تیر برقی چوبیم در انتهای روستا

تیر برقی چوبیم در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا
یاددارم درزمین وقتی مرامیکاشتند
پیکرم رابوسه میزد کدخدای روستا
حال
اما خودشنیدم ازکلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا
قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته
بد نگاهم میکند دیزی سرای روستا
من که خواهم سوخت حرفی نیست
اماکدخدا،تیر سیمانی نمیگردد عصای روستا
دیدگاه ها (۲)

حوا" نام تمام زنـانِ سرزمین من استزنانی که هر صبحبه امید ذره...

بسیاری از آدم ها را دیده ام که میکوشند عقاید خود، باورهای خو...

یاد دارم در غروبی سرد سرد میگذشت از کوچه ما دوره گرد..داد می...

گدایان بهر روزی طفل خود را کور میخواهندطبیبان بهر نانی خلق ر...

تير برقي چوبيم در انتهاي روستا، بي فروغم کرده سنگ بچه هاي رو...

تیربرقی چوبیم درانتهای روستابی فروغم کرده سنگ بچه های روستای...

تیر برقی چوبی‌ام در انتهای روستا بی‌فروغم کرده سنگ بچه‌های ر...

تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستابی فروغم کرده سنگ بچه های رو...

تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا بی فروغم کرده سنگ بچه های ر...

تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا بی فروغم کرده سنگ بچه­‌ه...

تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستابی فروغم کرده سنگ بچه های رو...

تیر برقی چوبی ام در انتهای روستابی فروغم کرده سنگ بچه های رو...

تیر برق چوبیم در انتهای روستاکوچ کردم ار وطن تنها برای روستا...

تیـــر برقـــی «چوبیم» در انتهای روستابی فروغم کرده سنگ بچه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط