پارت
پارت: 3
اسم: رویایی ترسناک
سواری و تهیونگ یکی از آشناهای قدیمی بودن که بعد از سالها دوباره همدیگه رو توی یه خیابون خلوت پیدا کردن. قرار شد چند روزی برن یه خونه تو خارج از شهر که سواری از یه آشنا گرفته بود. خونهای که دو طبقه بود، با زیرزمینی مرطوب و بوی شرجی که انگار هیچوقت خشک نمیشد.
شب اول، تهیونگ نیمههای شب از خواب پرید. انگار یکی تو آشپزخونه راه میرفت. صدا مثل ناخن روی کاشی بود. کشیده، خشک، عمدی.
اومد پایین. آشپزخونه خالی بود. ولی روی میز غذا، یه چاقوی قصابی بود. ازش استفاده شده بود. هنوز خیس.
فکر کرد سواری بوده. بالا رفت. سواری توی رختخواب بود، پتوی خیس از عرق تا چونه کشیده. چشمهاش باز بود.
تهیونگ گفت: «پایین بودی؟»
سواری گفت: «از صبح نخوابیدم.»
تهیونگ نگاه کرد. پاهاش توی کفش نبود. خشک بودن. اما چاقو خیس بود.
شب بعد، صداها برگشت. این بار از زیرزمین میاومد. صدایی مثل ساییده شدن چیزی به سیمان. آروم، مدام.
سواری گفت: «هیچی نیست. ساختمون قدیمیه.» ولی چشمهاش یه چیز دیگه میگفت.
تهیونگ مجبورش کرد برن پایین. با هم رفتن. چراغ زیرزمین کار نمیکرد. چراغ قوه رو که گرفتن سمت دیوار، تهیونگ اول فکر کرد رطوبته. ولی بعد دید دیوار تیره نیست. قهوهایست. نزدیکتر که شد، دید نه، بنفشه. و یه بوی آهنی، شیرین و غلیظ.
خون بود. لکههایی که خشک شده بودن و دوباره خیس.
رو یه لکه، تهیونگ بخشی از یه کلمه رو دید: «...واری.»
نگاه کرد به سواری که پشت سرش وایساده بود. چهرهش توی تاریکی معلوم نبود. فقط سفیدی چشمهاش معلوم بود.
گفت: «اسمته روش؟»
سواری نخندید. گفت: «اسم منه رو همهچی نوشته شده.»
تهیونگ خواست فرار کنه، ولی پاهاش سنگین شدن. سواری از توی تاریکی نزدیک شد. صورتش آروم بود. بیش از حد آروم.
گفت: «من همهش تو همین خونه بودم. فقط کسی یادش نمیادم میشناخت.»
و بعد، دستش رو کرد توی تاریکی و از دیوار یه تیکه پوست کند. یه تیکه از خودش. زیر نور چراغ قوه، دید که زیر اون لایه، صورت دیگهای بود. صورت سواری، اما با چشمهایی که ته نداشت.
گفت: «دو ساله مردهم. فقط یادم رفته بود پوست بکنم.»
تهیونگ دوید سمت پلهها. اما پلهها دیگه نبودن. فقط یه راهروی بلند بود که تهِش هیچی نبود. و از پشت سر، صدا میاومد: صدای سواری که پابرهنه روی سیمون راه میرفت.
صداش آروم بود. گفت: «تو فکر کردی من رو میشناسی. ولی من اصلاً اونی نبودم که تو میشناختی. سواری که تو میشناسی، سه سال پیش مرد. من... فقط قشنگ شبیهشم.»
تهیونگ دوید توی راهرو. تا جایی که نفس نداشت. ولی ته راهرو، دوباره به زیرزمین رسید. و سواری دوباره اونجا بود، نشسته کنار دیوار، با چاقو تو دستش، با صورتش که نصفش کنده شده بود و نصفش هنوز لبخند میزد.
گفت: «نمیتونم بذارم بری. چون وقتی کسی از این خونه میره، من یادم میره کی بودم. دوست ندارم تنها بمونم.»
تهیونگ شروع کرد به داد زدن. ولی صدا از گلوش درنمیومد. سواری بلند شد، چاقو رو گذاشت کنار.
گفت: «نگران نباش. قرار نیست بمیری. فقط... قراره بشی مثل من.»
همون شب، تهیونگ ناپدید شد. پلیس هیچی پیدا نکرد. فقط یه ضبط صوت توی زیرزمین بود که صدای خفهای ازش میاومد. صدای تنفس، و زیرش یه صدای زمزمهوار:
«هنوز میتونم ببینمت... تو آینه... تو خوابت... میتونم ببینمت.»
دو ماه بعد، یه پستچی ادعا کرد دیده که تهیونگ و سواری دست در دست هم توی باغ خونه نشستن، با صورتهای سفید و چشمهایی که سرخ نبود... بلکه سیاه مطلق بود.
و پستچی گفت: «لبخند میزدن. ولی انگار نه برای من... برای چیزی پشت سرم.»
اسم: رویایی ترسناک
سواری و تهیونگ یکی از آشناهای قدیمی بودن که بعد از سالها دوباره همدیگه رو توی یه خیابون خلوت پیدا کردن. قرار شد چند روزی برن یه خونه تو خارج از شهر که سواری از یه آشنا گرفته بود. خونهای که دو طبقه بود، با زیرزمینی مرطوب و بوی شرجی که انگار هیچوقت خشک نمیشد.
شب اول، تهیونگ نیمههای شب از خواب پرید. انگار یکی تو آشپزخونه راه میرفت. صدا مثل ناخن روی کاشی بود. کشیده، خشک، عمدی.
اومد پایین. آشپزخونه خالی بود. ولی روی میز غذا، یه چاقوی قصابی بود. ازش استفاده شده بود. هنوز خیس.
فکر کرد سواری بوده. بالا رفت. سواری توی رختخواب بود، پتوی خیس از عرق تا چونه کشیده. چشمهاش باز بود.
تهیونگ گفت: «پایین بودی؟»
سواری گفت: «از صبح نخوابیدم.»
تهیونگ نگاه کرد. پاهاش توی کفش نبود. خشک بودن. اما چاقو خیس بود.
شب بعد، صداها برگشت. این بار از زیرزمین میاومد. صدایی مثل ساییده شدن چیزی به سیمان. آروم، مدام.
سواری گفت: «هیچی نیست. ساختمون قدیمیه.» ولی چشمهاش یه چیز دیگه میگفت.
تهیونگ مجبورش کرد برن پایین. با هم رفتن. چراغ زیرزمین کار نمیکرد. چراغ قوه رو که گرفتن سمت دیوار، تهیونگ اول فکر کرد رطوبته. ولی بعد دید دیوار تیره نیست. قهوهایست. نزدیکتر که شد، دید نه، بنفشه. و یه بوی آهنی، شیرین و غلیظ.
خون بود. لکههایی که خشک شده بودن و دوباره خیس.
رو یه لکه، تهیونگ بخشی از یه کلمه رو دید: «...واری.»
نگاه کرد به سواری که پشت سرش وایساده بود. چهرهش توی تاریکی معلوم نبود. فقط سفیدی چشمهاش معلوم بود.
گفت: «اسمته روش؟»
سواری نخندید. گفت: «اسم منه رو همهچی نوشته شده.»
تهیونگ خواست فرار کنه، ولی پاهاش سنگین شدن. سواری از توی تاریکی نزدیک شد. صورتش آروم بود. بیش از حد آروم.
گفت: «من همهش تو همین خونه بودم. فقط کسی یادش نمیادم میشناخت.»
و بعد، دستش رو کرد توی تاریکی و از دیوار یه تیکه پوست کند. یه تیکه از خودش. زیر نور چراغ قوه، دید که زیر اون لایه، صورت دیگهای بود. صورت سواری، اما با چشمهایی که ته نداشت.
گفت: «دو ساله مردهم. فقط یادم رفته بود پوست بکنم.»
تهیونگ دوید سمت پلهها. اما پلهها دیگه نبودن. فقط یه راهروی بلند بود که تهِش هیچی نبود. و از پشت سر، صدا میاومد: صدای سواری که پابرهنه روی سیمون راه میرفت.
صداش آروم بود. گفت: «تو فکر کردی من رو میشناسی. ولی من اصلاً اونی نبودم که تو میشناختی. سواری که تو میشناسی، سه سال پیش مرد. من... فقط قشنگ شبیهشم.»
تهیونگ دوید توی راهرو. تا جایی که نفس نداشت. ولی ته راهرو، دوباره به زیرزمین رسید. و سواری دوباره اونجا بود، نشسته کنار دیوار، با چاقو تو دستش، با صورتش که نصفش کنده شده بود و نصفش هنوز لبخند میزد.
گفت: «نمیتونم بذارم بری. چون وقتی کسی از این خونه میره، من یادم میره کی بودم. دوست ندارم تنها بمونم.»
تهیونگ شروع کرد به داد زدن. ولی صدا از گلوش درنمیومد. سواری بلند شد، چاقو رو گذاشت کنار.
گفت: «نگران نباش. قرار نیست بمیری. فقط... قراره بشی مثل من.»
همون شب، تهیونگ ناپدید شد. پلیس هیچی پیدا نکرد. فقط یه ضبط صوت توی زیرزمین بود که صدای خفهای ازش میاومد. صدای تنفس، و زیرش یه صدای زمزمهوار:
«هنوز میتونم ببینمت... تو آینه... تو خوابت... میتونم ببینمت.»
دو ماه بعد، یه پستچی ادعا کرد دیده که تهیونگ و سواری دست در دست هم توی باغ خونه نشستن، با صورتهای سفید و چشمهایی که سرخ نبود... بلکه سیاه مطلق بود.
و پستچی گفت: «لبخند میزدن. ولی انگار نه برای من... برای چیزی پشت سرم.»
- ۳۸۸
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط