❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 211♡。)
بابا خندید و شاد گفت : خوشبخت بشین..
مامان با ذوق گفت : امیدوارم خوشبخت بشين عزيزاي من..
دین : نمیدونین چقدر براتون خوشحالم..کریستینا.. جونگکوک.. امیدوارم تا ابد اینجور عاشق شاد بمونین..
با بغض لبخند زدم. جونگکوکم شاد خندید.
دین جلو اومد و بغلم کرد.
چشمامو تو اغوش داداش بزرگه ام بستم
و گفتم : میدونم زندگي تو هم سخت و بهم ریخته شده امیدوارم زودتر همه چیز برات مثل قبل و اروم و شاد بشه..حواسم بهت هست داداشي..
از اغوشش بیرون اومدم
و به صورت غمگین با لبخندش نگاه کردم.
بابا جونگکوک رو بغل کرد
و کنار گوشش چيزي گفت
که هر دو بلند خندیدن.
مامان اومد جلوم و زل زد بهم.
اشک تو چشم مامان حلقه زد.
دین : مامان گریه چرا؟
مامان : دختر کوچولوم باز داره میره
و صورتم رو بین دستاش گرفت.
جونگکوک : دیگه کوتاه نمیام ملكه... بدين ببرمش.. قول میدم خوشبخت و شادش کنم.
همه از لحن پردرد و شوخش خندیدیم
با بغض گفتم : ولي مامان جونم دخترت اینبار میخواد شاد بره..
بره جايي که دوست داره..و خوشبخت میشه.
مامان محکم منو کشید تو بغلش.
محکم خودمو بهش فشردم.
اشکم جاري شد و سریع خندیدم و گفتم : تازه اینبار نزدیکم هست..ميتوني مدام بياي پيشم
مامان منو از بغلش بیرون کشید و لباشو جمع کرد و به جونگکوک گفت : منم ..باهاتون بیام؟
بابا سريع میام گفت : عه عه خانوم پس من چي؟تو بري منم میام
جونگکوک به شوخي گفت : يا خداا.. يعني به زن بگیرم سه نفر رو بیارم خونه ام.
دین داداش تو نمياي؟تعارف نکن..جا هست..
همه بلند زدیم زیر خنده.
من اونقدر خندیدم اشك از چشمم اومد..
بابا : اصلا چطوره نرین؟ میتونین همینجا توي قصر پیش ما بمونین..هان جونگکوک؟
همه به جونگکوک نگاه کردیم.
جدي نگاهشو به کاشی زمین دوخت
و اروم گفت : منو ببخشين ولي با همه احترام به شما و عشقم به كريستينا..نه..
(。♡part 211♡。)
بابا خندید و شاد گفت : خوشبخت بشین..
مامان با ذوق گفت : امیدوارم خوشبخت بشين عزيزاي من..
دین : نمیدونین چقدر براتون خوشحالم..کریستینا.. جونگکوک.. امیدوارم تا ابد اینجور عاشق شاد بمونین..
با بغض لبخند زدم. جونگکوکم شاد خندید.
دین جلو اومد و بغلم کرد.
چشمامو تو اغوش داداش بزرگه ام بستم
و گفتم : میدونم زندگي تو هم سخت و بهم ریخته شده امیدوارم زودتر همه چیز برات مثل قبل و اروم و شاد بشه..حواسم بهت هست داداشي..
از اغوشش بیرون اومدم
و به صورت غمگین با لبخندش نگاه کردم.
بابا جونگکوک رو بغل کرد
و کنار گوشش چيزي گفت
که هر دو بلند خندیدن.
مامان اومد جلوم و زل زد بهم.
اشک تو چشم مامان حلقه زد.
دین : مامان گریه چرا؟
مامان : دختر کوچولوم باز داره میره
و صورتم رو بین دستاش گرفت.
جونگکوک : دیگه کوتاه نمیام ملكه... بدين ببرمش.. قول میدم خوشبخت و شادش کنم.
همه از لحن پردرد و شوخش خندیدیم
با بغض گفتم : ولي مامان جونم دخترت اینبار میخواد شاد بره..
بره جايي که دوست داره..و خوشبخت میشه.
مامان محکم منو کشید تو بغلش.
محکم خودمو بهش فشردم.
اشکم جاري شد و سریع خندیدم و گفتم : تازه اینبار نزدیکم هست..ميتوني مدام بياي پيشم
مامان منو از بغلش بیرون کشید و لباشو جمع کرد و به جونگکوک گفت : منم ..باهاتون بیام؟
بابا سريع میام گفت : عه عه خانوم پس من چي؟تو بري منم میام
جونگکوک به شوخي گفت : يا خداا.. يعني به زن بگیرم سه نفر رو بیارم خونه ام.
دین داداش تو نمياي؟تعارف نکن..جا هست..
همه بلند زدیم زیر خنده.
من اونقدر خندیدم اشك از چشمم اومد..
بابا : اصلا چطوره نرین؟ میتونین همینجا توي قصر پیش ما بمونین..هان جونگکوک؟
همه به جونگکوک نگاه کردیم.
جدي نگاهشو به کاشی زمین دوخت
و اروم گفت : منو ببخشين ولي با همه احترام به شما و عشقم به كريستينا..نه..
- ۲.۵k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط