𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ³
شب...ساعت از دو بامداد گذشته بود. سکوت سنگین مرز، تنها با صدای باد میان درختان شکسته میشد. ناگهان...نور خیرهکنندهی یک منور، آسمان را مثل روز روشن کرد. چند ثانیه بعد، اولین انفجار زمین را لرزاند. آژیر خطر در سراسر پایگاه کرهجنوبی به صدا درآمد.
_ حمله!
_ نیروهای روسیه وارد شدن!
سربازها با عجله از سنگرها بیرون دویدند. صدای شلیک مسلسلها، انفجار خمپارهها و فریاد فرماندهان، سکوت شب را در هم شکست.
..... .
تهیونگ پشت یکی از خودروهای زرهی ایستاده بود و بیسیم را کنار لبش گرفت.
_ گروه اول، از جناح راست پیشروی کنید
_ گروه دوم، آتش پشتیبانی رو قطع نکنید
_ تکتیراندازها، برجک شمالی رو هدف بگیرید.
دستورها یکی پس از دیگری صادر میشدند ، هیچ حرکت اضافهای در کار نبود. همهچیز دقیق، حسابشده و منظم پیش میرفت. هر بار که یکی از نیروهایش زخمی میشد، اولین دستور تهیونگ انتقال او به عقب بود. پیروزی، بدون حفظ جان افرادش، برایش ارزشی نداشت.
...
جونگکوک همراه گروهش پشت دیوارهای بتنی پناه گرفته بود. گلولهها از بالای سرشان رد میشد.
فرماندهی گردان فریاد زد
_ اجازه ندید از خط دفاعی عبور کنن!
جونگکوک اسلحهاش رو بالا آورد و چند شلیک پیاپی انجام داد. یکی از نیروهای روسیه عقب کشید. اما فرصت نفس کشیدن هم نداشتند. انفجار دیگری، چند متر آنطرفتر، زمین را لرزاند و گرد و خاک همهجا را پوشاند.
_ کمک...!
صدای ضعیفی از میان دود بلند شد. جونگکوک سرش را چرخاند. یکی از همرزمهایش چند متر جلوتر روی زمین افتاده بود. پایش زیر تکهای از دیوار شکسته گیر کرده بود و هر لحظه آتش دشمن به او نزدیکتر میشد. یکی از سربازها بازوی جونگکوک را گرفت.
_ نرو! خودتم گیر میافتی!
جونگکوک دستش را کنار زد
جونگکوک : نمیتونیم ولش کنیم
و قبل از اینکه کسی جلویش را بگیرد، از پشت سنگر بیرون دوید. گلولهها یکی پس از دیگری از کنارش عبور میکردند. خودش را به سرباز زخمی رساند. تکهی سیمان را با تمام توان کنار زد و بازوی او را دور گردنش انداخت.
جونگکوک : بلند شو... زود!
چند قدم بیشتر برنداشته بودند که...انفجار شدیدی درست کنارشان رخ داد. موج انفجار هر دو را چند متر به عقب پرتاب کرد. گوش جونگکوک سوت کشید و درد شدید در بندش پیچید . برای چند لحظه هیچ چیز نمیشنید . به خودش نگاه کرد و خون را دید که آرام از زیر یونیفرمش جاری شده بود. جونگکوک : ترکش...
با وجود درد، دندانهایش را روی هم فشار داد. همرزمش را کشید و با آخرین توان، پشت یکی از موانع بتنی رساند. امدادگرها سریع او را تحویل گرفتند.
_ خودت هم زخمی شدی!
جونگکوک خواست جواب بدهد...اما صدای فرماندهشان در بیسیم پیچید.
_ همه عقبنشینی کنید! سریع!
نیروها کرهای یکییکی عقب کشیدند. جونگکوک هم خواست بلند شود...اما پایش اجازه نمیداد . خون زیادی از شانهاش میرفت. اسلحه از دستش افتاد.
چند دقیقه بعد...آن بخش از پایگاه به دست نیروهای روسیه افتاده بود. تهیونگ همراه چند نفر از افرادش وارد محوطه شد. نگاهش با دقت اطراف را بررسی میکرد. اسلحه های خالی....سنگرهای ویران...و دود غلیظی که هنوز از زمین بلند میشد. یکی از سربازهای روس ناگهان فریاد زد
_ قربان! اینجا یکی از نیروهای دشمنه!
تهیونگ نزدیکتر رفت . پسر جوانی کنار دیوار نیمهویران افتاده بود و یونیفرم نظامیاش از خون خیس شده بود. با این حال، هنوز انگشتانش اسلحه را محکم گرفته بودند. سرباز روس اسلحهاش را بالا آورد.
_ اجازه بدید خلاصش کنم
تهیونگ چند لحظه بیصدا به چهرهی سرباز زخمی نگاه کرد.
تهیونگ : نه
سرباز با تعجب نگاهش کرد.
_ ولی قربان...
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از سرباز کره ای ( جونگکوک ) بردارد گفت
تهیونگ : زنده میخوایمش
چند نفر جلو آمدند و اسلحه را از دست جونگکوک گرفتند. جونگکوک با آخرین توانش خواست مقاومت کند. مشتش را گره کرد و سعی کرد بلند شود...اما خونریزی امانش نداد. تصویر مقابل چشمانش تار شد و آخرین چیزی که دید...چکمههای مشکی فرماندهی دشمن بود که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و بعد...همهجا در تاریکی فرو رفت.
....ادامه دارد
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ³
شب...ساعت از دو بامداد گذشته بود. سکوت سنگین مرز، تنها با صدای باد میان درختان شکسته میشد. ناگهان...نور خیرهکنندهی یک منور، آسمان را مثل روز روشن کرد. چند ثانیه بعد، اولین انفجار زمین را لرزاند. آژیر خطر در سراسر پایگاه کرهجنوبی به صدا درآمد.
_ حمله!
_ نیروهای روسیه وارد شدن!
سربازها با عجله از سنگرها بیرون دویدند. صدای شلیک مسلسلها، انفجار خمپارهها و فریاد فرماندهان، سکوت شب را در هم شکست.
..... .
تهیونگ پشت یکی از خودروهای زرهی ایستاده بود و بیسیم را کنار لبش گرفت.
_ گروه اول، از جناح راست پیشروی کنید
_ گروه دوم، آتش پشتیبانی رو قطع نکنید
_ تکتیراندازها، برجک شمالی رو هدف بگیرید.
دستورها یکی پس از دیگری صادر میشدند ، هیچ حرکت اضافهای در کار نبود. همهچیز دقیق، حسابشده و منظم پیش میرفت. هر بار که یکی از نیروهایش زخمی میشد، اولین دستور تهیونگ انتقال او به عقب بود. پیروزی، بدون حفظ جان افرادش، برایش ارزشی نداشت.
...
جونگکوک همراه گروهش پشت دیوارهای بتنی پناه گرفته بود. گلولهها از بالای سرشان رد میشد.
فرماندهی گردان فریاد زد
_ اجازه ندید از خط دفاعی عبور کنن!
جونگکوک اسلحهاش رو بالا آورد و چند شلیک پیاپی انجام داد. یکی از نیروهای روسیه عقب کشید. اما فرصت نفس کشیدن هم نداشتند. انفجار دیگری، چند متر آنطرفتر، زمین را لرزاند و گرد و خاک همهجا را پوشاند.
_ کمک...!
صدای ضعیفی از میان دود بلند شد. جونگکوک سرش را چرخاند. یکی از همرزمهایش چند متر جلوتر روی زمین افتاده بود. پایش زیر تکهای از دیوار شکسته گیر کرده بود و هر لحظه آتش دشمن به او نزدیکتر میشد. یکی از سربازها بازوی جونگکوک را گرفت.
_ نرو! خودتم گیر میافتی!
جونگکوک دستش را کنار زد
جونگکوک : نمیتونیم ولش کنیم
و قبل از اینکه کسی جلویش را بگیرد، از پشت سنگر بیرون دوید. گلولهها یکی پس از دیگری از کنارش عبور میکردند. خودش را به سرباز زخمی رساند. تکهی سیمان را با تمام توان کنار زد و بازوی او را دور گردنش انداخت.
جونگکوک : بلند شو... زود!
چند قدم بیشتر برنداشته بودند که...انفجار شدیدی درست کنارشان رخ داد. موج انفجار هر دو را چند متر به عقب پرتاب کرد. گوش جونگکوک سوت کشید و درد شدید در بندش پیچید . برای چند لحظه هیچ چیز نمیشنید . به خودش نگاه کرد و خون را دید که آرام از زیر یونیفرمش جاری شده بود. جونگکوک : ترکش...
با وجود درد، دندانهایش را روی هم فشار داد. همرزمش را کشید و با آخرین توان، پشت یکی از موانع بتنی رساند. امدادگرها سریع او را تحویل گرفتند.
_ خودت هم زخمی شدی!
جونگکوک خواست جواب بدهد...اما صدای فرماندهشان در بیسیم پیچید.
_ همه عقبنشینی کنید! سریع!
نیروها کرهای یکییکی عقب کشیدند. جونگکوک هم خواست بلند شود...اما پایش اجازه نمیداد . خون زیادی از شانهاش میرفت. اسلحه از دستش افتاد.
چند دقیقه بعد...آن بخش از پایگاه به دست نیروهای روسیه افتاده بود. تهیونگ همراه چند نفر از افرادش وارد محوطه شد. نگاهش با دقت اطراف را بررسی میکرد. اسلحه های خالی....سنگرهای ویران...و دود غلیظی که هنوز از زمین بلند میشد. یکی از سربازهای روس ناگهان فریاد زد
_ قربان! اینجا یکی از نیروهای دشمنه!
تهیونگ نزدیکتر رفت . پسر جوانی کنار دیوار نیمهویران افتاده بود و یونیفرم نظامیاش از خون خیس شده بود. با این حال، هنوز انگشتانش اسلحه را محکم گرفته بودند. سرباز روس اسلحهاش را بالا آورد.
_ اجازه بدید خلاصش کنم
تهیونگ چند لحظه بیصدا به چهرهی سرباز زخمی نگاه کرد.
تهیونگ : نه
سرباز با تعجب نگاهش کرد.
_ ولی قربان...
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از سرباز کره ای ( جونگکوک ) بردارد گفت
تهیونگ : زنده میخوایمش
چند نفر جلو آمدند و اسلحه را از دست جونگکوک گرفتند. جونگکوک با آخرین توانش خواست مقاومت کند. مشتش را گره کرد و سعی کرد بلند شود...اما خونریزی امانش نداد. تصویر مقابل چشمانش تار شد و آخرین چیزی که دید...چکمههای مشکی فرماندهی دشمن بود که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و بعد...همهجا در تاریکی فرو رفت.
....ادامه دارد
- ۹۴۴
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط