جاگرفتی دردلم ویرانه بود آبادشد

جاگرفتی دردلم ویرانه بود آبادشد
ماتمم ازدل برفت ازدست غم آزادشد

«آمدی جانم به قربانت» به پاکن خانه را
درنهادم عاشقی بانام تو بنیادشد

ساده دادم دل به عشقت دل به دریامیزنم
باخیالت زندگانی هرچه بادابادشد

تانباشدشهدشیرین عشق فرهادی کجا؟
گرچه تلخم٬ بامدارااین دلت فرهادشد

کودکی بی دست وپابوداین دلم در درس عشق
یک نظرکردی به قلبم ناگهان استادشد

درسکوتی کشته بودم شعر خودرا٬چشم تو
خون بهاازمن گرفت واین غزل ایجادشد
دیدگاه ها (۲)

برای ........ تو که برام بهترینیدستم را بگیر!همین دستبرایت ت...

ڪاشڪی او ماڸ مڹ بود ومنم ماڸ دلش…ڪاشڪی دریای عشقم میشد ومڹ س...

همیشه فکرم مشغول این بود که چرا آدم های جدید برایمان حکم نوب...

خواستم تا که بگویم به تو اصل سخنمولی افسوس نچرخید زبان در ده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط