#موکل_خطرناک_من

#موکل_خطرناک_من
#رمان_درخواستی پارت:13

ویو کوک

همین که اون کلمات رو از لبش شنیدم، تمام دنیا برای من رنگ باخت. اون “نمی‌خوام قانون رو بدونم…” مثل یه تبر نشست روی قلبم. من که تمام عمرم با قانون جنگیده بودم، حالا با زنی روبرو بودم که داشت با عشق، تمام قوانین دنیای من رو زیر پا می‌ذاشت.

قبل از اینکه بتونم جوابش رو بدم یا لب‌هاش رو ببوسم، صدای جیغ ترمز ماشین‌ها و باز شدن درهای سنگین از اون طرف کوچه سکوت بارونی رو درید.

«کوک! اون‌ها اومدن!» صدای نامجون از پشت تلفنی که هنوز توی جیبم بود، فریاد زد.

چشم‌هام رو تیز کردم. سه تا ماشین مشکی با شیشه‌های دودی، مثل هیولاهای آهنین، وارد کوچه شدن. مردانی با کت‌های بلند و چهره‌های بی‌روح، با تفنگ‌های خودکار از ماشین پیاده می‌شدن. “گروه سایه” نبودن که فقط دنبال پول بودن؛ این‌ها دنبال من بودن تا تمام مدارک رو از بین ببرن.

«ات! از من جدا شو! همین الان بدو سمت اون خیابان اصلی!» با فریاد بهش گفتم و دستش رو از روی شونه‌ام کشیدم تا خودش رو حفظ کنه.

«هرگز! من جایی نمیام بدون تو!» اون با همون نگاه سرسخت و وکیل‌گونه‌اش، ایستاد. اون خشمگین نبود، اون… نگران من بود.

«ات، خواهش می‌کنم! این یه بازی نیست، این مرگبارِ!»

ناگهان صدای شلیک اول بلند شد. تِنگ! صدای برخورد گلوله به بدنه فلزی یه سطل زباله کنارمون، گوش رو کر کرد.


ویو ات

ترس مثل یخ توی رگ‌هام جریان پیدا کرد. صدای شلیک‌ها دیگه مثل فیلم نبود؛ واقعی بود، وحشتناک بود. من داشتم می‌دیدم که چطور کوک با یه چابکی غیرانسانی، من رو به پشت یه دیوار بتنی کشوند. نفس‌نفس می‌زد و چشماش مثل یه شکارچی، دشمن رو دنبال می‌کرد.

«باید فرار کنیم، ات! من می‌تونم از این مسیر برم، اما تو باید از خیابون اصلی بری، پلیس‌ها اونجا منتظرن…» کوک داشت با عجله سعی می‌کرد یه مسیر فرار پیدا کنه.

من باهات میام، کوک! من نمی‌تونم بذارم تنها بمونی!» با گریه فریاد زدم. دستم رو محکم دور بازوی خیس و لرزانش گرفتم. در اون لحظه، تمام منطقِ یک وکیل و تمام قوانینِ یک شهروند، زیر پای این مردِ خطرناک له شده بود. من فقط می‌خواستم اون رو لمس کنم تا مطمئن بشم هنوز زنده‌ست.

ناگهان، یکی از اون مردها از گوشه دیوار، لوله تفنگش رو به سمت ما نشونه گرفت. کوک متوجه شد.

«ات، مـ…!»

قبل از اینکه جمله‌اش تموم بشه، صدای شلیکِ دوم بلند شد. من حس نکردم که چی شده. فقط یه ضربه‌ی سنگین و داغ توی پهلو و شکمم حس کردم، انگار یه کُنده آتیشی توی بدنم فرو رفته باشه.

سرم گیج رفت. دنیا شروع کرد به چرخیدن.آااااه!» صدای جیغِ خودم رو شنیدم، اما انگار از فاصله خیلی دوری می‌اومد.


ویو کوک

دنیا برای من ایستاد.

وقتی دیدم بدن “ات” لرزید و به سمت زمین افتاد، تمام خونسردی و قدرت من دود شد و رفت هوا. صدای جیغِ اون، روح من رو تکه‌تکه کرد.

«ات!!!»

با تمام قدرتی که داشتم، به سمتش پرت شدم. قبل از اینکه به زمین بخوره، توی آغوشم بود. اون رو روی زمین خیس و سرد کوچه گذاشتم. خونِ قرمز رنگش، خیلی سریع با آب بارون مخلوط می‌شد و روی آسفالت پخش می‌شد.

«نه… نه… ات، نگاه من! باز چشمات رو باز کن!» با دست‌های لرزون، جاش رو روی زخم می‌گرفتم. خونِ گرمش از بین انگشت‌های من می‌ریخت و من داشتم از درون می‌سوختم.چشماش داشت کم‌کم بسته می‌شد. اون نگاهِ عاشق و دردمندش… اون نگاهی که می‌گفت “من باهات هستم”… داشت از بین می‌رفت.

«کوک…» با صدایی که به زور شنیده می‌شد، زمزمه کرد. «بدو… فرار کن…»

«خفه شو! تو حق نداری به من بگی فرار کنم!» با فریادی که از ته لایه‌های تاریک وجودم برمی‌اومد، بلند شدم. از شدت خشم و درماندگی، نگاهی به مردانی که داشتن به سمت ما نزدیک می‌شدن انداختم. یه جور جنون در چشم‌های من جوشید.

من دیگه اون پسری نبودم که فقط دنبال خوش‌گذرانی بود. من تبدیل شده بودم به یه هیولا که حالا برای محافظت از فرشته‌اش، حاضر بود کل دنیا رو به آتیش بکشه.

با دست چپ، اسلحه رو از کمرم درآوردم و با نگاهی که حتی مرگ هم از آن می‌ترسید، به سمتشون نشونه گرفتم.

اگه یه قدم دیگه بیاید جلو… قسم می‌خورم حتی جنازه‌تون رو هم پیدا نمی‌کنم!»

در حالی که با یه دست خون‌آلود، ات رو توی آغوشم نگه داشته بودم و با دست دیگه مرگ رو به سمت دشمنام می‌فرستادم، فقط یه فکر توی سرم بود: اگر اون بمیره، من هم با همون خون، این دنیا رو تموم می‌کنم.


امیدوارم خوشتون اومده باشه 💞
دیدگاه ها (۲)

#طلوع_عشق_خانوادگی#چند_پارتی#درخواستیپارت ۱: توجهی که ناعادل...

#طلوع_عشق_خانوادگی#چند_پارتی#درخواستیپارت ۲: حرفی که بابا را...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت 12ویو کوکبارون ...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت11ویو کوکگوشیمو...

افسانه‌ی خون و گلقسمت ۱۶: در مرزِ خاکستر همه‌چیز توی اون اتا...

افسانه ی خون و گل قسمت ۱۵: انفجارِ نهایی اون لحظه، تمامِ دنی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط