(استاد جذاب من) )ლ( پارت 49 `ლ
(استاد جذاب من) )ლ( پارت 49 `ლ
شنیده اید میگن زندگی تلخ بهتر است از مرگ، شاید این دورغ بوده شاید مرگ بهتره از زندگی تلخ (-_-メ)
(( Poem author Yunjin Azam ))
از جواهر فروشی آمد بیرون بخاطر بارون شدیدی که می بارید زیر سایه وان جواهر فروشی درحالیکه جیمین بهش نگاه میکرد دختره چند قدمی برداشت و روی نیمکتی که کمی دور تر از جواهر فروشی بود نشست خسته پلک هایش را رو هم گذاشت چیکار میکرد کی این وضعیت تموم میشد تموم میشد
جیمین چترش را باز کرد و از ماشین پیاده شد خیلی سمته جواهر فروشی رفت و وارده آن مکان شد سمته چترو بست و سمته فروشنده رفت جیمین : سلام میخواستم بدونم دختری که چند دقیقه پیش از اینجا بیرون رفت اینجا چیکار میکرد
فروشنده دستبندی که همانجا گذاشته بود رو برداشت و نشون جیمین داد ... : این رو فروخت اما خیلی براش رد آور بود وقتی اینو فروخت گریه میکرد سمت می شناسیدش
جیمین : آره خیلی خوب هم میشناسمش بگذریم شما این دستبند رو بدین به من هر چقدر پولش میشه بهتون میدمش
فروشنده قیمتی که میخواست رو به جیمین گفت اون هم بلافاصله پول رو پرداخته و دستبند رو ازش گرفت ... : براتون تو جعبه بزارم
جیمین : نه لازم نیست شب خوش
چتر را باز کرد و از جواهر فروشی بیرون رفت نگاهی سمته همان نیم کت انداخت اما هیچ خبری از ات نبود به سوی همان نیم کت قدم برداشت نفس عمیقی کشید و آروم زمزمه کنان نجوا جیمین : معذرت میخوام ات
سوار ماشین اش شد و حرکت کرد در بین راه همش ذهنش درگیر ات بود یعنی الان تو این بارون کجاست رفته خونه یا هنوزم بیرونه ناخبر از آن دختر غمگین به آپارتمان اش رفت
وارده سالن شد لوهان رویه کاناپه نشسته با گوشی اش مشغول بود می کو هم ردش گم بود کلافه بدون هیچ حرفی سمته پله ها رفت وارده اتاقش شد سمته تخت رفت و دراز کشید نگاهی به سقف اتاقش که با چراغ بزرگ نارنجی روشن شده بود کرد جیمین : چرا آنقدر ذهنم درگیره تویه کانگ ات
خیلیا مست این هستن که صبح بشه و درکنار عشق اشون بیدار بشن خیلیا لحظه شماری میکنن تا صبح بشه و برن خوش گذرانی خیلیا وقتی سر اشون رو رویه بالشت میزارن میگن کاش هیچوقت صبح نشه خیلی به امید فردایی که که تمام دیروزها در مقابل شکوهش زانو بزنند بیدار میشن امروز صبح دقیقا همون صبحی بود که ات با تمام وجودش برای این بیدار میشد تا شاید روزی زندگیش عوض بشه .....
رویه زمین جلوی درب خونه اش نشسته بود و کفش هایش را میپوشید بعد از بستن بند های کفش از روی زمین بلند شد مادر بزرگش دنبالش آمد با شرمندگی گفت
شنیده اید میگن زندگی تلخ بهتر است از مرگ، شاید این دورغ بوده شاید مرگ بهتره از زندگی تلخ (-_-メ)
(( Poem author Yunjin Azam ))
از جواهر فروشی آمد بیرون بخاطر بارون شدیدی که می بارید زیر سایه وان جواهر فروشی درحالیکه جیمین بهش نگاه میکرد دختره چند قدمی برداشت و روی نیمکتی که کمی دور تر از جواهر فروشی بود نشست خسته پلک هایش را رو هم گذاشت چیکار میکرد کی این وضعیت تموم میشد تموم میشد
جیمین چترش را باز کرد و از ماشین پیاده شد خیلی سمته جواهر فروشی رفت و وارده آن مکان شد سمته چترو بست و سمته فروشنده رفت جیمین : سلام میخواستم بدونم دختری که چند دقیقه پیش از اینجا بیرون رفت اینجا چیکار میکرد
فروشنده دستبندی که همانجا گذاشته بود رو برداشت و نشون جیمین داد ... : این رو فروخت اما خیلی براش رد آور بود وقتی اینو فروخت گریه میکرد سمت می شناسیدش
جیمین : آره خیلی خوب هم میشناسمش بگذریم شما این دستبند رو بدین به من هر چقدر پولش میشه بهتون میدمش
فروشنده قیمتی که میخواست رو به جیمین گفت اون هم بلافاصله پول رو پرداخته و دستبند رو ازش گرفت ... : براتون تو جعبه بزارم
جیمین : نه لازم نیست شب خوش
چتر را باز کرد و از جواهر فروشی بیرون رفت نگاهی سمته همان نیم کت انداخت اما هیچ خبری از ات نبود به سوی همان نیم کت قدم برداشت نفس عمیقی کشید و آروم زمزمه کنان نجوا جیمین : معذرت میخوام ات
سوار ماشین اش شد و حرکت کرد در بین راه همش ذهنش درگیر ات بود یعنی الان تو این بارون کجاست رفته خونه یا هنوزم بیرونه ناخبر از آن دختر غمگین به آپارتمان اش رفت
وارده سالن شد لوهان رویه کاناپه نشسته با گوشی اش مشغول بود می کو هم ردش گم بود کلافه بدون هیچ حرفی سمته پله ها رفت وارده اتاقش شد سمته تخت رفت و دراز کشید نگاهی به سقف اتاقش که با چراغ بزرگ نارنجی روشن شده بود کرد جیمین : چرا آنقدر ذهنم درگیره تویه کانگ ات
خیلیا مست این هستن که صبح بشه و درکنار عشق اشون بیدار بشن خیلیا لحظه شماری میکنن تا صبح بشه و برن خوش گذرانی خیلیا وقتی سر اشون رو رویه بالشت میزارن میگن کاش هیچوقت صبح نشه خیلی به امید فردایی که که تمام دیروزها در مقابل شکوهش زانو بزنند بیدار میشن امروز صبح دقیقا همون صبحی بود که ات با تمام وجودش برای این بیدار میشد تا شاید روزی زندگیش عوض بشه .....
رویه زمین جلوی درب خونه اش نشسته بود و کفش هایش را میپوشید بعد از بستن بند های کفش از روی زمین بلند شد مادر بزرگش دنبالش آمد با شرمندگی گفت
- ۲۲.۷k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط