در گوشه تنهایےاتاقم

در گوشه تنهایےاتاقم
به تو فکر کردم
به تو که نه نامت را میدانم
نه جمالت را و نه جایت را ...
نمیدانم تو هم
دراین لحظه به من فکر میکنے
یا نه؟
آیا من براےتو
مثله تو براے من پر از چیستے ام؟
کاش صدایم را میشنیدے...
حالم خوش نیست
درمانش را میدانم...
درمانش گم شدن صورتت
لابه‌‌لاےموهایم است.
دستانم به دنبال نوازش دستانت
و وچشمانم
در انتظار چشمان خیره توست!
تو به دعوت مو‌هاے
پریشانم نمے‌آیے؟
لااقل به دعوت چشمان عاشقم بیا....
به من خیره شو
‌که تنها نگاه تو
درمان من است....!!!
دیدگاه ها (۱)

این بار سکوت نخواهم کرد صندلےمیگزارم روےبام دنیا موذن میشوم ...

اصلا؛تو حرف ندارے؛حرف ندارے!ندارے؟واقعا ندارے؟هیچ حرفے؟!نمیخ...

مے گویم بیا یک نیازمندے بنویسیممےدانےکه من دیوانه ام !متنِ ن...

زندگی اینه تردیدی است که در آن لحظه ها بیدرنگ‌می گذرند که در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط