⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰
⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰
پارت 42
[ شروعی دیگر 🖤✨ ]
#دیانا🎀
تک خنده ای کردو گفت :< همه همین فکرو میکنن... >
یه کم جدی شدو ادامه داد :< اخلاقم حکم میکنه چیزی نگمو بخندم! سعی کردم بی اهمیت باشم و الکی خوس باشم >
رومو کردم سمت آسمون...چه شب پرستاره ای...یه لحظه یاد این افتادم که ارسلان یقه دختره رو گرفت...یعنی به
خاطر من بود؟
ناخودآگاه لبخندی زدم که با اومدن مهشاد سریع جمعش کردم...
مهشاد :< خب!اینم از قهوه ها... >
نشستن روبرومون و قهوه رو خوردیم...
تو تموم این مدت خیره به ارسلانی بودم که گذشته اش رو برام تعریف کرده، اونم به اندازه ای درد کشیده بود...اما
وقتی به درد خودم فکر میکردم خیلی بدتر بود...
آخر شب شد و محراب و مهشاد ما رو سر کوچه رسوندن و رفتن...
زودتر از ارسلان سمت خونه رفتم، تقریبا رسیده بودم که یدفعه محکم به دیوار خوردم.
چشمام از درد بسته شده بود، همین که چشمامو باز کردم با دیدنش زبونم قفل شد...
دیانا :< تو... >
پوزخند زد و گفت :< اینجا چیکار میکنم؟ >
سر و وضعش اصلا خوب نبود...انگاری مریضی چیزی بود...با ترس بیشتر به کوچه خلوت خیره شدم و گفتم :< برو گمشو عوضی... >
هُلش دادم که چاقوی کوچیکشو زیر گلوم گذاشت.
از وحشت دیگه لال شدم...مطمئنم روی گلوم خش انداخت...
یکم که گذشت با گریه و حرص گفت :< چرا نمیتونم بکشمت؟ >
پارت 42
[ شروعی دیگر 🖤✨ ]
#دیانا🎀
تک خنده ای کردو گفت :< همه همین فکرو میکنن... >
یه کم جدی شدو ادامه داد :< اخلاقم حکم میکنه چیزی نگمو بخندم! سعی کردم بی اهمیت باشم و الکی خوس باشم >
رومو کردم سمت آسمون...چه شب پرستاره ای...یه لحظه یاد این افتادم که ارسلان یقه دختره رو گرفت...یعنی به
خاطر من بود؟
ناخودآگاه لبخندی زدم که با اومدن مهشاد سریع جمعش کردم...
مهشاد :< خب!اینم از قهوه ها... >
نشستن روبرومون و قهوه رو خوردیم...
تو تموم این مدت خیره به ارسلانی بودم که گذشته اش رو برام تعریف کرده، اونم به اندازه ای درد کشیده بود...اما
وقتی به درد خودم فکر میکردم خیلی بدتر بود...
آخر شب شد و محراب و مهشاد ما رو سر کوچه رسوندن و رفتن...
زودتر از ارسلان سمت خونه رفتم، تقریبا رسیده بودم که یدفعه محکم به دیوار خوردم.
چشمام از درد بسته شده بود، همین که چشمامو باز کردم با دیدنش زبونم قفل شد...
دیانا :< تو... >
پوزخند زد و گفت :< اینجا چیکار میکنم؟ >
سر و وضعش اصلا خوب نبود...انگاری مریضی چیزی بود...با ترس بیشتر به کوچه خلوت خیره شدم و گفتم :< برو گمشو عوضی... >
هُلش دادم که چاقوی کوچیکشو زیر گلوم گذاشت.
از وحشت دیگه لال شدم...مطمئنم روی گلوم خش انداخت...
یکم که گذشت با گریه و حرص گفت :< چرا نمیتونم بکشمت؟ >
- ۸.۸k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط