با فکری که به سرم زد خندهای کردم
{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁴⁵
.
.
با فکری که به سرم زد خندهای کردم
داهی : نگفتم بخندی
ملودی : به چیز دیگهای خندیدم
متعجب گفت
داهی : به چی
درحالی که هنوز ریشهای از خنده توی صدام بود جوابش رو دادم
ملودی : ببینم مگه تو تاحالا من رو نبوسیدی؟
سریع سر جاش سیخ شد ، سرم رو از شونهش برداشتم و به چشمای پر از سوالش نگاه کردم
ملودی : تو اون روز برای پودینگی که برات خریدم گونه من رو نبوسیدی؟
وقتی منظورم رو متوجه شد دستش رو محکم رو دهنش گذاشت و جیغ خفهای زد
داهی : بوسیدمتتتتتت من چوی ملودی رو بوسیدممممممم
خندهای به دیوونه بازیش کردم
ملودی : اگر از همون اول به خودم میگفتی راه حل بهت میدادم
درحالی که وایساده بود و از خوشحالی بپر بپر میکرد دویید کنارم و چندین و چندین بار گونهم رو بوسید
داهی : مننننن چوی ملودی رو بوسیدمممممم و میبوسممممم
نمیتونستم به کارای بامزهش نخندم .
عاشق این بودم که کسی بعد از گریهم بخندونهتم .
بعد از دیوونه بازی های فراوان به سمت تخت رفتیم تا بخوابیم . هم من از دیشب نخوابیده بودم ، هم داهی با زور قرص سه چهار ساعتی بیشتر نخوابیده بود . خسته بودیم ، هر دو..
خوابیدم تا یکم مغزمون استراحت کنه
< ¹³ : ¹⁶ >
با سردرد از خواب بیدار شدم . از تخت پایین رفتم و قرص مسکنی خوردم تا کمی بهتر بشم . داهی رو بیدار کردم و باهم رفتیم سلف و ناهار خوردیم ، میسون و سارانگ هنوز نیومده بودن ، اما مطمئن بودم خبر هارو شنیدن .
وقتی به اتاق برگشتیم میسون و سارانگ تو اتاق بودن ، با دیدن منو داهی کنار هم تعجب کردن و حرفی نزدن . اما داهی با شیطنت رفت وسط اتاق و رو به سارانگ گفت
داهی : حدس بزن امروز کی رو بوسیدم!
با این حرفش میسون هینی کشید . داهی برگشت و رو به میسون گفت
داهی : هرکدومتون زودتر بگه
میسون : چه دسته گلی به آب دادی داهی!؟
داهی با دو اومد سمت من ، روی پنجه هاش بلند شد و گونهم رو بوسید
میسون : آشتی کردین!؟؟
سری تکون دادم و به سمت میز مطالعه رفتم
ملودی : قهر نبودیم
بعد از کمی حرف زدن سارانگ و میسون و داهی رفتن تا بخوابن . ولی من نخوابیدم ، سمت کتابام رفتم تا درس بخونم . واقعا دیگه قصد نداشتم به مدرسه برم ؛ اما نمیخواستم عقب بیوفتم . شروع کردم به خوندن درسا . تا ساعت ۹ شب درس خوندم . تقریبا از هر کتاب یک درس و از کتابای اسون تر دو درس جلو تر خونده بودم . مونده بود ریاضی ، میخواستم بخونم ، اما مدام یاد رفتارای اقای جئون میوفتادم ، حرفاش.. کاراش... کتاب رو بستم و تست هام رو بیرون آوردم . تقریبا تا ساعت ده و نیم تست زدم . خسته شده بودم ، حتی شام هم نرفتم بخورم ، قد کشی کردم و کتابام رو سر جاشون برگردوندم .
از صبح که گوشیم رو پس گرفته بودم روشنش نکردم.. سمتش رفتم و شماره رستورانی رو گرفتم ، بعد از سفارش دادن پیتزا کمی توی گوشیم گشتم ، داشتم نگاه میکردم که چشمم خورد به سمت برنامهای رفتم که تازه رو گوشیم نصب شده بود ، تلگرام. روی پیوی آقای جئون زدم ، میخواستم ببینم چی بوده که اینطور عصبانیش کرده بود . به اولین پیام رسیدم و با چیزی که دیدم شاخ درآوردم! یه عکس نود فیک بود که با هوش مصنوعی صورت منو جای صورت اون گذاشته بودن ، خودم هم از دیدنش عکس دهنم باز مونده بود ، چطور اینقدر طبیعی بود.. و پایین اون عکس
ای کاش فقط یه عکس بود!
یک عالمه چرت و پرت . یک عالمه پوزیشن ها و حرف هایی که از خوندنشون هم خجالت میکشیدم ، چطور مینجی روش شده بود راجع به همچین چیز هایی بنویسه؟ . و اما آقای جئون؟ فقط سین زده بود ، هیچ حرفی نگفته بود . از پیوی بیرون اومدم و برای دو طرف پاکش کردم . دوست نداشتم هیچ اثری از اتفاقی که افتاده بود رو ببینم . گوشیم زنگ خورد ، پیک دم در بود ؛ پایین رفتم و بفد از گرفتن پیتزا برگشتم بالا ؛ بچهها برگشته بودن خونه خودشون ، حقیقتا روز اول از اینکه چرا همچین خانوادهای اجازه داده بچهشون توی خوابگاه بمونه تعجب کردم اما بعدا فهمیدم به اصرار داهی و بعد سارانگ فرستادنشون خوابگاه تا محیط بیرون خونه رو تجربه کنن ؛ اونم بعد از دو سال اصرار.. دلم به حال خودم سوخت
فیلمی دانلود کردم و شروع کردم به دیدنش ، راستش حالا که از دست آقای جئون و تکلیفای سنگینی که فقط شخصا به من میداد خلاص شده بودم واقعا حال میداد که بخوام ریلکس کنم .
تا ساعت پنج و نیم صبح به فیلم دیدن ادامه دادم ، حالا که زمستون شده بود آفتاب دیر طلوع میکرد . خرت و پرتایی که ریخته بودم رو جمع کردم بعد از دوش کوتاهی به سمت باشگاه حرکت کردم .
آسانسور توی طبقه باشگاه وایساد و من وارد باشگاه شدم . داشتم به سمت حوله ها میرفتم که صدایی توجهم رو به خودش جلب کرد
: ببخشید
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁴⁵
.
.
با فکری که به سرم زد خندهای کردم
داهی : نگفتم بخندی
ملودی : به چیز دیگهای خندیدم
متعجب گفت
داهی : به چی
درحالی که هنوز ریشهای از خنده توی صدام بود جوابش رو دادم
ملودی : ببینم مگه تو تاحالا من رو نبوسیدی؟
سریع سر جاش سیخ شد ، سرم رو از شونهش برداشتم و به چشمای پر از سوالش نگاه کردم
ملودی : تو اون روز برای پودینگی که برات خریدم گونه من رو نبوسیدی؟
وقتی منظورم رو متوجه شد دستش رو محکم رو دهنش گذاشت و جیغ خفهای زد
داهی : بوسیدمتتتتتت من چوی ملودی رو بوسیدممممممم
خندهای به دیوونه بازیش کردم
ملودی : اگر از همون اول به خودم میگفتی راه حل بهت میدادم
درحالی که وایساده بود و از خوشحالی بپر بپر میکرد دویید کنارم و چندین و چندین بار گونهم رو بوسید
داهی : مننننن چوی ملودی رو بوسیدمممممم و میبوسممممم
نمیتونستم به کارای بامزهش نخندم .
عاشق این بودم که کسی بعد از گریهم بخندونهتم .
بعد از دیوونه بازی های فراوان به سمت تخت رفتیم تا بخوابیم . هم من از دیشب نخوابیده بودم ، هم داهی با زور قرص سه چهار ساعتی بیشتر نخوابیده بود . خسته بودیم ، هر دو..
خوابیدم تا یکم مغزمون استراحت کنه
< ¹³ : ¹⁶ >
با سردرد از خواب بیدار شدم . از تخت پایین رفتم و قرص مسکنی خوردم تا کمی بهتر بشم . داهی رو بیدار کردم و باهم رفتیم سلف و ناهار خوردیم ، میسون و سارانگ هنوز نیومده بودن ، اما مطمئن بودم خبر هارو شنیدن .
وقتی به اتاق برگشتیم میسون و سارانگ تو اتاق بودن ، با دیدن منو داهی کنار هم تعجب کردن و حرفی نزدن . اما داهی با شیطنت رفت وسط اتاق و رو به سارانگ گفت
داهی : حدس بزن امروز کی رو بوسیدم!
با این حرفش میسون هینی کشید . داهی برگشت و رو به میسون گفت
داهی : هرکدومتون زودتر بگه
میسون : چه دسته گلی به آب دادی داهی!؟
داهی با دو اومد سمت من ، روی پنجه هاش بلند شد و گونهم رو بوسید
میسون : آشتی کردین!؟؟
سری تکون دادم و به سمت میز مطالعه رفتم
ملودی : قهر نبودیم
بعد از کمی حرف زدن سارانگ و میسون و داهی رفتن تا بخوابن . ولی من نخوابیدم ، سمت کتابام رفتم تا درس بخونم . واقعا دیگه قصد نداشتم به مدرسه برم ؛ اما نمیخواستم عقب بیوفتم . شروع کردم به خوندن درسا . تا ساعت ۹ شب درس خوندم . تقریبا از هر کتاب یک درس و از کتابای اسون تر دو درس جلو تر خونده بودم . مونده بود ریاضی ، میخواستم بخونم ، اما مدام یاد رفتارای اقای جئون میوفتادم ، حرفاش.. کاراش... کتاب رو بستم و تست هام رو بیرون آوردم . تقریبا تا ساعت ده و نیم تست زدم . خسته شده بودم ، حتی شام هم نرفتم بخورم ، قد کشی کردم و کتابام رو سر جاشون برگردوندم .
از صبح که گوشیم رو پس گرفته بودم روشنش نکردم.. سمتش رفتم و شماره رستورانی رو گرفتم ، بعد از سفارش دادن پیتزا کمی توی گوشیم گشتم ، داشتم نگاه میکردم که چشمم خورد به سمت برنامهای رفتم که تازه رو گوشیم نصب شده بود ، تلگرام. روی پیوی آقای جئون زدم ، میخواستم ببینم چی بوده که اینطور عصبانیش کرده بود . به اولین پیام رسیدم و با چیزی که دیدم شاخ درآوردم! یه عکس نود فیک بود که با هوش مصنوعی صورت منو جای صورت اون گذاشته بودن ، خودم هم از دیدنش عکس دهنم باز مونده بود ، چطور اینقدر طبیعی بود.. و پایین اون عکس
ای کاش فقط یه عکس بود!
یک عالمه چرت و پرت . یک عالمه پوزیشن ها و حرف هایی که از خوندنشون هم خجالت میکشیدم ، چطور مینجی روش شده بود راجع به همچین چیز هایی بنویسه؟ . و اما آقای جئون؟ فقط سین زده بود ، هیچ حرفی نگفته بود . از پیوی بیرون اومدم و برای دو طرف پاکش کردم . دوست نداشتم هیچ اثری از اتفاقی که افتاده بود رو ببینم . گوشیم زنگ خورد ، پیک دم در بود ؛ پایین رفتم و بفد از گرفتن پیتزا برگشتم بالا ؛ بچهها برگشته بودن خونه خودشون ، حقیقتا روز اول از اینکه چرا همچین خانوادهای اجازه داده بچهشون توی خوابگاه بمونه تعجب کردم اما بعدا فهمیدم به اصرار داهی و بعد سارانگ فرستادنشون خوابگاه تا محیط بیرون خونه رو تجربه کنن ؛ اونم بعد از دو سال اصرار.. دلم به حال خودم سوخت
فیلمی دانلود کردم و شروع کردم به دیدنش ، راستش حالا که از دست آقای جئون و تکلیفای سنگینی که فقط شخصا به من میداد خلاص شده بودم واقعا حال میداد که بخوام ریلکس کنم .
تا ساعت پنج و نیم صبح به فیلم دیدن ادامه دادم ، حالا که زمستون شده بود آفتاب دیر طلوع میکرد . خرت و پرتایی که ریخته بودم رو جمع کردم بعد از دوش کوتاهی به سمت باشگاه حرکت کردم .
آسانسور توی طبقه باشگاه وایساد و من وارد باشگاه شدم . داشتم به سمت حوله ها میرفتم که صدایی توجهم رو به خودش جلب کرد
: ببخشید
- ۳۲۹
- ۱۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط