خلاصه قسمت 573زبان عشق
خلاصه قسمت 573زبان عشق
قسمت امشب شروع با تاپکی که برای عروسی داره اماده میشه و میگه انگار ما بعد مدت ها دوباره داریم باهم متحد میشیم بیهان هم میگه دیگه هیچکس نمیتونه بین ما باشه و فلش بک زده با خاطرات تاهان.تاپکی گوشواره ش از دستش می افته کبیر میاد تاپکی رو میبینه و میگه خیلی خوشگل شدی خدا تورو خیلی زیبا و خوب افریده تاپکی لبخند میزنه و میگه مرسی کبیر میگه حتی خجالت هم وقتی میکشی زیبا میشی تاپکی میگه قشنگ که شدم ولی یه لنگه گوشواره دیگه مم باشه بهتره بعد کبیر میگه اوه یادم رفت بیا اینم گوشواره ت تاپکی هم گوشواره شو میزاره کبیر بلند میشه میگه من به خاطر یه سوتفاهم ببینه تو وبیهان بودم منو ببخش اگه بخوای میتونیم دوست باشیم؟تاپکی لبخند میزنه و میگه تو مرد خیلی خوبی هستی وو اقعا عوض شدی و دوستیشو قبول میکنه کبیر هم میگه ممنون که منو درک میکنی و همه اشتباهاتممو بخشیدی حالا بریم؟هردو لبخند میزنن کبیر میگه بیهان خیلی خوشبخته که تورو داره و بعد میرن از اونطرف تارو دست ادیتی رو میبوسه میگه و ادیتی میگه این لباسو یادته؟تارو میگه اره خودم بهت هدیه دادمش خیلی بهت میاد عکاس میاد میگه میشه ازتون عکس بگیرم؟اونا موافقت کردن خواستن عکس بگیرن که شاردا اومد وسطشون و گفت حالا بگیر تارو میگه چتع تو شاردا میگه عه تو پدر بچه منی دیکه چرا باهم عکس نگیریم که باهم عکس میگیرن ادیتی با گریه میره تارو هم پشت سرش میره.عابد میگه که عروس رو صدا کنید واسو هم گفت الان صداش میکنم که دید تاپکی داره میاد بیهان خیره شد به تاپکی و همه خوشحالننن کبیر دست تاپکی و بیهان رو روی هم میزاره میگه بفرما بعد هردوشون میرن(خدایی کبیر خیلی تاپکی رو دوست داره)و داره نشون میده که تاپکی و بیهان حلقه های گل رو رد و بدل میکنن
قسمت امشب شروع با تاپکی که برای عروسی داره اماده میشه و میگه انگار ما بعد مدت ها دوباره داریم باهم متحد میشیم بیهان هم میگه دیگه هیچکس نمیتونه بین ما باشه و فلش بک زده با خاطرات تاهان.تاپکی گوشواره ش از دستش می افته کبیر میاد تاپکی رو میبینه و میگه خیلی خوشگل شدی خدا تورو خیلی زیبا و خوب افریده تاپکی لبخند میزنه و میگه مرسی کبیر میگه حتی خجالت هم وقتی میکشی زیبا میشی تاپکی میگه قشنگ که شدم ولی یه لنگه گوشواره دیگه مم باشه بهتره بعد کبیر میگه اوه یادم رفت بیا اینم گوشواره ت تاپکی هم گوشواره شو میزاره کبیر بلند میشه میگه من به خاطر یه سوتفاهم ببینه تو وبیهان بودم منو ببخش اگه بخوای میتونیم دوست باشیم؟تاپکی لبخند میزنه و میگه تو مرد خیلی خوبی هستی وو اقعا عوض شدی و دوستیشو قبول میکنه کبیر هم میگه ممنون که منو درک میکنی و همه اشتباهاتممو بخشیدی حالا بریم؟هردو لبخند میزنن کبیر میگه بیهان خیلی خوشبخته که تورو داره و بعد میرن از اونطرف تارو دست ادیتی رو میبوسه میگه و ادیتی میگه این لباسو یادته؟تارو میگه اره خودم بهت هدیه دادمش خیلی بهت میاد عکاس میاد میگه میشه ازتون عکس بگیرم؟اونا موافقت کردن خواستن عکس بگیرن که شاردا اومد وسطشون و گفت حالا بگیر تارو میگه چتع تو شاردا میگه عه تو پدر بچه منی دیکه چرا باهم عکس نگیریم که باهم عکس میگیرن ادیتی با گریه میره تارو هم پشت سرش میره.عابد میگه که عروس رو صدا کنید واسو هم گفت الان صداش میکنم که دید تاپکی داره میاد بیهان خیره شد به تاپکی و همه خوشحالننن کبیر دست تاپکی و بیهان رو روی هم میزاره میگه بفرما بعد هردوشون میرن(خدایی کبیر خیلی تاپکی رو دوست داره)و داره نشون میده که تاپکی و بیهان حلقه های گل رو رد و بدل میکنن
- ۱۲.۶k
- ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط