همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت ۱۴۵

«ویو جئون جونگ‌کوک»

غروب...

کارمندها یکی‌یکی داشتن می‌رفتن.

اما...

دوین هنوز سر میزش نشسته بود.

چراغ بخش طراحی تقریباً خاموش شده بود.

فقط چراغ روی میزش روشن بود.

از اتاق بیرون اومدم.

آروم کنارش ایستادم.

_«خانم پارک.»

سرش رو بلند نکرد.

+«بله؟»

_«هنوز نرفتی؟»

+«کار دارم.»

به مانیتورش نگاه کردم.

صفحه خاموش بود.

هیچ کاری نمی‌کرد.

فقط...

خیره شده بود.

صندلی کنار میزش رو کشیدم و نشستم.

برای چند ثانیه...

هردومون سکوت کردیم.

بعد آروم پرسیدم:

_«چیزی شده؟»

لبخند مصنوعی زد.

+«نه.»

_«دروغ نگو.»

+«واقعاً.»

_«دوین...»

برای اولین بار...

اسمش رو بدون هیچ عنوانی گفتم.

چشم‌هاش آروم بالا اومد.

نگاهامون به هم گره خورد.

می‌خواستم چیزی بگم.

اما...

درست همون لحظه...

داهی وارد بخش طراحی شد.

_«کوکی!»

نفسمو با حرص بیرون دادم.

_«بله؟»

_«می‌خواستم درباره‌ی سفر یه چیزی بپرسم.»

نگاهم هنوز روی دوین بود.

ولی...

دوین سریع از جاش بلند شد.

+«من دیگه می‌رم.»

بدون اینکه حتی به من نگاه کنه...

از کنارمون رد شد.

وقتی از در خارج شد...

یه حس بدی توی دلم نشست.
دیدگاه ها (۱۱)

همخونه اجباری...پارت ۱۴۶«ویو داهی»همون شب...بوراک باهام تماس...

همخونه اجباری.. پارت ۱۴۷«ویو پارک دوین»صبح ساعت شش...جلوی شر...

همخونه اجباری.. پارت ۱۴۴«ویو پارک دوین»تمام بعدازظهر...فقط ب...

همخونه اجباری... پارت ۱۴۳«ویو بوراک»ظهر...همه توی سالن کنفرا...

همخونه اجباری... پارت 125"ویو جئون جونگ کوک"جلسه تموم شد.داه...

همخونه اجباری... پارت ۱۴۱«ویو داهی»مراسم تازه تموم شده بود.ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط