دورهمی تاریک / dark gathering 🎴🎭
دورهمی تاریک / dark gathering 🎴🎭
🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁
وقتی که دوست آرام تبدیل به ی جن شد هربار با ساقه و مغز آرام ور میرفت و اون موقع آرام فوبیا از جن و ارواح داشت و همینطور لمس فیزیکی ، شب بود ساعت ۱۲ نصف شب بود و آرام داشت عروسک مخملی میبافت که یهو ی چیزی داشت با ساقه مغزش بازی میکرد ، آرام یهو ی ورد عجیب خوند و اون دوستش که جن شده بود کشته شد
* پایان فلش بک*
سانزو با شنیدن این ماجرا لرزه به کل بدنش وارد شد ، و یهو پای آرام رو بغل کرد و گفت : تو...خیلی...کوچیک بودی
آرام شوکه شد از این حرف و گفت : تو کوچیکی چیز های بهتری میشه یاد گرفت...مثل درد
سانزو یکم تعجب کرد و گفت : میشه ی درخواستی داشته باشم؟
آرام سرش رو به نشانه مثبت تکون داد و گفت : حتما
سانزو از جاش بلند شد و گفت : هم اتاقیم شو...
آرام تعجب کرد و گفت : چرا؟
سانزو بدون هیچ مکثی : چون تو ی جن گیری و....احساس راحت تری دارم که تو اتاقم باشی
آرام سرش رو کج کرد و ی نگاهی به سانزو کرد و گفت : حله
سانزو : یعنی....قبوله؟!
آرام سرش رو به نشانه مثبت تکون داد
سانزو نفس عمیق کشید : مرسی....راستی....نیک اختر بودی؟
آرام : آره...ولی افرادی که باهام راحتن میتونن من و آرام صدا کنن
سانزو : که اینطور نیک اختر
آرام یهو : آرام صدام کن...تو حداقل اونقدر آدم بدی نیستی که باهام سرد باشی...همین خوبه
سانزو سرخ شد و نمیدونست الان آرام واقعا چرا این رو میگه ولی یکم خوشحال شد
سانزو : خب...از امشب میای تو اتاقم...
آرام : صحیح...
سانزو رو به روی آرام خم شد : راستی....جن ها چی میخورن؟ امیدوارم نگی انسان
ارام : خون من و میخورن
سانزو گرخید : جانممممم؟!؟
آرام : من زیاد فعالیت میکنم....خون بدنم زیاده و هربار بیشتر میشه...تقریبا نزدیک به ۳۱ جن دارم و هر کدوم روزی از من خون میگیرن...ولی خوشبختانه بلایی سرم نمیاد
سانزو پشماش ریخته بود : که اینطور....ولی...چجوری ازت خون میگیرن؟
آرام : حالا چرا انقدر سوال میپرسی؟ نگرانی؟
سانزو سرخ شد و گفت : نه نه کنجکاوم بدونم
آرام : آها...باشه...خب....جن ها روزی دست و گردنم رو گاز میگیرن...ولی خوشبختانه دردی ندارم
سانزو داشت دیگه سکته میکرد که یهو آرام گفت : جن هایی که دوست باشن با بقیه هم خوبن...الان هیچ جن و ارواحی ازت متنفر نیست....
سانزو : چرا؟! من....مگه کار خوبی کردم؟!
آرام : آره...وقتی یکی با من خوب باشه جن ها باهاش کاری ندارن....الان...همه باهات دوستن....ولی....نصفشون با بل کنار نمیان
سانزو : ک...که اینطور...یعنی از بل....بدشون میاد؟
آرام: میشه گفت آره....
🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁
🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁
وقتی که دوست آرام تبدیل به ی جن شد هربار با ساقه و مغز آرام ور میرفت و اون موقع آرام فوبیا از جن و ارواح داشت و همینطور لمس فیزیکی ، شب بود ساعت ۱۲ نصف شب بود و آرام داشت عروسک مخملی میبافت که یهو ی چیزی داشت با ساقه مغزش بازی میکرد ، آرام یهو ی ورد عجیب خوند و اون دوستش که جن شده بود کشته شد
* پایان فلش بک*
سانزو با شنیدن این ماجرا لرزه به کل بدنش وارد شد ، و یهو پای آرام رو بغل کرد و گفت : تو...خیلی...کوچیک بودی
آرام شوکه شد از این حرف و گفت : تو کوچیکی چیز های بهتری میشه یاد گرفت...مثل درد
سانزو یکم تعجب کرد و گفت : میشه ی درخواستی داشته باشم؟
آرام سرش رو به نشانه مثبت تکون داد و گفت : حتما
سانزو از جاش بلند شد و گفت : هم اتاقیم شو...
آرام تعجب کرد و گفت : چرا؟
سانزو بدون هیچ مکثی : چون تو ی جن گیری و....احساس راحت تری دارم که تو اتاقم باشی
آرام سرش رو کج کرد و ی نگاهی به سانزو کرد و گفت : حله
سانزو : یعنی....قبوله؟!
آرام سرش رو به نشانه مثبت تکون داد
سانزو نفس عمیق کشید : مرسی....راستی....نیک اختر بودی؟
آرام : آره...ولی افرادی که باهام راحتن میتونن من و آرام صدا کنن
سانزو : که اینطور نیک اختر
آرام یهو : آرام صدام کن...تو حداقل اونقدر آدم بدی نیستی که باهام سرد باشی...همین خوبه
سانزو سرخ شد و نمیدونست الان آرام واقعا چرا این رو میگه ولی یکم خوشحال شد
سانزو : خب...از امشب میای تو اتاقم...
آرام : صحیح...
سانزو رو به روی آرام خم شد : راستی....جن ها چی میخورن؟ امیدوارم نگی انسان
ارام : خون من و میخورن
سانزو گرخید : جانممممم؟!؟
آرام : من زیاد فعالیت میکنم....خون بدنم زیاده و هربار بیشتر میشه...تقریبا نزدیک به ۳۱ جن دارم و هر کدوم روزی از من خون میگیرن...ولی خوشبختانه بلایی سرم نمیاد
سانزو پشماش ریخته بود : که اینطور....ولی...چجوری ازت خون میگیرن؟
آرام : حالا چرا انقدر سوال میپرسی؟ نگرانی؟
سانزو سرخ شد و گفت : نه نه کنجکاوم بدونم
آرام : آها...باشه...خب....جن ها روزی دست و گردنم رو گاز میگیرن...ولی خوشبختانه دردی ندارم
سانزو داشت دیگه سکته میکرد که یهو آرام گفت : جن هایی که دوست باشن با بقیه هم خوبن...الان هیچ جن و ارواحی ازت متنفر نیست....
سانزو : چرا؟! من....مگه کار خوبی کردم؟!
آرام : آره...وقتی یکی با من خوب باشه جن ها باهاش کاری ندارن....الان...همه باهات دوستن....ولی....نصفشون با بل کنار نمیان
سانزو : ک...که اینطور...یعنی از بل....بدشون میاد؟
آرام: میشه گفت آره....
🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁🎴👁
- ۲.۳k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط