فصل اول – پارت دهم
فصل اول – پارت دهم
یونگی بیرون کافه نشست، لیوان قهوهاش را در دست گرفته و به خیابان نگاه میکرد. نور چراغها روی آسفالت خیس میافتاد و انعکاسش فضایی سرد و آرام ایجاد کرده بود.
یونا کنار او نشست، اما فاصلهشان هنوز محفوظ بود. سکوتی کوتاه بینشان بود که نه پرتنش بود و نه صمیمی.
«پس... اونها کی بودن؟»
یونا با لحنی آرام پرسید، تلاش میکرد کنجکاویاش کنترل شده باشد.
یونگی نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد.
«گذشته. کسی که الان اهمیتی نداره.»
صدایش سرد بود، اما کمی لرزش داشت که یونا متوجه شد.
«میفهمم... اما تو چرا اینقدر سخت میگیری؟»
یونگی نگاهی به او انداخت، نگاهش پر از تصمیم و محدودیت بود.
«چون نمیخوام چیزی بین ما شبیه گذشته باشه. هیچ احساسی، هیچ وابستگی، هیچ... چیز اضافهای.»
یونا لبخند کمرنگی زد، بدون اینکه ناراحت شود.
«باشه. فقط بدون که من هم برای کنترل فاصلهمون تلاشم.»
لحظهای سکوت کردند، تنها صدای قهوهساز و موسیقی ملایم کافه در فضا پیچید. برای اولین بار بعد از آن دعوای جنجالی، فضایی آرام و قابل تحمل بینشان شکل گرفت.
یونگی نگاهش را از خیابان گرفت و سرش را روی میز خم کرد. برای خودش فکر کرد که شاید یونا متفاوت باشد، اما هنوز هیچ حسی را نمیخواست قبول کند.
با این حال، در اعماق قلبش، چیزی شروع به تکان خوردن کرده بود، حتی اگر خودش هنوز نخواست آن را ببیند…
#بی تی اس
#یونگی
#فیکشن
#فن فیک
یونگی بیرون کافه نشست، لیوان قهوهاش را در دست گرفته و به خیابان نگاه میکرد. نور چراغها روی آسفالت خیس میافتاد و انعکاسش فضایی سرد و آرام ایجاد کرده بود.
یونا کنار او نشست، اما فاصلهشان هنوز محفوظ بود. سکوتی کوتاه بینشان بود که نه پرتنش بود و نه صمیمی.
«پس... اونها کی بودن؟»
یونا با لحنی آرام پرسید، تلاش میکرد کنجکاویاش کنترل شده باشد.
یونگی نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد.
«گذشته. کسی که الان اهمیتی نداره.»
صدایش سرد بود، اما کمی لرزش داشت که یونا متوجه شد.
«میفهمم... اما تو چرا اینقدر سخت میگیری؟»
یونگی نگاهی به او انداخت، نگاهش پر از تصمیم و محدودیت بود.
«چون نمیخوام چیزی بین ما شبیه گذشته باشه. هیچ احساسی، هیچ وابستگی، هیچ... چیز اضافهای.»
یونا لبخند کمرنگی زد، بدون اینکه ناراحت شود.
«باشه. فقط بدون که من هم برای کنترل فاصلهمون تلاشم.»
لحظهای سکوت کردند، تنها صدای قهوهساز و موسیقی ملایم کافه در فضا پیچید. برای اولین بار بعد از آن دعوای جنجالی، فضایی آرام و قابل تحمل بینشان شکل گرفت.
یونگی نگاهش را از خیابان گرفت و سرش را روی میز خم کرد. برای خودش فکر کرد که شاید یونا متفاوت باشد، اما هنوز هیچ حسی را نمیخواست قبول کند.
با این حال، در اعماق قلبش، چیزی شروع به تکان خوردن کرده بود، حتی اگر خودش هنوز نخواست آن را ببیند…
#بی تی اس
#یونگی
#فیکشن
#فن فیک
- ۵۶۷
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط