عشق یا نفرت
عشق یا نفرت؟
(طابع قوانین ویسگون)
P³⁷
(کره=ساعت 2:03 AM)
*ساعت تقریبا دو بود،جونیور من رو رسوند خونه،از ماشین پیاده شدم،چون ساعت 12 خدمتکار ها میرن با کلید در رو باز کردم،وارد شدم چراغ ها خاموش بود،به جز چراغ اشپزخونه،وارد اشپزخونه شدم،جونگکوک بود،داشت غذا میخورد،دستش رو با باند بسته بود*
ا/ت:سـ..سلام
جونگکوک:سلام(سرد)
ا/ت:سوشیه ماهیه یا میگو؟
جونگکوک:میگو(سرد)
ا/ت:اوم..خیلی وقته نخوردم
جونگکوک:چه جالب..(سرد)
ا/ت:ام..نظرت چیه بریم قدم بزنیم؟
جونگکوک:میخوام بخوابم
*جونگکوک از روی صندلی بلند شد ظرفش رو انداخت توی ظرف شویی،رفت بیرون از اشپزخونه و از پله ها بالا رفت و وارد اتاقش شد،کار درستی کردم به جونیور زنگ زدم؟جونگکوک فقط بخاطر کارش ناراحته؟لارا الان نباید اینجا پیش جونگکوک باشه؟*
(کره=ساعت 11:56 AM)
*از خواب بیدار شدم،از روی تخت بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم،بعد از دو مین اومدم بیرون،ی لباس پوشیدم و رفتم پایین*
همه به جز جونگکوک:صبح بخیر..
ا/ت:صبح بخیر(لبخند)
م.جونگکوک:ا/ت..امروز برنامه ای داری؟
ا/ت:نه..کار زیادی هم توی شرکت ندارم..
م.جونگکوک:خوبه..اخه امروز من،مامانت و لارا میخوایم بریم بیرون..نظرت چیه توعم بیای؟
ا/ت:اره..خوبه..حتما..
جونگکوک:(از سر میز بلند میشه)
ا/ت:جونگکوک..میشه باهم بریم شرکت؟
جونگکوک:امروز شرکت نمیرم..(سرد)
*جونگکوک از خونه بیرون رفت،انقد از دستم ناراحت بود؟حالا خوبه کار اشتباهی هم نکردم..انگار حقوق اون کم شده*
(کره=ساعت 5:18 PM)
لارا:وایی..چقدر خوبه اومدیم خرید..
ا/ت:تو نبودی بهترم میشد(زیر لب)
لارا:چیزی گفتی؟
ا/ت:نه..بریم(لبخند)
*همه داشتن لباس میدیدن،من دنبال ی کاپشن بودم..چند روز دیگه زمستون میشه و هوا قطعا خیلی سرده،همین طوری نگاه میکردم که یهو لارا خورد بهم و پپسی توی دستش ریخت روی لباسم*
لارا:وای ببخشیددد
ا/ت:تو چته؟چرا اومدی سمت من؟
لارا:ببخشید..
م.ا/ت:ا/ت رفتارت با لارا درست نیس..حتی اگر ی ادم معروف باشی نباید اینجوری صحبت کنی..
ا/ت:اما کارش عمدی بود
م.جونگکوک:ا/ت..از تو انتظار نداشتم..
ا/ت:ام..اما..
م.ا/ت:(بهم از همون نگاها میکنه)
ا/ت:لارا ببخشید..
لارا:عیبی نداره دوست عزیزم
ا/ت:
*دوست؟عیووووو..اخه من با تو دوست بشم بچ؟*
ادامه دارد...
(طابع قوانین ویسگون)
P³⁷
(کره=ساعت 2:03 AM)
*ساعت تقریبا دو بود،جونیور من رو رسوند خونه،از ماشین پیاده شدم،چون ساعت 12 خدمتکار ها میرن با کلید در رو باز کردم،وارد شدم چراغ ها خاموش بود،به جز چراغ اشپزخونه،وارد اشپزخونه شدم،جونگکوک بود،داشت غذا میخورد،دستش رو با باند بسته بود*
ا/ت:سـ..سلام
جونگکوک:سلام(سرد)
ا/ت:سوشیه ماهیه یا میگو؟
جونگکوک:میگو(سرد)
ا/ت:اوم..خیلی وقته نخوردم
جونگکوک:چه جالب..(سرد)
ا/ت:ام..نظرت چیه بریم قدم بزنیم؟
جونگکوک:میخوام بخوابم
*جونگکوک از روی صندلی بلند شد ظرفش رو انداخت توی ظرف شویی،رفت بیرون از اشپزخونه و از پله ها بالا رفت و وارد اتاقش شد،کار درستی کردم به جونیور زنگ زدم؟جونگکوک فقط بخاطر کارش ناراحته؟لارا الان نباید اینجا پیش جونگکوک باشه؟*
(کره=ساعت 11:56 AM)
*از خواب بیدار شدم،از روی تخت بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم،بعد از دو مین اومدم بیرون،ی لباس پوشیدم و رفتم پایین*
همه به جز جونگکوک:صبح بخیر..
ا/ت:صبح بخیر(لبخند)
م.جونگکوک:ا/ت..امروز برنامه ای داری؟
ا/ت:نه..کار زیادی هم توی شرکت ندارم..
م.جونگکوک:خوبه..اخه امروز من،مامانت و لارا میخوایم بریم بیرون..نظرت چیه توعم بیای؟
ا/ت:اره..خوبه..حتما..
جونگکوک:(از سر میز بلند میشه)
ا/ت:جونگکوک..میشه باهم بریم شرکت؟
جونگکوک:امروز شرکت نمیرم..(سرد)
*جونگکوک از خونه بیرون رفت،انقد از دستم ناراحت بود؟حالا خوبه کار اشتباهی هم نکردم..انگار حقوق اون کم شده*
(کره=ساعت 5:18 PM)
لارا:وایی..چقدر خوبه اومدیم خرید..
ا/ت:تو نبودی بهترم میشد(زیر لب)
لارا:چیزی گفتی؟
ا/ت:نه..بریم(لبخند)
*همه داشتن لباس میدیدن،من دنبال ی کاپشن بودم..چند روز دیگه زمستون میشه و هوا قطعا خیلی سرده،همین طوری نگاه میکردم که یهو لارا خورد بهم و پپسی توی دستش ریخت روی لباسم*
لارا:وای ببخشیددد
ا/ت:تو چته؟چرا اومدی سمت من؟
لارا:ببخشید..
م.ا/ت:ا/ت رفتارت با لارا درست نیس..حتی اگر ی ادم معروف باشی نباید اینجوری صحبت کنی..
ا/ت:اما کارش عمدی بود
م.جونگکوک:ا/ت..از تو انتظار نداشتم..
ا/ت:ام..اما..
م.ا/ت:(بهم از همون نگاها میکنه)
ا/ت:لارا ببخشید..
لارا:عیبی نداره دوست عزیزم
ا/ت:
*دوست؟عیووووو..اخه من با تو دوست بشم بچ؟*
ادامه دارد...
- ۱۳.۱k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط