مافیایعاشقمن
#مافیای_عاشق_من
part: 1
ویو راوی "
هیونجین آدم ساکت و آرومی بود درسته مافیا بود و خطرناک ترین مافیا بود ولی کسی اونو نمیشناخت دوستی هم نداشت که باهاش بره بیرون و شبا وقتی که ساعت از ۹ شب میگذشت ، از عمارت بیرون میرفت و بهذی کافه میرفت بعد از چندین شب که به اون کافه ی همیشگی میرفت ، ی کافه ای بود که وایب آرامش ، وایب ی کلبه ی چوبی که داخلش بوی خاص قهوی پیچیده بود و توی نزدیکی های سئول بود و هیونجین یک شب ساعت ۱۰ شب دوباره بعد از پوشیدن لباسی نرم و گرم که بخاطر برفی که بیرون میومد پوشیده بود ، از عمارت خودش بیرون رفت بدون هیچ بادیگاردی و بدون هیچ ماشینی از عمارتش خارج شد آروم قدم هاشو به سمت همون کافه برمیداشت بعد از ۱۰ دقیقه به اونجا رسید در کافه که باز شد و هیون وارد کافه ی نسبتا کوچیک شد ی حسی بهش دست داد ی حسی که انگار ی چیزی داخل اون کافه تغییر کرده بود ولی همون بوی وَ حسی که همیشه بهش دست میداد همون بود ولی همون کارکنی که همیشه براش قهوه ی همیشگیش رو میآورد الان ینفر دیگه بود ی دختری که قیافه ی کیوتی داشت ، پوستی صاف ، لبی خوش رنگ ، موهایی لخت و خورمایی ولی معلوم بود که کره ای نبود (میدنم توی اون پستی که نصف مشخصات این فیک رو گزاشتم نوشته بودم که اول ا.ت عاشق هیونجین میشه ولی اشتباه نوشتم شرمنده ، اما الان تغییر کرده اول هیونجین عاشق ا.ت میشه ، بازم ببخشید میدونم گند زدم )
چون هیونجین همیشه به اون کافه میرفت دیگه همه ی اونایی که اونجا کار میکردن میدونستن که هیون چی رو همیشه سفارش میده ، قهوه ی تلخ با کیک شکلات ، مثل همیشه این هارو سفارش میداد دختر اون ها رو برای هیونجین آورد و هیون تشکری کرد با ی لبخند نصفه از دختر روبه روش تشکر کرد و دختر متقابل تعظیمی به هیوجین کرد و رفت...
part: 1
ویو راوی "
هیونجین آدم ساکت و آرومی بود درسته مافیا بود و خطرناک ترین مافیا بود ولی کسی اونو نمیشناخت دوستی هم نداشت که باهاش بره بیرون و شبا وقتی که ساعت از ۹ شب میگذشت ، از عمارت بیرون میرفت و بهذی کافه میرفت بعد از چندین شب که به اون کافه ی همیشگی میرفت ، ی کافه ای بود که وایب آرامش ، وایب ی کلبه ی چوبی که داخلش بوی خاص قهوی پیچیده بود و توی نزدیکی های سئول بود و هیونجین یک شب ساعت ۱۰ شب دوباره بعد از پوشیدن لباسی نرم و گرم که بخاطر برفی که بیرون میومد پوشیده بود ، از عمارت خودش بیرون رفت بدون هیچ بادیگاردی و بدون هیچ ماشینی از عمارتش خارج شد آروم قدم هاشو به سمت همون کافه برمیداشت بعد از ۱۰ دقیقه به اونجا رسید در کافه که باز شد و هیون وارد کافه ی نسبتا کوچیک شد ی حسی بهش دست داد ی حسی که انگار ی چیزی داخل اون کافه تغییر کرده بود ولی همون بوی وَ حسی که همیشه بهش دست میداد همون بود ولی همون کارکنی که همیشه براش قهوه ی همیشگیش رو میآورد الان ینفر دیگه بود ی دختری که قیافه ی کیوتی داشت ، پوستی صاف ، لبی خوش رنگ ، موهایی لخت و خورمایی ولی معلوم بود که کره ای نبود (میدنم توی اون پستی که نصف مشخصات این فیک رو گزاشتم نوشته بودم که اول ا.ت عاشق هیونجین میشه ولی اشتباه نوشتم شرمنده ، اما الان تغییر کرده اول هیونجین عاشق ا.ت میشه ، بازم ببخشید میدونم گند زدم )
چون هیونجین همیشه به اون کافه میرفت دیگه همه ی اونایی که اونجا کار میکردن میدونستن که هیون چی رو همیشه سفارش میده ، قهوه ی تلخ با کیک شکلات ، مثل همیشه این هارو سفارش میداد دختر اون ها رو برای هیونجین آورد و هیون تشکری کرد با ی لبخند نصفه از دختر روبه روش تشکر کرد و دختر متقابل تعظیمی به هیوجین کرد و رفت...
- ۶۸۴
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط