امن ترین خطر

امن ترین خطر
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟒
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚
«کسی که پشت سایه‌ها ایستاده»

صدای آژیر هنوز در عمارت می‌پیچید.

نور قرمز اضطراری راهروها را روشن کرده بود و تصویر می‌ره که چند ثانیه قبل روی مانیتورها ظاهر شده بود، هنوز در ذهن آیلین گیر کرده بود.

«بالاخره پیدات کردم، آیلین.»

همان یک جمله کافی بود تا سرمایی عجیب زیر پوستش بدود.

جونکوک فوراً جلو رفت و مانیتورها را خاموش کرد.
«هانا! منبع هک رو پیدا کن!»

صدای هانا از بی‌سیم آمد:
«داریم ردیابی می‌کنیم ولی انگار از چند سرور مختلف وارد شدن!»

جونکوک فکش را سفت کرد.
«سیستم داخلی رو کامل قطع کنین.»

«چشم.»

آیلین هنوز بی‌حرکت ایستاده بود.

جونکوک برگشت سمت او.
«باید بریم.»

«کجا؟»

«جای امن‌تر.»

آیلین تلخ خندید.
«تو این دنیا واقعاً همچین جایی هست؟»

جونکوک جواب نداد.

و همین سکوت، جواب واقعی بود.

***

ده دقیقه بعد…

ماشین مشکی با سرعت در جاده خیس حرکت می‌کرد. باران دوباره شروع شده بود و نور چراغ‌ها روی آسفالت خیس پخش می‌شد.

آیلین روی صندلی کنار جونکوک نشسته بود اما ذهنش هنوز درگیر اتفاق چند دقیقه قبل بود.

بوسه‌شان.

هر بار که یادش می‌افتاد، قلبش نامنظم می‌زد.

و بدتر از همه اینکه…
پشیمان نبود.

جونکوک یک دست روی فرمان داشت و با دست دیگر گاهی به بی‌سیم جواب می‌داد.

«مسیر دوم پاکه؟»

صدای مردی آمد:
«فعلاً آره، رئیس.»

«هیچ ماشینی نباید دنبالمون باشه.»

«متوجه شدم.»

تماس قطع شد.

چند لحظه سکوت بینشان ماند تا اینکه آیلین آرام گفت:
«الان بین ما چی تغییر کرده؟»

دست جونکوک روی فرمان کمی سفت شد.

«منظورت چیه؟»

آیلین نگاهش را از پنجره گرفت و به او خیره شد.
«اون بوسه… فقط یه لحظه احساسی بود؟ یا واقعاً چیزی هست که نمیگی؟»

جونکوک چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آهسته گفت:
«تو واقعاً فکر می‌کنی من برای یه "لحظه احساسی" اون‌طوری نگات می‌کنم؟»

نفس آیلین گیر کرد.

جونکوک ادامه داد:
«مشکل اینه که هرچی بیشتر بهت نزدیک میشم… بیشتر تو خطر می‌افتی.»

«این تصمیم منم هست.»

«نه.»
این بار لحنش محکم شد.
«تو هنوز نمی‌دونی وارد چه جهنمی شدی.»

آیلین اخم کرد.
«پس بهم بگو.»

جونکوک چیزی نگفت.

ماشین وارد جاده‌ای خلوت‌تر شد. درختان بلند دو طرف جاده مثل سایه‌های تاریک از کنارشان رد می‌شدند.

آیلین آرام‌تر گفت:
«همه دارن درباره گذشته من حرف میزنن. درباره خانواده کیم. درباره حقیقتی که نمی‌دونم. فقط منم که هیچی نمی‌فهمم.»

جونکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.

در چشم‌های آیلین ترس بود…
اما کنارش، خشم هم دیده می‌شد.

او دیگر آن دختر سردرگم روزهای اول نبود.

بالاخره جونکوک آهسته گفت:
«خانواده کیم فقط یه خانواده عادی نبودن.»

آیلین نفسش را حبس کرد.

«اون‌ها یکی از قدرتمندترین خاندان‌های مافیایی سئول بودن. قبل از اینکه نابود بشن.»

ضربان قلب آیلین تند شد.
«و من…؟»

«تو دختر رئیسشون بودی.»

دنیا برای یک لحظه ایستاد.

آیلین خیره به او ماند.
«چی…؟»

«پدرت، کیم هیون‌وو، قبل از مرگش سعی کرد تو رو پنهان کنه.»

صدای باران بلندتر به نظر می‌رسید.

آیلین آرام سرش را تکان داد.
«نه… نه، این امکان نداره… من هیچ‌چیز یادم نمیاد…»

«چون حافظه‌ات دستکاری شده.»

چشم‌های آیلین لرزید.

«دروغ میگی…»

جونکوک آرام گفت:
«کاش دروغ بود.»

آیلین نفسش سنگین شد.
«پس چرا… چرا من هیچی یادم نیست؟»

جونکوک چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:
«چون اون شب… تو همه‌چیزو دیدی.»

***

ماشین جلوی ساختمانی قدیمی و دورافتاده توقف کرد.

باران شدید شده بود.

جونکوک پیاده شد و سریع سمت در آیلین آمد. قبل از اینکه باران خیسش کند، کت خودش را روی سر او گرفت.

آیلین هنوز شوکه بود.

«من چی دیدم…؟»

جونکوک در فلزی ساختمان را باز کرد.
«اول باید داخل بریم.»

آن‌ها وارد ساختمانی نیمه‌تاریک شدند. شبیه انبار متروکه بود اما داخلش کاملاً مجهز به نظر می‌رسید.

چند مرد با دیدن جونکوک سر خم کردند.

«رئیس.»

جونکوک فقط سر تکان داد و آیلین را به اتاقی در طبقه بالا برد.

اتاق ساده اما امن بود.

وقتی در بسته شد، آیلین فوراً برگشت سمت او.
«حالا حرف بزن.»

جونکوک به دیوار تکیه داد.

برای اولین بار، خستگی واقعی در چهره‌اش دیده می‌شد.

«اون شب یه قتل‌عام شد.»

صدایش پایین بود.

«خانواده‌های مافیایی برای تصاحب قدرت به جون هم افتاده بودن. خونه خانواده کیم آتیش گرفت.»

آیلین ناخودآگاه عقب رفت.

تصاویر مبهمی در ذهنش جرقه زدند.
آتش…
فریاد…
خون روی زمین…

دستش را روی سرش گذاشت.

جونکوک متوجه شد.
«آیلین؟»

«من…»
نفسش لرزید.
«یه چیزی یادم اومد…»

تصویر دختربچه‌ای که گوشه راهرو گریه می‌کرد.

صدای تیراندازی.

و مردی که او را بغل کرده بود و می‌دوید.

ادامه کامنت هاا
دیدگاه ها (۵)

امن ترین خطر 𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟓𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚پارت ۱۷«شبی که هیچ‌کدام نخوا...

امن ترین خطر𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟔𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐑𝐨𝐬𝐡𝐚«کسی که بازی را شروع کرد»نور ...

امن ترین خطر 𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟒 𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚پارت ۱۵«لحظه‌ای قبل از سقوط...

امن ترین خطر 𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟑𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚«شبی که اعتماد شروع شد»بارا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط