فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۰۱
" آقای جیمین هر جوری که خون ریزی رو بند میارن و بیرون کشیدن گلوله اینا رو نشونم بده من کمکت میکنم " جیمین با بیحالی چشم هایش را باز و بسته و گفت
جیمین : ..ت..و نمی..تونی
دختره مشغول نوشتن شد و سمته جیمین گرفت
" لطفا بهم بگو خدا میدونه کسی بیاد یا نه شاید دوباره همون آدم های بیان سراغه ما تو نباشی چیکار کنم ... به بابام قول دادی پس سره قولت بمون " بعد از خوندن اخره کلمه چینی میان ابرو هایش نشست
جیمین : .. منم خیلی از... این چیزا .. سرم نمیشه.. ف..قد میدونم با چاقو داغ.... گلوله رو باید بیرون بک..شی
دختره با ترس به اطراف نگاه کرد ( من نمیتونم حتی چاقو رو تو دستم بگیرم چه برسه به فروع کردن تو بدنش ... ) سرش را به دو طرف تکان داد و باز هم در افکارش فروع رفت( باید انجامش بودم بخاطر ج..جیمین ) از رو تشک بلند شد و منتظر حرف ای که از دهان جیمین بیرون میرفت شد ....
جیمین : .. اول یه چاقو نوک تیز پیدا کن .. بعدش جعبه کمک های اولیه رو بیار پارچه خنکی رو بیار .. تا ..
درد داشت روش بیشتر تأثیر نکنه چشم هایش بسته میشد ولی خودش را کنترل میکرد... باز هم گفت
جیمین : تا دوره زخمم بزاری . تا خونریزی نکنه
دختره آستین هایش را بالا زد و مشغول جم کردن وسایل های شد که جیمین گفته بود ... هر دو داشتن سختی میکشیدن دختره که نگران جون آن پسری که دل بهش باخته بود و پسره ای که درونش پر از نفرت این دختر ولی این نفرت تمومی داشت ؟ یا نه
کل وسایل ها رو گذاشت رو میز کوچیک کنار تشک و کنار پهلو نشست با تردید و مردد نگاهش میکرد کم کم دست هایش را برد سمته دکمه های پیراهن مشکی رنگ مرد و تک تک از دکمه ها رو باز میکرد... در حالی که چشم های پسره دیدش فقد آن دختر بی زبان بود ..
وقتی دکمه های پیراهنش باز شدن پیراهن طرفه شانه هایش را پایین کشید با دیدن آن زخم چشم هایش را از بست و نفسی کشید
جیمین : نمیخواد... تو نمیتونی ..
دختره چشم هایش را باز کرد و آب دهنشرا قورت داد دستمال رو سمته دهانش برد و جیمین بلافاصله دهنش را باز کرد و دستمال رو در دهانش گرفت
پارت ۲۰۱
" آقای جیمین هر جوری که خون ریزی رو بند میارن و بیرون کشیدن گلوله اینا رو نشونم بده من کمکت میکنم " جیمین با بیحالی چشم هایش را باز و بسته و گفت
جیمین : ..ت..و نمی..تونی
دختره مشغول نوشتن شد و سمته جیمین گرفت
" لطفا بهم بگو خدا میدونه کسی بیاد یا نه شاید دوباره همون آدم های بیان سراغه ما تو نباشی چیکار کنم ... به بابام قول دادی پس سره قولت بمون " بعد از خوندن اخره کلمه چینی میان ابرو هایش نشست
جیمین : .. منم خیلی از... این چیزا .. سرم نمیشه.. ف..قد میدونم با چاقو داغ.... گلوله رو باید بیرون بک..شی
دختره با ترس به اطراف نگاه کرد ( من نمیتونم حتی چاقو رو تو دستم بگیرم چه برسه به فروع کردن تو بدنش ... ) سرش را به دو طرف تکان داد و باز هم در افکارش فروع رفت( باید انجامش بودم بخاطر ج..جیمین ) از رو تشک بلند شد و منتظر حرف ای که از دهان جیمین بیرون میرفت شد ....
جیمین : .. اول یه چاقو نوک تیز پیدا کن .. بعدش جعبه کمک های اولیه رو بیار پارچه خنکی رو بیار .. تا ..
درد داشت روش بیشتر تأثیر نکنه چشم هایش بسته میشد ولی خودش را کنترل میکرد... باز هم گفت
جیمین : تا دوره زخمم بزاری . تا خونریزی نکنه
دختره آستین هایش را بالا زد و مشغول جم کردن وسایل های شد که جیمین گفته بود ... هر دو داشتن سختی میکشیدن دختره که نگران جون آن پسری که دل بهش باخته بود و پسره ای که درونش پر از نفرت این دختر ولی این نفرت تمومی داشت ؟ یا نه
کل وسایل ها رو گذاشت رو میز کوچیک کنار تشک و کنار پهلو نشست با تردید و مردد نگاهش میکرد کم کم دست هایش را برد سمته دکمه های پیراهن مشکی رنگ مرد و تک تک از دکمه ها رو باز میکرد... در حالی که چشم های پسره دیدش فقد آن دختر بی زبان بود ..
وقتی دکمه های پیراهنش باز شدن پیراهن طرفه شانه هایش را پایین کشید با دیدن آن زخم چشم هایش را از بست و نفسی کشید
جیمین : نمیخواد... تو نمیتونی ..
دختره چشم هایش را باز کرد و آب دهنشرا قورت داد دستمال رو سمته دهانش برد و جیمین بلافاصله دهنش را باز کرد و دستمال رو در دهانش گرفت
- ۱۷.۸k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط