عاشقانه ای در دهه

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۱۹

فلش بک به فردا صبح
از خواب بیدار شدم و دست و صورتمو شستم خورشید تازه طلوع کرده بود جوری که فک کنم هنوز کسی بیدار نشده بود لباسام رو پوشیدم و از اتاق زدم بیرون اول رفتم آشپز خونه و به بقیه خدمتکارا کمک کردم اول خیلی مقاومت میکردن ولی بعد از کلی اصرار بلاخره راضی شدن که بزارن منم کمک کنم
میز همراه با چند نفر دیگه چیدیم بعد از چندن میز رفتیم و جلوی در وایستادیم همه امدن و شروع کردن به خوردن تهیونگ هر بار که چشمش بهم می‌خورد پوزخندی از سر تمسخر میزد و این بیشتر عذابم میداد ، بعد از تموم کردن صبحونه میز و جمع کردیم و با بقیه خدمتکارا به آشپزخونه برگشتیم سفره صبحونه خودمونو تو آشپزخونه باز کردیم و همه شروع به خوردن کردیم ، همراه خوردن می‌گفتیم و میخندیم ، میتونم با اطمینان بگم من اون لحظه به هزاران سال صبحونه بی روح و پر از تیکه ترجیح میدم ، ساعت ها گذاشت تو این چند ساعت همراه خدمتکارا قصر رو گردگیری کردیم ولی یه اتاق مونده بود که اتاق کار تهیونگ بود هیچ کس اجازه ورود به اونجا رو نداشت ولی من میخواستم وارد اتاق شم پس نزدیک اتاق شدم

نگهبان =آهای.......تو کی هستی که جرعت ورود به اتاق کار عالیجناب رو داری؟

گلوم رو صاف کردم و گفتم

+اهممم.....من همسر عالیجناب هستم ... عالیجناب گفتن از اتاقشون چیزی بیارم

نگهبان =اعهه .... سلام بانو ...پوزش من رو ببخشین ......نشناختمتون (هل و دست پاچه)

+حالا میزاری برم داخل

نگهبان =بله ...البته....بفرمایید

درو باز کرد و وارد اتاق شدم اتاق بزرگی بود از قفسه های کتاب شروع به تمیزکاری کردم تک به تک همه جا رو تا اینکه رسید به میز کارش جعبه ای نسبتا بزرگ توجه امو جلب کرد ولی دنبال دردسر نمیگشتم پس بیخیال شدم و رفتم سراغ جاهای دیگه ..........مدتی گذشت و کارم تو اتاق تموم شد از اتاق بیرون رفتم و از نگهبان تشکر کردم تو راه بودم که دوباره همون دختر رو دیدم که داره به طرف میاد و تنه ای بهم زد

+وایسا.....ببینم مشکلت با من چیه؟

¤من؟ من مشکلی با تو ندارم؟

+ولی چرا دارم حس میکنم بیش از حد تو زندگی من داری دخالت میکنی ؟

خنده ای کرد و گفت

¤زندگی تو ؟نچ نچ نچ.....این زندگی تو نیست .......هیچ وقت نبوده و نخواهد بود

+ببینم اصلا تو کی هستی که حق داری برام اظهار نظر کنی

دست به سینه وایستاد و گفت

¤من کیم سارا هستم....دختر پادشاه کیم....خواهر کیم تهیونگ.....پس حقشو دارم

+هنوزم به نظرم تا نمیتونی حتی لال بمونی چون جرعتشو نداری تا حقیقت رو قبول کنی چه برسه که حق اظهار نظر برای زندگی من داشته باشی

¤توان این حرفتو پس میدی

خنده ریزی زدم و از اونجا دور شدم

°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
به نظرتون چی میشه
تو کامنتا نظرتون رو بگین😘😘
دیدگاه ها (۳)

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۲۰ویو املیا با خستگی وارد اتام شدم ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۲۱ویو راوی تهیونگ محکم گلوی املیا ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۱۸ویو املیا اونقدر سرگرم تمیزکاری ب...

عاشقانه ای در دهه ۵۰اسلاید دوم لباس املیا اسلاید سوم سالن غ...

part28ویو ا/ت صبح با نور خورشیدی که چشامو اذیت میکرد بیدار ش...

part ۷صبح پاشدم دیدم روی تخت خودم هستم یعنی منو کی آورده دیگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط