خورشیدِ پشتِ پنجره‌ی پلک‌های من

خورشیدِ پشتِ پنجره‌ی پلک‌های من
من خسته‌ام! طلوع کن امشب برای من

می‌ریزم آن‌چه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من

وقتی تو دل‌خوشی، همه‌ی شهر دل‌خوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من

تو انعکاسِ من شده‌ای کوه‌ها هنوز
تکرار می‌کنند تو را در صدای من

آهسته‌تر! که عشق تو جُرم است، هیچ‌کس
در شهر نیست باخبر از ماجرای من

شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
من... تو... چه‌قدر مثل تو هستم! خدای من!!
دیدگاه ها (۸)

بین بازار غلامان نظر انداخته ایجنس مرغوب نبودم نخریدی! باشد!...

كاروان می آيد از شهر دمشقبر سر خاك شه سلطان عشقكاروان با خود...

آنکه دائم هوس سوختن ما میکردکاش می آمد و از دور تماشا میکردف...

به یاد رفتنت هر شب به راهت خیره می مونمچه حالی دست من دادی م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط