پارت ۸۵
پارت ۸۵
رزت : خانوادم ازم متنفر میشن نه؟
کیان : استیگما بودن چیز بدی نیست
رزت : آره اینکه هر روز کلی روح بکشی اصلا چیز بدی نیست
کیان : هر روز که نه ... بعدش فقط روح های سیاه رو میکشی همین
* یهو شروع کرد به گریه کردن *
رزت : همین؟
کیان : توروخدا گریه نکن
رزت : چجوری گریه نکنم؟؟؟ تو خودت وقتی فهمیدی استیگمایی چه حسی داشتی هان؟؟؟ ((داد))
کیان : من... من آره حس بدی داشتم ولی این چیزی بود که باید قبول میکردم
خانوادت هم حتما میدونستن!!! به نظرت چرا پدرت شمشیرت رو ازت گرفت؟!
رزت : ها؟ چی داری میگی یعنی اونا میدونستن؟
کیان : آره
* یهو از اتاقش خارج شد *
کیان : رزت!
* رفتم دستشو کشیدم *
رزت : ولم کن! ولم کننننن!!
* دستشو از دستم خارج کرد رفت سمت اتاق پدرش *
* از دید رزت **
رزت : کل زندگیم شده مخفی کاری!
* رفتم سمت اتاق پدرم .. بدون در زدن وارد شدم داشت به کار هار همیشگیش میرسید *
رزت : بابا!
رزت : خانوادم ازم متنفر میشن نه؟
کیان : استیگما بودن چیز بدی نیست
رزت : آره اینکه هر روز کلی روح بکشی اصلا چیز بدی نیست
کیان : هر روز که نه ... بعدش فقط روح های سیاه رو میکشی همین
* یهو شروع کرد به گریه کردن *
رزت : همین؟
کیان : توروخدا گریه نکن
رزت : چجوری گریه نکنم؟؟؟ تو خودت وقتی فهمیدی استیگمایی چه حسی داشتی هان؟؟؟ ((داد))
کیان : من... من آره حس بدی داشتم ولی این چیزی بود که باید قبول میکردم
خانوادت هم حتما میدونستن!!! به نظرت چرا پدرت شمشیرت رو ازت گرفت؟!
رزت : ها؟ چی داری میگی یعنی اونا میدونستن؟
کیان : آره
* یهو از اتاقش خارج شد *
کیان : رزت!
* رفتم دستشو کشیدم *
رزت : ولم کن! ولم کننننن!!
* دستشو از دستم خارج کرد رفت سمت اتاق پدرش *
* از دید رزت **
رزت : کل زندگیم شده مخفی کاری!
* رفتم سمت اتاق پدرم .. بدون در زدن وارد شدم داشت به کار هار همیشگیش میرسید *
رزت : بابا!
- ۳۲۲
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط