمها میسوزد و من میزنم فریاد:
مردمان !
میراث پاکی میرود بر باد !
از چه خاموشید ؟
لحظههای امن در "تاراج ِوحشت" مرد !
برگهای پاک را "بدْ بادِ" پستی برد !
شاخة شادی در این ماتمسرا پژمرد !
گرگِ خونخوارِ اسارت ای دریغ ای وای !
خونِ آزادی چه وحشی خورد !
روز و شبها همچنان در قلب این مرداب بیدارم !
ساکتم ، اما گلویم پر ز فریاد است
بر تنـم اما هزاران زخم بیداد است
زخمها میسوزد و من میزنم فریاد:
مردمان !
میراث پاکی میرود بر باد !
از چه خاموشید ؟
لحظههای امن در "تاراج ِوحشت" مرد !
برگهای پاک را "بدْ بادِ" پستی برد !
شاخة شادی در این ماتمسرا پژمرد !
گرگِ خونخوارِ اسارت ای دریغ ای وای !
خونِ آزادی چه وحشی خورد !
- ۲۹۵
- ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط