فیک سرنوشت تو و گذشته منپارت قصر ...
فیک: ( سرنوشت تو و گذشته من).....پارت۱. - - - ( قصر تهیونگ )
- - - -- --- --- - - -- - -- - -------- - - --- - --
همه چی تکراری بود زمان چیزی بود که ازش متنفر بودم گذشتم چیزی بود که ازش تنفر داشتم آدما ...تنها چیزی بودن که دنیا رو ترسناک میکردن ن هیولا ها
چنگ : قربان...اینم چیزی که دستور داده بودین
پسر : ...هق...هق... توروخدا ولم کنید...برم...هق...شما ها کی هستین
( تهیونگ همانطور که بر تخته سلطنتی نشسته بود و خیلی سرد به غذاش نگاه میکرد نیشخند ترسناکی زد و به سمت پسر اومد)
تهیونگ : همه شما انسان ها تکراری هستین ...توهم مثل صدها هزار نفر قبلی همین حرفارو میزنی کلمات نفرین شده مثل ولم کن بزار برم ..گفتی من کیم ؟ ...هه خون آشام چیز عجیبی هست
پسر : تو دیوونه ای خون اشام وجوددددد ندارهههه
تهیونگ : میدونی اولین نفری هستی سرم داد میزنه ولی قرار آخرین نفری باشی که این کار رو میکنه ( حرفش تموم شد چشماش قرمز شد و به سرعت نور دندون های نیشش رو وارد گردن پسر روبه روش کرد صدای جیغ پسر و گریه هایش روحش رو ارضا میکرد ، خدمتکار ها با ترس به پسری که داشت به مرگ نزدیک میشد نگاه میکردن این عاقبت کسی بود که سر تهیونگ داد میزد و لحظه بعد پسر با جسمی بی جون رو زمین افتاد و جسمش سرد سرد شد )
تهیونگ : اه..چقدر ضعیف این حیف نون رو جمع کنید ببرید از جلو چشمم
چنگ: ارباب فک کنم. مرده !!
تهیونگ : خو..یکی دیگه رو بیار من هنوز گشنمه ( با خنده به ترسناکی رعد برق ) .....یهو.......شرط ۷ لایک
- - - -- --- --- - - -- - -- - -------- - - --- - --
همه چی تکراری بود زمان چیزی بود که ازش متنفر بودم گذشتم چیزی بود که ازش تنفر داشتم آدما ...تنها چیزی بودن که دنیا رو ترسناک میکردن ن هیولا ها
چنگ : قربان...اینم چیزی که دستور داده بودین
پسر : ...هق...هق... توروخدا ولم کنید...برم...هق...شما ها کی هستین
( تهیونگ همانطور که بر تخته سلطنتی نشسته بود و خیلی سرد به غذاش نگاه میکرد نیشخند ترسناکی زد و به سمت پسر اومد)
تهیونگ : همه شما انسان ها تکراری هستین ...توهم مثل صدها هزار نفر قبلی همین حرفارو میزنی کلمات نفرین شده مثل ولم کن بزار برم ..گفتی من کیم ؟ ...هه خون آشام چیز عجیبی هست
پسر : تو دیوونه ای خون اشام وجوددددد ندارهههه
تهیونگ : میدونی اولین نفری هستی سرم داد میزنه ولی قرار آخرین نفری باشی که این کار رو میکنه ( حرفش تموم شد چشماش قرمز شد و به سرعت نور دندون های نیشش رو وارد گردن پسر روبه روش کرد صدای جیغ پسر و گریه هایش روحش رو ارضا میکرد ، خدمتکار ها با ترس به پسری که داشت به مرگ نزدیک میشد نگاه میکردن این عاقبت کسی بود که سر تهیونگ داد میزد و لحظه بعد پسر با جسمی بی جون رو زمین افتاد و جسمش سرد سرد شد )
تهیونگ : اه..چقدر ضعیف این حیف نون رو جمع کنید ببرید از جلو چشمم
چنگ: ارباب فک کنم. مرده !!
تهیونگ : خو..یکی دیگه رو بیار من هنوز گشنمه ( با خنده به ترسناکی رعد برق ) .....یهو.......شرط ۷ لایک
- ۳.۱k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط