چند پارتی تئو
چند پارتی تئو
p1
۳ پارتی تئو
موهای پر کلاغیمو دم اسبی بستم ردامو پوشیدم ادکلن زدمو از اتاقم بیرون رفتم وارد
اوه اون ناته .تئودور نات . کابوس من از سال اول که به اینجا اومدم داره اذیتم میکنه وقتی به اینجا اومد یه اکیپ از پسرای اسلایدرن بودن و اون سر دستشون بود و منم بازیچه دستش شدم رومو اونطرف کردم داشت حرف میزد راهی نبود؛ جز اینکه از ودر کوچیکی که بهش تکیه داده بود رد شدم رومو اونطرف کردم و سریع دویدمو به سمت کلاس رفتم .
بعد از کلاس بیرون اومدم و تو سرسرا رو میز اسلایدرین نشستم حسابی خسته بودم کل دیشب داشتم درس میخوندم سرمو رو میز گذاشتم و که یه چرت بزنم تا کلاس بعدی یعنی کلاس لوپین نیم ساعت مونده بود
بیدار شدم ۵ دقیقه از شروع کلاس گذشته بود به سمت کلاس دویدم و در زدم
مارتینا : ببخشید دیر اومدم پرفسور
لوپین : اشکال نداره بفرمایید کنار آقای نات جای خالی هست
رنگ از صورتم رفت چشمی گفتم لوپین شروع کرد درباره ی ققنوس ها حرف زدن و روی تخته چیزهایی نوشتن
منم رفتم ردیف آخر ته کلاس کنار تئودور نات
تئودور به پاهام که از زیر دامنم معلوم بود نگاه میکرد من کیفمو بینمون قرار دادم و تلاش کردم به درس گوش بدم
جاقلمی ام رو از توی کیفم برداشتم توش سه تا قلم بود و جوهر خودش
تئو : قلممو نیوردم هرموسو
مارتینا : خب
بی رو درواسی جاقلمیمو ازم گرفت و از توش قلممو برداشت و جوهرشو باز کرد و رو میز گذاشت
منمسه قلم دیگه برداشتم و شروع کردم نوشتن باهاش
زنگ خورد وسایلمو جمع کردم و به آرومی و با ترس گفتم
مارتینا : قلممو میدی
تئو : بریم بیرون بهت میدم
از کلاس خارج شدیم بردم بین حاشیه دیوار و پنجره
جلوش پر مجسمه بود کسی نمی دیدمون
مارتینا : یه قلمه دیگه بدش
تئو قلمو بهم داد و منم گذاشتمش تو کیفم
مارتینا : ممنون
دستامو گرفت بالای سرم و لبامو به دندون گرفت در کسری از ثانیه بدون اینکه بفهمم چی شده بین پاهاش گیرم انداخته بود باورم نمیشد اون میخواست تنها چیزی که دارم یعنی دختر بودنمو هم ازم بگیره شروع کردم به تقلا کردم راهرو ها خالی بود چون بعد کلاس مسابقه کوئیدیچ بود همه رفته بودم ناله های ظعیفی میکردم و اشک میریختم ولی حتی یک ذره هم براش مهم نبود تا اینکه خودش نفس تنگی آورد دستامو ول کرد و به رو به اتمام رسوند خواستم برم که دستاشو دورم قفل کرد و مانع عبورم شد
مارتینا : خواهش میکنم دختر بودنم تنها چیزیه که دارم خواهش میکنم
ناله و التماس به همراه گریه میکردم دستشو روی لبم به معنی سکوت گذاشت و در گوشم لب زد : من نخواستم همچین کاری کنم my doll چرا باید دختر خوشگلی مثل تو رو اذیت کنم
مارتینا : ولم کن
تئو : نه باور کن من من دوستت دارم مارتینا همه این سال ها و فقط اذیتت میکردم برای اینکه نمیخواستم باور کنم
مارتینا : فهمیدی عاشقتم و میخوای ازم سوءاستفاده کنی ؟
تئو : معلومه که نه
یه چک به صورتش زدم و گفتم
مارتینا : اون ۳ سالی از زندگیم که اذیتم کردی چی آسیب هایی بدنیو روحی که بهم زدی چی
تئو : من آسیب بدني شدید بهت نزدم من فقط موهاتو کشیدم اونم بهونه ای برای لمسشون بود
مارتینا : تو ۶ تا پسر فرستادی منو بزنن
تئو : نه کِی ؟ چیکار کردن
مارتینا : هفته ی پیش دوستات به پهلو هام لگد زدن
بلیزمو بالا کشید
تئو : من اونا میکشم
ادامه داد : مارتینا باور کن من نگفتم اونا خودشون این کارو کردن
مارتینا : داری اذیتم میکنی حتی اگه واقعا دوستم داری بگذار برم
تئو : باشه برو ولی من هر روز این سوالارو ازت میپرسم و باور کن دوستامم جرات ندارن سمتت بیان
کنار زدمش دوستت دارمی گفت و من سریع تر دویدم تو راه اتاقم با خودم میگفتم اگه راست بگه چی من واقعا احمقم
میدونم همش از تئو عه بعد امتحانام از بقیه مینویسم میگذارم
p1
۳ پارتی تئو
موهای پر کلاغیمو دم اسبی بستم ردامو پوشیدم ادکلن زدمو از اتاقم بیرون رفتم وارد
اوه اون ناته .تئودور نات . کابوس من از سال اول که به اینجا اومدم داره اذیتم میکنه وقتی به اینجا اومد یه اکیپ از پسرای اسلایدرن بودن و اون سر دستشون بود و منم بازیچه دستش شدم رومو اونطرف کردم داشت حرف میزد راهی نبود؛ جز اینکه از ودر کوچیکی که بهش تکیه داده بود رد شدم رومو اونطرف کردم و سریع دویدمو به سمت کلاس رفتم .
بعد از کلاس بیرون اومدم و تو سرسرا رو میز اسلایدرین نشستم حسابی خسته بودم کل دیشب داشتم درس میخوندم سرمو رو میز گذاشتم و که یه چرت بزنم تا کلاس بعدی یعنی کلاس لوپین نیم ساعت مونده بود
بیدار شدم ۵ دقیقه از شروع کلاس گذشته بود به سمت کلاس دویدم و در زدم
مارتینا : ببخشید دیر اومدم پرفسور
لوپین : اشکال نداره بفرمایید کنار آقای نات جای خالی هست
رنگ از صورتم رفت چشمی گفتم لوپین شروع کرد درباره ی ققنوس ها حرف زدن و روی تخته چیزهایی نوشتن
منم رفتم ردیف آخر ته کلاس کنار تئودور نات
تئودور به پاهام که از زیر دامنم معلوم بود نگاه میکرد من کیفمو بینمون قرار دادم و تلاش کردم به درس گوش بدم
جاقلمی ام رو از توی کیفم برداشتم توش سه تا قلم بود و جوهر خودش
تئو : قلممو نیوردم هرموسو
مارتینا : خب
بی رو درواسی جاقلمیمو ازم گرفت و از توش قلممو برداشت و جوهرشو باز کرد و رو میز گذاشت
منمسه قلم دیگه برداشتم و شروع کردم نوشتن باهاش
زنگ خورد وسایلمو جمع کردم و به آرومی و با ترس گفتم
مارتینا : قلممو میدی
تئو : بریم بیرون بهت میدم
از کلاس خارج شدیم بردم بین حاشیه دیوار و پنجره
جلوش پر مجسمه بود کسی نمی دیدمون
مارتینا : یه قلمه دیگه بدش
تئو قلمو بهم داد و منم گذاشتمش تو کیفم
مارتینا : ممنون
دستامو گرفت بالای سرم و لبامو به دندون گرفت در کسری از ثانیه بدون اینکه بفهمم چی شده بین پاهاش گیرم انداخته بود باورم نمیشد اون میخواست تنها چیزی که دارم یعنی دختر بودنمو هم ازم بگیره شروع کردم به تقلا کردم راهرو ها خالی بود چون بعد کلاس مسابقه کوئیدیچ بود همه رفته بودم ناله های ظعیفی میکردم و اشک میریختم ولی حتی یک ذره هم براش مهم نبود تا اینکه خودش نفس تنگی آورد دستامو ول کرد و به رو به اتمام رسوند خواستم برم که دستاشو دورم قفل کرد و مانع عبورم شد
مارتینا : خواهش میکنم دختر بودنم تنها چیزیه که دارم خواهش میکنم
ناله و التماس به همراه گریه میکردم دستشو روی لبم به معنی سکوت گذاشت و در گوشم لب زد : من نخواستم همچین کاری کنم my doll چرا باید دختر خوشگلی مثل تو رو اذیت کنم
مارتینا : ولم کن
تئو : نه باور کن من من دوستت دارم مارتینا همه این سال ها و فقط اذیتت میکردم برای اینکه نمیخواستم باور کنم
مارتینا : فهمیدی عاشقتم و میخوای ازم سوءاستفاده کنی ؟
تئو : معلومه که نه
یه چک به صورتش زدم و گفتم
مارتینا : اون ۳ سالی از زندگیم که اذیتم کردی چی آسیب هایی بدنیو روحی که بهم زدی چی
تئو : من آسیب بدني شدید بهت نزدم من فقط موهاتو کشیدم اونم بهونه ای برای لمسشون بود
مارتینا : تو ۶ تا پسر فرستادی منو بزنن
تئو : نه کِی ؟ چیکار کردن
مارتینا : هفته ی پیش دوستات به پهلو هام لگد زدن
بلیزمو بالا کشید
تئو : من اونا میکشم
ادامه داد : مارتینا باور کن من نگفتم اونا خودشون این کارو کردن
مارتینا : داری اذیتم میکنی حتی اگه واقعا دوستم داری بگذار برم
تئو : باشه برو ولی من هر روز این سوالارو ازت میپرسم و باور کن دوستامم جرات ندارن سمتت بیان
کنار زدمش دوستت دارمی گفت و من سریع تر دویدم تو راه اتاقم با خودم میگفتم اگه راست بگه چی من واقعا احمقم
میدونم همش از تئو عه بعد امتحانام از بقیه مینویسم میگذارم
- ۲۹۲
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط