چه هوایی ،

چه هوایی ،
چه طلوعی ،
جانم ...

باید امروز حواسم باشد
که اگر قاصدکی را دیدم ،
آرزوهایم را بدهم تا برساند به خدا ،

به خدایی که خودم میدانم ،
نه خدایی که برایم از خشم ،
نه خدایی که برایم از قهر،

نه خدایی که برایم ز غضب ساخته اند .
به خدایی که خودم میدانم ،
به خدایی که دلش پروانه است ،

و به مرغان مهاجر هر سال راه را میگوید،
و به باران گفته است باغها تشنه شدند ،
و حواسش حتی به دل نازک شب بو هم هست،

که مبادا که ترک بردارد ،
به خدایی که خودم میدانم
چه خدایی جانم...
دیدگاه ها (۱)

ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺩﻝ ﺧﻮﺩ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ:ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ ﻧﻪ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﻭ ﻧﻪ ﺩﻩ ﺑﺎﺭ ... ﮐ...

میخواهم بگویم از خدایی که فراموشیش کار هر روزمان شدهخدایی که...

اینم از برنامه امتحانی ما همش پشت سر هم

زندگی است دیگر همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیستهمه سازهایش کوک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط