درسی,عرفانى:

درسی,عرفانى:

روزى شيخى نزد عارفی آمد و گفت من چند ماهى است در محله ى خانه گرفته ام روبروى خانه ى من يک دختر و مادرش زندگى مى کنند هرروز و گاه نيز شب مردان متفاوتى انجا رفت و امد دارند مرا تحمل اين اوضاع ديگر نيست .
عارف گفت:
شايد اقوام باشند...
گفت: نه من هرروز از پنجره نگاه ميکنم، گاه بيش از ده نفر متفاوت ميايند بعدازساعتى ميروند.
عارف گفت:
کيسه اى بردار براى هرنفريک سنگ درکيسه انداز. چند ماه ديگر با کيسه نزد من آيى تا ميزان گناه ايشان بسنجم .
شيخ با خوشحالى رفت و چنين کرد.
بعد از چندماه نزد عارف آمد وگفت من نمى توانم کيسه را حمل کنم از بس سنگين است، شما براى شمارش بيایید.
عارف فرمود: يک کيسه سنگ را تا کوچه ى من نتوانى چگونه ميخواى با بار سنگين گناه نزد خداوند بروى ؟؟
حال برو به تعداد سنگها حلاليت بطلب و استغفارکن ..
چون آن دو زن همسر و دختر عارفى بزرگ هستند که بعدازمرگ وصيت کرد شاگردان و دوستارانش در کتابخانه ى او به مطالعه بپردازند .
اى شيخ انچه ديدى واقعيت داشت اما حقيقت نداشت .
همانند توکه درواقعيت شيخى اما درحقيقت مردار خوار
(غیبت = گوشت برادر خود خوردن)
دیدگاه ها (۴)

زمانی که نجار پیری بازنشستگی خود را اعلام کرد صاحب کارش نارا...

لطفا تا آخر بخوانید و بعد اگر خواستید لایک کنید. ........ جم...

دوستان شب خوش.....

درس,عرفانىروزى شيخى نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهى است ...

روزى شيخى نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهى است در محله ى ...

روزى شيخى نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهى است در محله ى ...

ًحتما بخونید واقعا زیباست:روزى شيخى نزد عارف اعظم آمد و گفت ...

روزى شيخى نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهى است در محله ى ...

درس,عرفانىروزى شيخى نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهى است ...

حتما بخونىد واقعا قشنگ بود روزى شيخى نزد عارف اعظم آمد و گفت...

روزی شیخی نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهی است در محله ی ...

روزی شیخی نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهی است در محله ای...

درس,عرفانىروزى شيخى نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهى است ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط