سلام من هلما هستم 26 سالمه و تازه عمومیمو گرفتم و دارم طر

سلام من هلما هستم 26 سالمه و تازه عمومیمو گرفتم و دارم طرحمو میگزرونم
و 22 سالم ک بود که ازدواج کردم و شوهرمم شاهین پزشک اطفاله و 32 سالشه
خب بسه بریم سر خاطره البته مال خودم نیسااااااا تبته اخرش یکم میشه مال خودم😐
دوره نامزدیمون بود که تازه من تزریقو یاد گرفته بودم البته از قبل تئوری رو بلد بودمااا ولی عملی نه ک یاد گرفتم
خواستم برا این ک رو یکی امتحان کنم بخاطر همین رفتم داروخانه و 2 تا نوریبون گرفتم و رفتم خونه شاهین اینا تا رو شاهین امتحان کنم😂 😂
رفتم خونشون هیشکی جز شاهین نبود گف ک مامان ایناش نیستن و رفتن مسافرت یکمی حالش خوب نبود گفتم شاهین چته خوبی؟
گف اره خوبم
گفتم ولی ظاهرت اینو نمیگه نگرانتمااااا
گف یکمی سرماخورده بودم پریشب رفتم پیش میلاد (یکی از رفقاشه) بهم دارو داده دارم مصرف میکنم خوب میشم تو نگران نباش!
گفتم دارو چی داده حالا؟
گف قرص و امپول چی میخاستی بده؟
گفتم امپولاتو زدی
ک گف 5 تاشو زدم دو تا دیگ مونده شب باید بزنم
منم با نیش باز گفتم شاهین من یاد گرعنم امپول بزنم بزا من شب امپولاتو بزنم
خندید بعد گف نگا چ ذوقیم میکنه😂 😂 😂 😂 باشه تو بزن
منم نیشمو باز کردم و خودمو پرت کردم بغلش و ی ماچ ابدار کردمش ک تعجب کرد اخه من تو دوران نامزدی یکم خجالتی بودم و از ماچ و بوسه خبری نبود!
با خجالت سرمو انداختم پایین و دوویدم تو اتاق شاهین درم بستم ک صدای قهقه ش بلند شد من خودمم خنده م گرفته بود
ی یه ساعتی تو اتاق بودم ولی با صدا کردنای شاهین دیگه رفتم بیرون ک گف هلما ی چی درس میکنی بخوریم ؟
باشه ای گفتم و رفتم تو اشپز خونه و مشغول درشت کردن سوپ جو شدم ک اومد تو اشپزخونه و وز پشت بغلم کرد ک زود خودمو کشیدم کنار ولی محکم تر بغلم کرد گف بابا مثلا منو تو تا چن وخ دیگ رسما میشیم زن و شوار چرا الکی خجالت میکشی😞
گفتم چیزه..اخه
خندید گف عیب نداره خو حالا سوپو درست بیا امپولامو بزن تایمشه
یهو با ذوق برگشتم گفتم سدچر کار ک نمیزاری
گف ن بزا اول رو خودم امتحان کنی اید بگیری بقیه رو نکشی😂
با اخم گفتم تا دلتم بخواد
خب گذشت و سوپو خوردیم رف تو اتاقش امپولاشو (ک یه پنی سیلین و یه دگزا بود) اورد داد بهم بعد رف رو کاناپه دراز کشید و گف هلی فقط اروم بزنیاااااااااا نزنی منو بکشی!
لاشه ای گفتم و پنی سیلینشو اماده کردم رفتم بالا سرش سریع هوا گیری کردم شلوارشو بیشتر پایین کشیدم تودا عضلانی درست کردم پنبه کشیدم اومدم نیدلو وارد کنم گریه م گرفت ک شاهین خندید و گف هلی چت شد
-میترسم
-از چی عاخه؟
-خو میترسم دیگه
اخرش خودش کمی ب پهلو خوابید با دستش جای تزریقو نشون داد و دستمو گرف کمکم کرد نیدلو وارد کنم ک فکر کنم کمی دردش گرف چون اخماش رف تو هم
-دیدی کاری نداشت!
بعد دوباره صاف خوابید گف حالا تزریق کن اوکی؟
-باوشه
بعد اروم امپولو تزریق کردم پنبه رو گزاشتم کنار سوزنو و بیرون کشیدمش ولی دریغ از یه اخ و اویی با هونسردی کامل خوابسده بود تا من امپولو زدم براش
این دفه موقع تزریق دگزا هیچ دخالتی نرکد و امپولو زدم براش و پاشد لباساشو مرتب کرد خواس جیزی بگه ک گفتم
-دردت اومد شاهین؟ ببخشید
و زدم زیر گریه ک بغلم کرد گف نه بابا از میلادم بهتر زدی گریه چرا اخه!
یهو به حالت عادی برگشتم گفتم واقعا؟
ک سرشو ب معنای اره تکون داد
منم پاشدم رفتم از تو کیفم یکی از نوریبونارو بیرون ا ردم گفتم پس بزار اینم بهت بزنم ک گف چیییییییی؟
-خو چیه بزار بزنم بهت شاد شم
با اخم گف باشه بیا بزن ولی تلافی میکنماااا
-اگ تونستی تلافی کن!
گف دارم برات خانومم
ایشی کردمو نوریبونو حاضر کردم و با بد جنسی هر چه نمام نیدلو اروم فرو کردم ک دردش بگیره ک موفقم شدم و اخماش رف تو هم و مقع تزریقم هی اخ و اوخ میکرد چون ی سی سی رو سریع تزریق میکردن ی سی سی رو اروم کلیم ذوق کزدم ک دردش اومد تا شچسوزنو بیرون کشیدم شلاورشو کشید بالا و منو انداخ رو کولش و رف سمت کیفم و اونیکی نوریبونو برداشت و منو برد تو اتافش فهمیدم میخاد چیکار تنه جیغ میکشیدم و گریه ک بیخیال تلاعی شو ولی کو گوش شنوا؟
منو انداخت رو تخت خودشم جوری نشست که کامل منو با ماها و ارنج دست راستش گرفته بود که تکون نخورم ! نوریبونو حاضر کرد شلوار و شورتمو پایین کشید و با نامردی هر چا تمام امپولو برام زد که منم از جیغ و گریه و لاد و بیداد کم نذاشتم و تا یه هفته ن باهاش قهر بودم😂 😂 😂
البته این کارش براش گرون تموم شد چون مجبور شد ی سرویس طلا گرفت برام تا اشتی کردم😃 :smiling
دیدگاه ها (۴)

باورتون میشه چند شب پیش خواب دیدم کنار یه پسر جذاب رو پشت بو...

P¹⁴The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

رمان دخت من

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 169♡⁠。⁠)⁩اشكم ب...

فیک دختر گل فروش پارت یکویو کوک ۳ ماه مادرم مرده حالم اصلا خ...

p19دیدم یه ناله ی ضعیفی میاد(استغفرالله)رفتم در اتاق رو باز ...

تو پارک بودم،ديدم ي پسره دستاشو گرفته سمت آسمون دلم سوخت،فک ...

رمان عشق ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط