Chapter Seven, S², Part ¹¹
Chapter Seven, S², Part ¹¹
کلاه گرچه که نقابش توری بود اما سایه انداخته بود روی صورتش. پشت سرش پسر دیگه ای در حال حرکت بود و هر دو با سری پایین وارد خونه ی شمن شدن.
(نگاهی به چند ساعت قبل)
+ تمام لوازم اصلی و مهم رو جمع کن، چیزایی که میشه اینجا هم پیدا کردو بیخیال شو، فقط وسایل اصلی رو بیار
؛ باشه
.
+ وایسا جونگ کوک.. اگر.. به استاد یو برخوردی، بهش بگو هیچ اتفاقی برامون نیفتاده و جامون امنه.. بهش بگو به زودی بر میگردم...
جونگ کوک نگاهی کوتاه بهش انداخت و سر تکون داد و پشت تهیونگ روی اسب پرید.
.
.
.
با هول دادن در های سنگین اما بی صدا، آروم وارد شدن. خونه شبیه میدون جنگ شده بود... همه چیز روی زمین بود و هیچی تو جای درست خودش قرار نداشت. مشخص بود گارد سلطنتی برای گشت اومده تا جیمین رو پیدا کنه اما موفق نشده.
هیچ کس داخل خونه نبود... نه خبری از استاد یو بود و نه خبری از بانو اوک..
؛ نکنه.. نکنه نگهبانا با خودشون بردنشون...
با زمزمه ی این جمله به صورت لرزون، چیزی یادش اومد و به سرعت رفت سمت آشپزخونه. تهیونگ که حرکتش رو دید دنبالش کرد.
جونگ کوک شروع به جست و جو کردن زیر پایه های چوبیه آشپزخونه کرد و انگشتاش رو توی زمین خاکی فرو میبرد.
گشت و گشت تا بالاخره جعبه ی کوچیک طلایی رنگ رو پیدا کرد و بی درنگ درش رو باز کرد و در حالی که انتظار نداشت اما تیکه کاغذی پیدا کرد. انگشتاش آروم بیرون کشیدنش و بازش کردن..
... ما حالمون خوبه، قبل از اینکه گارد به اینجا برسه، فرار کردیم. استاد یو از حال جیمین با خبره، پس نگران هیچ چیز نباشید، به سلامت برگردید..
با خوندن جملاتی که با دستخط بانو اوک نوشته شده بود دلش آروم گرفت و رو کرد سمت تهیونگ.
؛ میرم سریع وسایل رو بیارم
< زودباش ولی سر و صدا نده
با مکالمه ی تقریبا بی صداشون که فقط خودشون شنیدن، هر دو رفتن سراغ کار خودشون. تهیونگ به سراغ نگهبانی و جونگ کوک به سراغ جمع کردن وسایل.
نزدیکای غروب بود که به شهر نزدیک شده بودن و حالا چشم ها شاهد غروب خورشید بود.
وقتی که جونگ کوک با دست پر برگشت با حرکت سر تهیونگ که معنیش جز تایید چیز دیگه ای نبود، به سمت در رفتن تا هر چه زود تر اینجارو ترک کنن.
ولی در لحظه در با صدای مهیبی باز شد و لگد روی قفسه سینه ی تهیونگ نشست که منجر به پرتاب شدنش و سرفه اش شد. ولی بی درنگ شمشیرش رو دوباره برداشت و سینه سپر کرد در مقابل جونگ کوک.
مثل اینکه خیلی اتفاقا داره بدون اجازه ی امپراطور توی اون کاخ بی صاحب اتفاق میفته چون از قرار معلوم صاحب پایی که لگد زد فرمانده یا ارشد جدیدی بود که انتخاب شده بوده.
جونگ کوک از همون لگد غافلگیرانه جوری رنگ از رخسارش پریده بود که فقط عقب نشینی کرده بود. با دیدن حرکت تهیونگ به سمتش و ایستادن جلوش و گرفتن دست دیگه اش به عنوان محافظ اونم درست جلوش، به نیم رخ افسری نگاه کرد که حالا جز محافظت چیزی تو صورتش دیده نمیشد.
کلاه گرچه که نقابش توری بود اما سایه انداخته بود روی صورتش. پشت سرش پسر دیگه ای در حال حرکت بود و هر دو با سری پایین وارد خونه ی شمن شدن.
(نگاهی به چند ساعت قبل)
+ تمام لوازم اصلی و مهم رو جمع کن، چیزایی که میشه اینجا هم پیدا کردو بیخیال شو، فقط وسایل اصلی رو بیار
؛ باشه
.
+ وایسا جونگ کوک.. اگر.. به استاد یو برخوردی، بهش بگو هیچ اتفاقی برامون نیفتاده و جامون امنه.. بهش بگو به زودی بر میگردم...
جونگ کوک نگاهی کوتاه بهش انداخت و سر تکون داد و پشت تهیونگ روی اسب پرید.
.
.
.
با هول دادن در های سنگین اما بی صدا، آروم وارد شدن. خونه شبیه میدون جنگ شده بود... همه چیز روی زمین بود و هیچی تو جای درست خودش قرار نداشت. مشخص بود گارد سلطنتی برای گشت اومده تا جیمین رو پیدا کنه اما موفق نشده.
هیچ کس داخل خونه نبود... نه خبری از استاد یو بود و نه خبری از بانو اوک..
؛ نکنه.. نکنه نگهبانا با خودشون بردنشون...
با زمزمه ی این جمله به صورت لرزون، چیزی یادش اومد و به سرعت رفت سمت آشپزخونه. تهیونگ که حرکتش رو دید دنبالش کرد.
جونگ کوک شروع به جست و جو کردن زیر پایه های چوبیه آشپزخونه کرد و انگشتاش رو توی زمین خاکی فرو میبرد.
گشت و گشت تا بالاخره جعبه ی کوچیک طلایی رنگ رو پیدا کرد و بی درنگ درش رو باز کرد و در حالی که انتظار نداشت اما تیکه کاغذی پیدا کرد. انگشتاش آروم بیرون کشیدنش و بازش کردن..
... ما حالمون خوبه، قبل از اینکه گارد به اینجا برسه، فرار کردیم. استاد یو از حال جیمین با خبره، پس نگران هیچ چیز نباشید، به سلامت برگردید..
با خوندن جملاتی که با دستخط بانو اوک نوشته شده بود دلش آروم گرفت و رو کرد سمت تهیونگ.
؛ میرم سریع وسایل رو بیارم
< زودباش ولی سر و صدا نده
با مکالمه ی تقریبا بی صداشون که فقط خودشون شنیدن، هر دو رفتن سراغ کار خودشون. تهیونگ به سراغ نگهبانی و جونگ کوک به سراغ جمع کردن وسایل.
نزدیکای غروب بود که به شهر نزدیک شده بودن و حالا چشم ها شاهد غروب خورشید بود.
وقتی که جونگ کوک با دست پر برگشت با حرکت سر تهیونگ که معنیش جز تایید چیز دیگه ای نبود، به سمت در رفتن تا هر چه زود تر اینجارو ترک کنن.
ولی در لحظه در با صدای مهیبی باز شد و لگد روی قفسه سینه ی تهیونگ نشست که منجر به پرتاب شدنش و سرفه اش شد. ولی بی درنگ شمشیرش رو دوباره برداشت و سینه سپر کرد در مقابل جونگ کوک.
مثل اینکه خیلی اتفاقا داره بدون اجازه ی امپراطور توی اون کاخ بی صاحب اتفاق میفته چون از قرار معلوم صاحب پایی که لگد زد فرمانده یا ارشد جدیدی بود که انتخاب شده بوده.
جونگ کوک از همون لگد غافلگیرانه جوری رنگ از رخسارش پریده بود که فقط عقب نشینی کرده بود. با دیدن حرکت تهیونگ به سمتش و ایستادن جلوش و گرفتن دست دیگه اش به عنوان محافظ اونم درست جلوش، به نیم رخ افسری نگاه کرد که حالا جز محافظت چیزی تو صورتش دیده نمیشد.
- ۲۴۵
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط